از گلستان من ببر ورقی...


آخرین موضوع ها: --- افتتاح سایت شصت برگ (مجموعه آثار کلاسیک) --- انتشار کتاب کوله بار تنهایی --- این هیولا تو را دوست دارد --- سلسله مقالات «قابلیت های سبک نیمایی» --- بخش نقد آزاد انجمن --- طرح نقد و بررسي آثار --- فراخوان های ادبی --- قوانین انجمن شعر و ادب پارسی ---

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از گلستان من ببر ورقی...
12-02-2013, 05:17 AM
ارسال: #1
از گلستان من ببر ورقی...
سلام و عرض ادب به محضر دوستان عزیز ـ اعضای محترم انجمن ـ
دوستان امر فرمودند که بخشی به انجمن اضافه بشه که اعضا بتونن اشعار زیبایی رو که از سایر شاعران خوندن و لذت بردن و یا سخنان بزرگان رو که خوندنشون رو برای سایرین مفید می دونن توش درج کنن.
این پست با همین هدف راه اندازی میشه.
منتظر ارسال های ارزشمند شما در قالب نظم و نثر هستیم.
با کسب رخت از دوستان ، این پست رو با شعری زیبا از زنده یاد حمید مصدق آغاز می کنیم :


کویر تشنه ی باران است
«حمید» تشنه ی خوبی
به من محبت کن
که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار بیابان بنفشه می رویید
و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس ؟ چرا شک ؟
بیا که من بی تو
درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارش باران نوبهارم نیست

تو شعرسرودی و من امضا کردم ...

بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط رویا پاکیزه ، مجتبی شیرزه حق ، Havva ، mohsen_a1325 ، fanos ، زارا ، فرشته ، امید ، مرجان ، رها امینی ، سما ، صالح حسینی ، جواد عباسی ، عشق ، taranom ، فاطمه کریمی ، امیررضا معروفی ، آدار ، samin ، لیلی ، نیلوفر ، nimahb ، ashkan ، ملک اعلا ، مهجور میرزا ، masum70 ، arbo2757 ، ترانه ، رودگر ، سارا ، احمد طبیبی ، Fa T Ma ، darpendar ، خورشید ، SAGHI ، کاظم رستمی ، وانیشا ، HEL!OS ، سیه پوش ، ایوب 59 ، -- // جواد عصمتي // -- ، hrz57 ، سین.شب ، مهرناز (سراب) ، rend ، roza1347 ، لیلا نقشبندی ، tohidi ، kereshmh
12-02-2013, 11:39 AM
ارسال: #2
RE: از گلستان من ببر ورقی...
سلام استاد اين بخش واقعا لازم بود سپاسگزارم از توجه شما به نظر اعضا

پايدار باشيد
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مجتبی شیرزه حق ، Havva ، نوید دانایی ، fanos ، mohsen_a1325 ، زارا ، فرشته ، امید ، مرجان ، رها امینی ، سما ، صالح حسینی ، جواد عباسی ، عشق ، فاطمه کریمی ، samin ، لیلی ، masum70 ، احمد طبیبی ، وانیشا ، HEL!OS ، سین.شب
12-02-2013, 03:35 PM
ارسال: #3
RE: از گلستان من ببر ورقی...
.
سلام و سپاس جناب دانایی
دوستان می دونن دیگه من در بین معاصرین عاشق کلام هنرمندانه هوشنگ ابتهاج عزیز هستیم:

انتظار

هوای آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جُست

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغِ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد


ه.الف.سایه
سیاه مشق-ص 130

.

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده ببینی بی جرم و بی جنایت
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Havva ، نوید دانایی ، رویا پاکیزه ، mohsen_a1325 ، fanos ، زارا ، فرشته ، مرجان ، رها امینی ، سما ، صالح حسینی ، جواد عباسی ، عشق ، فاطمه کریمی ، samin ، لیلی ، نیلوفر ، masum70 ، رودگر ، احمد طبیبی ، وانیشا ، HEL!OS ، سین.شب
12-02-2013, 10:42 PM
ارسال: #4
RE: از گلستان من ببر ورقی...
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام ... گم شده ام در خودم امشب


لبریز ز سرمستی و سر ریز ز هستی

دریای تلاطم شده ام در خودم امشب


در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است

یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب


تا نور تو تابیده به طور ِ کلماتم

موسای تکلم شده ام در خودم امشب



باریده مگر نم نم ِ نام تو به شعرم

باران ترنم شده ام در خودم امشب



هم دانه ی دانایی و هم دام هبوطم

اسطوره ی گندم شده ام در خودم امشب


زنده ياد قيصر امين پور
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mohsen_a1325 ، fanos ، مجتبی شیرزه حق ، زارا ، فرشته ، Havva ، مرجان ، رها امینی ، نوید دانایی ، سما ، صالح حسینی ، جواد عباسی ، فاطمه کریمی ، samin ، لیلی ، masum70 ، رودگر ، وانیشا ، سین.شب
12-02-2013, 11:29 PM
ارسال: #5
RE: از گلستان من ببر ورقی...
[عکس: rain-and-love.jpg]




باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دوتا

وقتی نگاه من به تو افتاد ، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم ‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چقدر سرد و کسل بود و ما دو تا

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا ...


زنده یاد نجمه زارع

مست ِ مست
خود سوخته شد
مردی که سوخت!..
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مجتبی شیرزه حق ، رویا پاکیزه ، زارا ، فرشته ، fanos ، Havva ، مرجان ، رها امینی ، tehran ، جواد عباسی ، سما ، صالح حسینی ، فاطمه کریمی ، samin ، لیلی ، masum70 ، رودگر ، امیررضا معروفی ، Fa T Ma ، وانیشا ، سین.شب
12-03-2013, 12:00 AM
ارسال: #6
RE: از گلستان من ببر ورقی...
من عاشق اين شعرم!


آن شب چقدر یخ زده بودم بــــدون تو
یک جنگل ملخ زده بودم بـــــــدون تو

آن شب که بانگ صاعقه آرام گوش برد
آن شب که باد روح تو را روی دوش برد

گفتی خدا بخیر کند یــا امـــــام طوس
گفتم مرا برای خــــــــداحافظی ببوس

باران لباس های مــرا خیس کرده بود
مادر دوباره موی تــو را گیس کرده بود

سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد
مردی که هر دوشنبه به ساعت نگاه کرد

ای جمعه های ساکت افسرده این منم
آه ای دوشنبه های ورق خورده این منم

رفتی و باز نامه ی مــــــــــن ناتمام شد
چون جاده ها ادامه ی مـــن ناتمام شد

رفتی بدون حـــــرف و حدیث و علامتی
من میهمان چشم تـــــــوام ناسلامتی

تنها بگو تویی که به شب پا گذاشتی
من را کجای زندگیت جـــــا گذاشتی؟

این روزها سکوت و دروغ آتشم زده است
دیوان شعرهای فـــــروغ آتشم زده است

امشب بیا به خاطر یک مشت نسل سرد
ایمان نیاوریم بـــــــــه آغــاز فصل ســـــرد

این روزها که زیــــــــر غمت آب می شوم
هر نیمه شب مزاحـــم سهراب می شوم

دیدی من و تو هر چه که رشتیم پنبه شد
تقویم جای خالی صــــــدها دوشنبه شد

این هفته هـــــــــا که جنبه ندارند بعد تو
تقویم هــــــا دوشنبـــه نـــــــدارند بعـد تو

بازآ که سخت غرقه ی مرداب زشتی ام
بانوی بیکــــــــــــرانه ی اردیبهشتی ام!

عمری اســــت از قبال نگاه تــــو ابی ام
قدیس تن برهنه ی گیســــو شرابی ام!

حالا که عشق گمشده در مشت کوچکت
نازم نمی کنی به ســــرانگشت کوچکت؟

عمری است چینی همه را بند می زنی
من گریه می کنم و تــــو لبخند می زنی

بر باد رفت ، خواب و خیالی که داشتم
ای آخـــــــرین فراغت بـــــالی داشتیم

بعد از خودت تمـــام تنم را سیــــاه کن
بر عکس مــــرده ها کفنم را سیـاه کن

گرداب می ربــــــــــاید و آبـــــــم نمی برد
این آخرین شب است که خوابم نمی برد


"رضا عزيزي"


خنـــده را معني بـه سرمستي نكن
آنكه مي خنـدد غمش بي انتهاست
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
12-03-2013, 10:50 AM (آخرین ویرایش در 12-03-2013 10:50 AM توسط mohsen_a1325.)
ارسال: #7
RE: از گلستان من ببر ورقی...
شعري زيبا
از شاعر معاصر رحيم رسولي

ای کاش می‌شد مثل اول‌ها بخندیم
مثل قدیمی‌ها به این دنیا بخندیم

پر شور و شر مثل کلاس اولی‌ها
دور از غم نان از الف تا یا بخندیم

دور از غم نان، گور بابای نداری
با هم بخوانیم آب، نان، بابا بخندیم

یادش بخیر آقای تعلیمات دینی
هرگز نمی‌دادند اجازه ما بخندیم

روزی رفیقم رفت زیر میز خندید
گفتیم اگر مردی بیا بالا بخندیم

یک روز هم سقف کلاس ما فرو ریخت
فرصت نشد شاید به آن معنا بخندیم

دست رفیقم مانده بود از خاک بیرون
لطفاً اجازه می‌دهید آقا بخندیم!


مست ِ مست
خود سوخته شد
مردی که سوخت!..
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
12-03-2013, 10:50 AM
ارسال: #8
RE: از گلستان من ببر ورقی...
عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

" رحیم معینی کرمانشاهی"

وقتی سایه ها بوی انسانیت نمیدهند...
همان بهتر که سایه ای بالای سرت نباشد,
اینجا برای "حوا" بودن "آدم" کم است..!!!!!!!!!
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط رویا پاکیزه ، mohsen_a1325 ، فرشته ، مرجان ، fanos ، رها امینی ، مجتبی شیرزه حق ، زارا ، سما ، جواد عباسی ، فاطمه کریمی ، آدار ، samin ، لیلی ، masum70 ، rend
12-03-2013, 03:12 PM
ارسال: #9
RE: از گلستان من ببر ورقی...
سلام به استاد عزیز

و سلام به همه ی دوستان ........
چه کار جالب و خوبی از همتون تشکر میکنم
لذت بردم , متاسفانه الان وقتی ندارم که تو این بخش شرکت کنم اما در اینده یه پای ثابتم !!! مطمئنم ...

روز همه خوش
استاد شاد باشید و سر زنده...

انگــــــــــــــــــار حس شعر من پایان گرفته !!!
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
12-03-2013, 05:39 PM
ارسال: #10
RE: از گلستان من ببر ورقی...
سلام و با تشکر از استاد دانایی بزرگوار بابت راه اندازی این بخش.

یکی از شعرهای محبوب من :

لحظه دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام ٬ مستم.
باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !
های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !
و آبرویم را نریزی دل !
- ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک ست.


( شعر از : مهدی اخوان ثالث )
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mohsen_a1325 ، مجتبی شیرزه حق ، fanos ، زارا ، مرجان ، Havva ، سما ، جواد عباسی ، فاطمه کریمی ، آدار ، samin ، لیلی ، مهجور میرزا ، masum70 ، استاکر ، کاظم رستمی
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان