«جشنِ تخیل»


ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
«جشنِ تخیل»
04-25-2014, 02:27 PM
ارسال: #11
RE: «جشنِ تخیل»
سلام بر سرکار خانوم فانوس گرامی. لطف می کنید که یادداشت میذارید برای بنده. با این کار، بیش از پیش میفهمم که تنها نیستم. شادکام باشید.


...........................................................

سرکار خانوم مفاخریِ عزیز سلام بر شما. طبق رسمِ همیشگی، باز لطف بی پایان تون رو شامل حال بنده کردید. از بخت-یاریِ منه که شما با این دقت به تجربه های من نگاه می کنید.
ذیلاً چند نکته رو خدمتتون عرض میکنم:

1 - همونطور که در یادداشت دیگه ای گفتم، بنده نه ادعای غزل پست مدرن دارم و نه به صورتِ کامل به ویژگی های این جریان شعری معاصر، پایبندم. حکایت از اونجا شروع شد که بنده موضوع قبلیمو در بخش کلاسیک به اشتراک گذاشته بودم اما دوسه روز بعد متوجه شدم که به بخش پست مدرن منتقل شده. لاجرم از بابِ رعایتِ مصالح ِ انجمن، خودبخود این موضوع رو هم در این بخش به نمایش گذاشتم. البته میدونم که این تجربه ها در زمرۀ اشعار ِ کلاسیک (و حتی شاید نوکلاسیک) هم قرار نمیگیره. شعر:

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است

2 - نثر مصرعی که مورد نظرتون بود:
عشق یعنی فصل سرطانیِ خواستنِ تو. عشق یعنی چنگ انداختن ِ در هستیِ من و چنگ انداختن در قلب تو.

3 - در مورد مصرع سوم بندِ بالا (سکتۀ مغزی محراب پس از دیدن تو)، هرچند خودتون به درستی اشاره کردید که گوینده، تمایلی به توضیح و شکافتن ِ تجربه هاش نداره، با این حال شاید با نثرنویسی، ابهامِ این فقره هم رفع بشه:
عشق یعنی اینکه محراب با دیدن تو دچار سکتۀ مغزی میشه. اما اگه با این توضیح ابهام مرتفع نشد، باید بگم که این تصویر موقعی به ذهنم رسید که در لحظۀ سرایش، به یاد این بیت حافظ افتادم:

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

اما بلافاصله ذهنم تصمیم به آشنازدایی گرفت:

سکتۀ مغزی محراب پس از دیدن تو

و همۀ اینها در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. اگه این توضیحات قانعتون نکرد، فکر میکنم بایستی پروندۀ منو بفرستید به شورای امنیت به خاطر ضعف تألیف.


برای بی نهایَتُمین بار سپاسگزارم برای دقت نظر و لطف سرکار. سربلند و شادمان باشید.

 
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط سارا ، زارا ، fanos ، masum70 ، خورشید
04-29-2014, 08:35 AM
ارسال: #12
RE: «جشنِ تخیل»
سلام دوست شاعر
منم مثل لیلا جان نتونستم از این غزل زیبای شما فقط با یه سپاس
رد شم. بسیار زیبا بود. لذت بردم از خوندنش
موفق باشید
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
04-29-2014, 04:19 PM
ارسال: #13
RE: «جشنِ تخیل»
سلام بر خانم ترانه عزیز. سپاسگزارم از مهر شما. زیبایی در نگاه شماست. لطف کردید که همراه شدید با این تجربۀ پریشان.

 
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
05-24-2014, 10:37 PM
ارسال: #14
RE: «جشنِ تخیل»
سلام جناب نوری زاد "سالاری"
با اجازتون سالار رو به سالاری تغییر دادم ولی این "ی" هیچی از ارزشها و شایستگی های شما کم نمیکنه.مطمئن باشید!!!!!
راستش من یه آدمِ (البته اگه بر خلاف دیدگاه استاد مهجور زنها رو هم از نسل آدم بدونیم!) کم حوصله و تنبلم ولی کارای شما اینقدر زیباست که منو محکم به مانیتور میچسبونه . مثلا این شعرتونو چند بار خوندم بس که زیبا بود واقعـــــا.
راستِ دومش خیلی سعی کردم یه جای شعرتون رو انتخاب کنم ولی همه جای شعرتون زیباست.واضح تر عرض کنم خدمتتون همه ی ابیات "یکی از یکی یکی ترند" .
راستِ سومش بنده اگه جسارت میکنم و پای اثر شما نظر میذارم دو دلیل داره اول اینکه دلم نمیاد با یه سپاس رد شم چون اثر شما واقعا "تحسین من رو برمی انگیزه" ! دوم اینکه فکر میکنم یک هنرمند دوست داره نظر بقیه رو درمورد هنرش بدونه ...و نظر من همیشه این بوده که از غافلگیری کاراتون واقعا لذت میبرم...
راستِ چهارمش اینکه بعد خوندن شعرتون به دستور والده گرامی احضار شدم ولی تمام مدت این " سکتۀ مغزیِ محراب" ، "تحسین منو برمی انگیخت" ! خواستم در جریان باشید Smile
راستِ پنجمش اینکه بنده به ضرس قاطع عرض میکنم شما هنرمند قهاری هستید.تعارف هم نمیکنم چون بلد نیستم
راستم تموم شد،دروغم که خوب نیست!!!!
شــــاد باشید

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
05-25-2014, 12:29 AM
ارسال: #15
RE: «جشنِ تخیل»
سلام بر معصومه خانوم گرامی

لقبی که به بنده دادین از سر لطف بی شائبه ایه که دارین و من این رو میذارم به حساب اینکه تجربه های من با ذائقۀ شما هماهنگه. و از این بابت بسیار خوشحالم. کم ثروتی نیست برای من که مشقهام به دل دوستان بزرگواری مثل شما که خودشون اهل دل و اهل ذوقن بشینه.

و اما ممنونم به خاطر همۀ راست ها از راست اولش تا راست پنجمش و از این که «سکتۀ مغزی محراب» رو پسندیدین. دوست تر داشتم این پاسخ رو با همون شادابی و شیرینی و شوخ طبعی که در یادداشت شما هست بدم. اما این شعر کار رو برام سخت میکنه. چون علی رغم این که این تجربه، عنوان «جشن» رو با خودش به یدک میکشه، برای من مالامال از حس جدایی و زخم تنهاییه ...

شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

اما به تمامی، حس زنده و شادابی رو که در نوشتۀ شماست درک کردم و بابت این همه لطف و سرزندگی قدردان شما هستم. اینها همه برای من سرمایۀ بزرگیه تا با اون به کارم ادامه بدم.

ممنونم معصومه جان.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
02-14-2016, 06:19 PM
ارسال: #16
RE: «جشنِ تخیل»
به احترام شعرهای بی نظیر و ماندگار...

دیگر غم اش درون غزل جا نمیشود
دیگر قلم ،شریک شب ما نمیشود
خاتون خاطرات به خون آبه تشنه ام
با اشک های
سرخ من اغوا نمیشود

Reza Rahimi
 
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط masum70 ، tehran
01-25-2017, 11:57 AM
ارسال: #17
RE: «جشنِ تخیل»
یاد و خاطراتشون گرامی♥

[عکس: yuprldq0gagpcfar392o.png]
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط masum70 ، homayoun121
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان