جنگل سروستان


آخرین موضوع ها: --- افتتاح سایت شصت برگ (مجموعه آثار کلاسیک) --- انتشار کتاب کوله بار تنهایی --- این هیولا تو را دوست دارد --- سلسله مقالات «قابلیت های سبک نیمایی» --- بخش نقد آزاد انجمن --- طرح نقد و بررسي آثار --- فراخوان های ادبی --- قوانین انجمن شعر و ادب پارسی ---

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
جنگل سروستان
07-04-2015, 11:54 AM
ارسال: #1
جنگل سروستان
سالیانی بود که در جنگل سروستان تمامی حیوانات از تمامی گونه ها بخوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند وازین بابت هیچ ملالی نداشتندوبهیچ وجه برای همدیگر اذیت و آزاری نداشتندوبنای ارتباطشان را بر احترام متقابل نهاده بودندودوستی و محبت پیشه کرده بودند آنقدر که همه آنها بهم وابسته شده بودند و همگی در جوار هم ودر نزدیکی همدیگر زندگانی میکردندطوری که حتی فاصله ها هم میانشان کم کم از بین رفته بود و همسایه هم شده بود همسایگانی خوشبخت و سعادتمند بصورتی که اگر خدای ناخواسته یکیشان کسالتی پیدامیکرد در اندک زمانی کوتاه همه بعیادتش میرفتند و همه خدمتگذار او میشدند تا کسالت و بیماری او برطرف گرددو شفا یابد وحتی اگر بیماری او چند روزی هم طول میکشید همه وهمه دست بدعا برمیداشتند تااو شفا یابد واز خدایشان میخواستند تا هرچه زودتر و زودتر سلامتی را به او باز گرداندیکی برایش آش میآورد و یکی میوه یکی جایش را پهن میکرد و دیگری بادستمالی بدست عرق پیشانیش را خشک میکرد بهر حال هرکسی از آنها خادم او بودند تا شفای کامل بیافت وپس از شفایی که حاصل میکرد روزی را برای قدر دانی از خدایشان مقرر میکردند و شکر خداوند رابجای می آوردند وبرای آنکه دوست و همسایه شان صحت کامل یافته بشکرانه سلامتیش نذر و نذورات هم از خودشان بدون آنکه کسی حتی بفهمد که این نذر چیست و از آن کیست میدادند ودر خفا حتی برای دوست خود اشکها نیز میریختندو صادقانه میگریستند وهمدیگر را واقعا و بدوراز هیچ تظاهری دوست میداشتند و خدایشان چون خلوص آنها راو صافی آنها را دید آنها رابرکت بداد و درمانده شان نمیگذاشت چرا که آنها همدیگر را نمی خوردنددر جنگل سروستان همه وهمه گیاه خوار بودند از ببر و یوز پلنگ گرفته تا مار و سوسمار و لاک پشت همه گیاه خوار بودنددندانهای گوشت خواران و درندگان در طی قرون و اعصار دیگر تیز نبود و دندانهای آسیاب گونه پیداکرده بودندواین را نیز خود نمیدانستند که پیش ازاین اجدادشان گوشت خوار بوده اند وحتی ضایقه شان نیز تغییر کرده بود وگوشت را نمیتوانستند بخورندو سبزی و علوفه بهتر میخوردندمار نمیدانست که پیش ازاین اجدادش موش غذایشان بودو ببر هم همینطور نمیدانست که در صدسال پیش ازاین جدش آهو ویا گوزن میخورده است ویوزپلنگ هم همینطور او نمیدانست که خوراک پدر بزرگش گراز بوده است درندگان جنگل سروستان همه گیاه خوار شده بودند چرا چونکه آنان رییس و یا رهبری نداشتند جنگل سروستان شیر نداشت واین بود که آنان مسالمت آمیز با هم میزیستندتااینکه در کوهستان شمالی که خیلی با این جنگل فاصله داشت آتش فشانی بوقوع میپونددوتمامی جانوران آن کوهستان در اثر فوران کوه آتشفشان ازبین میروندودر آتش میسوزند ودر گداخته های حاصل از آتشفشان مدفون میشوند وهمگی میمیرندفقط و فقط پادشاه آنان باایثار و فداکاری جمعی دیگر از حیوانات نجات یافت و از معرکه گریخت و جان بدر برد و آواره بیابانها و دشت و صحرا شد گرسنه و تشنه همینطور مغموم و افسرده چند روز طی طریق کرد تا اینکه پس از چند روزی گرسنگی و تشنگی از دور جنگلی دید آری از بخت بد سروستانیان آن شیر درنده و گرسنه و تشنه و عصبانی از تقدیر شومش بدانجا رسیددر کنار سرو بزرگی قایم شد و دید همه دست در دست هم حلقه زده اند و به رقص و پایکوبی پرداخته اندببر دست غزال را گرفته و دو نفری دارند میرقصند و شادمانی میکنند پلنگ با گراز و مار با موش وهمه و همه در حال شادمانی هستند ناگهان شیر چشمش به گوزن چاق و چله ای افتاد آب از دهانش سرازیر شد ولی دید که  تعداد آنها خیلی زیاد است و آنها با هم متحدند و اتحاد دارند و ممکن است حریف آنها نشود وبخصوص اینکه او در این چند روز گرسنگی ضعیف شده بود لاغرشده بود وهمین ضعفش ممکن است کار دستش دهدولی نا گها دید که آنان رهبری گویا ندارند و شیری در میان آنان نیست خواست منتظر بماند تا فرصت مناسبی بیابد و پس از اینکه متفرق شدند به آنان یورش برد و آن گوزن چاق و چله را بگیرد و بخورد ولی دید که آنقدر گرسنه است که دیگر طاقتش از کف رفته بود و دید که او شیر است و از همه سراست و او پادشاه حیوانات بوده است پس با غرشی جهشی کرد و گوزن را گرفت همه از ترس دستان هم را رها کردندو فریاد زنان هر کس به گوشه ای گریخت و شیر آسوده گوزن را خورد.همهمه ای در افتادو ولوله ای بینشان که چه کنند و این حیوان از کجا دیگر پیدایش شده است کم کم از پشت درختان سرو پس از اینکه دیگر از غرش شیر خبری نبود سر بدر آوردند ودور هم دوباره جمع شدندترس و وحشت در چهره شان هویدا بود و همه با هم میگفتند که چه کنیم ناگهان شیر بمیانشان پرید و گفت نگران نباشید من دیگر سیر شدم و جریان و حال و روز گار خود را بیان کردوگفت من شیرم و پادشاه بوده ام غذای من میبایست تهیه گردد ومن مثل شما نمیتوانم سبزیجات بخورم اینست که هر روز یکیتان باید خود را فدای دیگران کند تا بقیه در امان مانند هر چه باشد منم میبایست غذا بخورم واین نمیشود که من گرسنه مانم و شما همگی سیر باشید و بهتر آن باشد که بجای اینکه من یورش برم و شما را به ترس و وحشت اندازم دوستانه خود یکی را فدا سازد اقتضای طبیعت منهم اینست و چون شما ملتی صلح جو و آرامی هستیدنمیخواهم خصمانه با شما برخورد کنم پس هر روز شما یکی را بر من آماده میسازید تا بقیه در امان باشندو این حرف احمقانه ای بود که همه حیوانات بخوبی آنرا فهمیدند و پی بردند چرا چون میدانستند همه شان خواهند مرد و امانی در کار نخواهد بود و در پی یکسالی که گذشت اگر هر روز یکیشان را بخورد دیگر کسی باقی نخواهد ماندکه امان یابد بنابراین در خفا  ودور از چشم شیر شورو مشورت بر پا کردند و هر شب در خانه خرگوش که از همه باهوش تر بود دور هم جمع میشدندو شیر هر روز یکیشان را میخوردروز بعد نوبت آهو بود و روز بعداز آن گراز و همینطور تا نوبت به خرگوش رسید شبی که فردای آن قرار بود خرگوش خود را فدای دیگران کند در خانه خرگوش جلسه ای گرفتند و خرگوش کتیبه ای را باز کرد و گفت این از پدر بزرگم بمن به ارث رسیده و پدر بزرگ من نیز همچنین مشکلی میداشتند و من به اذن پروردگار و با رهنمونهای پدر بزرگم آن شیر را هلاک خواهم ساخت همه لبخندی یآس آمیز بر لبانشان جاری شد لبخندی تلخ که خبر از هلاکتشان میداد اما خرگوس استوار وپابرجا به آنان امیدمیداد که نگران نباشیدکه من فکری دارم که فردا آنرا عملی خواهم ساخت همه از او میخواستند که فکر و ایده اش را بازگو کند اما خرگوش میگفت که صبر پیشه سازید که خدا با صابرین است اما آنان همچنان مغموم به خانه های خود رفتندصبح که شد خرگوش خود را برای ناهار شیر آماده کردو سراسیمه و نگران پیش شیر رفت و شیر را گفت چه نشستی که در راه که میآمدم خدمت شما که مرا بخورید شیر سیاهی مرا دنبال کرد که من از چنگالش گریختم هر چه او را میگفتم که من امروز غذای شیر کوهستان آتشفشانم او بی اعتنا مرا دنبال کرد و تا همین نزدیکی ها بود که اورا قال نهادم اگر شیر دیگری با تو در این جنگل آمده بما بگوورگرنه او نمیگذارد غذایی گیر تو بیاید ووقتی در حال فرار از تو برایش میگفتم که من غذای شما هستم مرتب میگفت که او را یعنی شمارا هم خواهد خوردو خیلی وحشی بنظر میآمد محض رضای خدا اگر شیر دیگری در جنگل باتو آمده بما بگوشیر خشمگین غرشی کرد که تمامی زمین زیر پای آنان بلرزش افتاد و با عصبانیت خرگوش راگفت تا کجا تورا دنبال میکرد وکجاست آن شیر سیاهی که میگویی من پادشاه شیران هستم و شیر دیگری از من برتر نیست نشانم بده تا پوست اورا برکنم و درسی باشد برای شیران دیگر تا در این جنگل یاوه نگویند کو کجاست خرگوش اورا گفت که او چون بدویدن من نمیرسید خسته شد و در کنار چاه آبی که در وسط جنگل سروستان است وآدمیان سالیان پیش بنا کردند ایستاد تا نفسی تازه کند و آبی بخورد و من که مرتب شمارا صدا میزدم او همانجا پنهان شد و بکمین نشست تا شمارا غافلگیر کند و شمارا بخورد شیر و خرگوش که دوان دوان و در حال دویدن اینها با هم میگفتند دویدند ودویدند تا بکنار چاه آب رسیدند خرگوش شیر را گفت ای شاه شجاع مرا دیگر یارای جلوتر آمدن نیست من همینجا ودر کنار این درخت بزرگ سرو قایم میشوم تا اگر خدای ناخواسته او بر شما فایق آمد من بتوانم بگریزم و دوستانم را خبر سازم تا آنان لااقل بمددتان آیند شیر با عصبانیت  گفت غلط کرده که برمن فایق آید او که باشد تو همینجا باش و نظاره گر باش که چگونه او را تیکه وپاره خواهم ساخت و خواهم خورد که اگر اورا بخورم توهم امروز نجات یابی بگو کجاست آن شیر سیاهی که میگفتی خرگوش گفت نمیدانم تا همینجا مرا دنبال میکرد شاید در بن چاه قایم شده که ما او را نبینیم شیر رفت و بالای سر چاه ایستاد و نگاه کرد دید بله شیر دیگری در چاه هست غرشی کرد دید او هم غرش میکند پیش خود گفت چه جسارتی بمن غرش میکنی ای بیچاره الآن نشانت میدهم پرید در چاه که شیر را بدراندو نا گهان در آب چاه غوطه ور گردید دست و پا میزد و غرش میکرد که ای بد جنس خرگوش اگر بیرون آیم نسل خرگوشها را بر خواهم کند ولی بیرون آمدن از آن چاه کار هرکسی نبود خرگوش بالای سر چاه آمد ببیند چه بسر شیر آمده است دید که شیر خفه گشته و مرده است یکی یکی حیوانات که از شب پیش با هم قرار گذاشته بودند جمع شدندو بالای سر چاه گرد هم آمدند فریاد و غریو شادیشان همه جنگل را فرا گرفت و خرگوش را بر بالای دستان خود بردند و هورا میگفتند و خرگوش را پادشاه خود ساختند و بخوبی و خوشی سالیانی دیگر را با صلح و آرامش زندگی کردند و دیدن که واقعا غیر از خدا هیچکس نبود که به مددشان آید و این خدابوده است که این ذکاوت و هوش را به خرگوش عنایت کرده است تا در مواقع بحرانی بداد آنان رسد.      
 

 

 

 

 

 

 

عاقلان اشکسته اش از اضطرار
عاشقان اشکسته    باصد اختیار 
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
07-02-2016, 06:54 PM
ارسال: #2
RE: جنگل سروستان
(07-04-2015 11:54 AM)homayoun121 نوشته: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سالیانی بود که در جنگل سروستان تمامی حیوانات از تمامی گونه ها بخوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند وازین بابت هیچ ملالی نداشتندوبهیچ وجه برای همدیگر اذیت و آزاری نداشتندوبنای ارتباطشان را بر احترام متقابل نهاده بودندودوستی و محبت پیشه کرده بودند آنقدر که همه آنها بهم وابسته شده بودند و همگی در جوار هم ودر نزدیکی همدیگر زندگانی میکردندطوری که حتی فاصله ها هم میانشان کم کم از بین رفته بود و همسایه هم شده بود همسایگانی خوشبخت و سعادتمند بصورتی که اگر خدای ناخواسته یکیشان کسالتی پیدامیکرد در اندک زمانی کوتاه همه بعیادتش میرفتند و همه خدمتگذار او میشدند تا کسالت و بیماری او برطرف گرددو شفا یابد وحتی اگر بیماری او چند روزی هم طول میکشید همه وهمه دست بدعا برمیداشتند تااو شفا یابد واز خدایشان میخواستند تا هرچه زودتر و زودتر سلامتی را به او باز گرداندیکی برایش آش میآورد و یکی میوه یکی جایش را پهن میکرد و دیگری بادستمالی بدست عرق پیشانیش را خشک میکرد بهر حال هرکسی از آنها خادم او بودند تا شفای کامل بیافت وپس از شفایی که حاصل میکرد روزی را برای قدر دانی از خدایشان مقرر میکردند و شکر خداوند رابجای می آوردند وبرای آنکه دوست و همسایه شان صحت کامل یافته بشکرانه سلامتیش نذر و نذورات هم از خودشان بدون آنکه کسی حتی بفهمد که این نذر چیست و از آن کیست میدادند ودر خفا حتی برای دوست خود اشکها نیز میریختندو صادقانه میگریستند وهمدیگر را واقعا و بدوراز هیچ تظاهری دوست میداشتند و خدایشان چون خلوص آنها راو صافی آنها را دید آنها رابرکت بداد و درمانده شان نمیگذاشت چرا که آنها همدیگر را نمی خوردنددر جنگل سروستان همه وهمه گیاه خوار بودند از ببر و یوز پلنگ گرفته تا مار و سوسمار و لاک پشت همه گیاه خوار بودنددندانهای گوشت خواران و درندگان در طی قرون و اعصار دیگر تیز نبود و دندانهای آسیاب گونه پیداکرده بودندواین را نیز خود نمیدانستند که پیش ازاین اجدادشان گوشت خوار بوده اند وحتی ضایقه شان نیز تغییر کرده بود وگوشت را نمیتوانستند بخورندو سبزی و علوفه بهتر میخوردندمار نمیدانست که پیش ازاین اجدادش موش غذایشان بودو ببر هم همینطور نمیدانست که در صدسال پیش ازاین جدش آهو ویا گوزن میخورده است ویوزپلنگ هم همینطور او نمیدانست که خوراک پدر بزرگش گراز بوده است درندگان جنگل سروستان همه گیاه خوار شده بودند چرا چونکه آنان رییس و یا رهبری نداشتند جنگل سروستان شیر نداشت واین بود که آنان مسالمت آمیز با هم میزیستندتااینکه در کوهستان شمالی که خیلی با این جنگل فاصله داشت آتش فشانی بوقوع میپونددوتمامی جانوران آن کوهستان در اثر فوران کوه آتشفشان ازبین میروندودر آتش میسوزند ودر گداخته های حاصل از آتشفشان مدفون میشوند وهمگی میمیرندفقط و فقط پادشاه آنان باایثار و فداکاری جمعی دیگر از حیوانات نجات یافت و از معرکه گریخت و جان بدر برد و آواره بیابانها و دشت و صحرا شد گرسنه و تشنه همینطور مغموم و افسرده چند روز طی طریق کرد تا اینکه پس از چند روزی گرسنگی و تشنگی از دور جنگلی دید آری از بخت بد سروستانیان آن شیر درنده و گرسنه و تشنه و عصبانی از تقدیر شومش بدانجا رسیددر کنار سرو بزرگی قایم شد و دید همه دست در دست هم حلقه زده اند و به رقص و پایکوبی پرداخته اندببر دست غزال را گرفته و دو نفری دارند میرقصند و شادمانی میکنند پلنگ با گراز و مار با موش وهمه و همه در حال شادمانی هستند ناگهان شیر چشمش به گوزن چاق و چله ای افتاد آب از دهانش سرازیر شد ولی دید که  تعداد آنها خیلی زیاد است و آنها با هم متحدند و اتحاد دارند و ممکن است حریف آنها نشود وبخصوص اینکه او در این چند روز گرسنگی ضعیف شده بود لاغرشده بود وهمین ضعفش ممکن است کار دستش دهدولی نا گها دید که آنان رهبری گویا ندارند و شیری در میان آنان نیست خواست منتظر بماند تا فرصت مناسبی بیابد و پس از اینکه متفرق شدند به آنان یورش برد و آن گوزن چاق و چله را بگیرد و بخورد ولی دید که آنقدر گرسنه است که دیگر طاقتش از کف رفته بود و دید که او شیر است و از همه سراست و او پادشاه حیوانات بوده است پس با غرشی جهشی کرد و گوزن را گرفت همه از ترس دستان هم را رها کردندو فریاد زنان هر کس به گوشه ای گریخت و شیر آسوده گوزن را خورد.همهمه ای در افتادو ولوله ای بینشان که چه کنند و این حیوان از کجا دیگر پیدایش شده است کم کم از پشت درختان سرو پس از اینکه دیگر از غرش شیر خبری نبود سر بدر آوردند ودور هم دوباره جمع شدندترس و وحشت در چهره شان هویدا بود و همه با هم میگفتند که چه کنیم ناگهان شیر بمیانشان پرید و گفت نگران نباشید من دیگر سیر شدم و جریان و حال و روز گار خود را بیان کردوگفت من شیرم و پادشاه بوده ام غذای من میبایست تهیه گردد ومن مثل شما نمیتوانم سبزیجات بخورم اینست که هر روز یکیتان باید خود را فدای دیگران کند تا بقیه در امان مانند هر چه باشد منم میبایست غذا بخورم واین نمیشود که من گرسنه مانم و شما همگی سیر باشید و بهتر آن باشد که بجای اینکه من یورش برم و شما را به ترس و وحشت اندازم دوستانه خود یکی را فدا سازد اقتضای طبیعت منهم اینست و چون شما ملتی صلح جو و آرامی هستیدنمیخواهم خصمانه با شما برخورد کنم پس هر روز شما یکی را بر من آماده میسازید تا بقیه در امان باشندو این حرف احمقانه ای بود که همه حیوانات بخوبی آنرا فهمیدند و پی بردند چرا چون میدانستند همه شان خواهند مرد و امانی در کار نخواهد بود و در پی یکسالی که گذشت اگر هر روز یکیشان را بخورد دیگر کسی باقی نخواهد ماندکه امان یابد بنابراین در خفا  ودور از چشم شیر شورو مشورت بر پا کردند و هر شب در خانه خرگوش که از همه باهوش تر بود دور هم جمع میشدندو شیر هر روز یکیشان را میخوردروز بعد نوبت آهو بود و روز بعداز آن گراز و همینطور تا نوبت به خرگوش رسید شبی که فردای آن قرار بود خرگوش خود را فدای دیگران کند در خانه خرگوش جلسه ای گرفتند و خرگوش کتیبه ای را باز کرد و گفت این از پدر بزرگم بمن به ارث رسیده و پدر بزرگ من نیز همچنین مشکلی میداشتند و من به اذن پروردگار و با رهنمونهای پدر بزرگم آن شیر را هلاک خواهم ساخت همه لبخندی یآس آمیز بر لبانشان جاری شد لبخندی تلخ که خبر از هلاکتشان میداد اما خرگوس استوار وپابرجا به آنان امیدمیداد که نگران نباشیدکه من فکری دارم که فردا آنرا عملی خواهم ساخت همه از او میخواستند که فکر و ایده اش را بازگو کند اما خرگوش میگفت که صبر پیشه سازید که خدا با صابرین است اما آنان همچنان مغموم به خانه های خود رفتندصبح که شد خرگوش خود را برای ناهار شیر آماده کردو سراسیمه و نگران پیش شیر رفت و شیر را گفت چه نشستی که در راه که میآمدم خدمت شما که مرا بخورید شیر سیاهی مرا دنبال کرد که من از چنگالش گریختم هر چه او را میگفتم که من امروز غذای شیر کوهستان آتشفشانم او بی اعتنا مرا دنبال کرد و تا همین نزدیکی ها بود که اورا قال نهادم اگر شیر دیگری با تو در این جنگل آمده بما بگوورگرنه او نمیگذارد غذایی گیر تو بیاید ووقتی در حال فرار از تو برایش میگفتم که من غذای شما هستم مرتب میگفت که او را یعنی شمارا هم خواهد خوردو خیلی وحشی بنظر میآمد محض رضای خدا اگر شیر دیگری در جنگل باتو آمده بما بگوشیر خشمگین غرشی کرد که تمامی زمین زیر پای آنان بلرزش افتاد و با عصبانیت خرگوش راگفت تا کجا تورا دنبال میکرد وکجاست آن شیر سیاهی که میگویی من پادشاه شیران هستم و شیر دیگری از من برتر نیست نشانم بده تا پوست اورا برکنم و درسی باشد برای شیران دیگر تا در این جنگل یاوه نگویند کو کجاست خرگوش اورا گفت که او چون بدویدن من نمیرسید خسته شد و در کنار چاه آبی که در وسط جنگل سروستان است وآدمیان سالیان پیش بنا کردند ایستاد تا نفسی تازه کند و آبی بخورد و من که مرتب شمارا صدا میزدم او همانجا پنهان شد و بکمین نشست تا شمارا غافلگیر کند و شمارا بخورد شیر و خرگوش که دوان دوان و در حال دویدن اینها با هم میگفتند دویدند ودویدند تا بکنار چاه آب رسیدند خرگوش شیر را گفت ای شاه شجاع مرا دیگر یارای جلوتر آمدن نیست من همینجا ودر کنار این درخت بزرگ سرو قایم میشوم تا اگر خدای ناخواسته او بر شما فایق آمد من بتوانم بگریزم و دوستانم را خبر سازم تا آنان لااقل بمددتان آیند شیر با عصبانیت  گفت غلط کرده که برمن فایق آید او که باشد تو همینجا باش و نظاره گر باش که چگونه او را تیکه وپاره خواهم ساخت و خواهم خورد که اگر اورا بخورم توهم امروز نجات یابی بگو کجاست آن شیر سیاهی که میگفتی خرگوش گفت نمیدانم تا همینجا مرا دنبال میکرد شاید در بن چاه قایم شده که ما او را نبینیم شیر رفت و بالای سر چاه ایستاد و نگاه کرد دید بله شیر دیگری در چاه هست غرشی کرد دید او هم غرش میکند پیش خود گفت چه جسارتی بمن غرش میکنی ای بیچاره الآن نشانت میدهم پرید در چاه که شیر را بدراندو نا گهان در آب چاه غوطه ور گردید دست و پا میزد و غرش میکرد که ای بد جنس خرگوش اگر بیرون آیم نسل خرگوشها را بر خواهم کند ولی بیرون آمدن از آن چاه کار هرکسی نبود خرگوش بالای سر چاه آمد ببیند چه بسر شیر آمده است دید که شیر خفه گشته و مرده است یکی یکی حیوانات که از شب پیش با هم قرار گذاشته بودند جمع شدندو بالای سر چاه گرد هم آمدند فریاد و غریو شادیشان همه جنگل را فرا گرفت و خرگوش را بر بالای دستان خود بردند و هورا میگفتند و خرگوش را پادشاه خود ساختند و بخوبی و خوشی سالیانی دیگر را با صلح و آرامش زندگی کردند و دیدن که واقعا غیر از خدا هیچکس نبود که به مددشان آید و این خدابوده است که این ذکاوت و هوش را به خرگوش عنایت کرده است تا در مواقع بحرانی بداد آنان رسد.      
 

 

 

 

 
دوست گرامی
ورودتون به این بخش رو خوش آمدمی گم
فقط اگه براتون ممکنه یکم نوشته هاتونوباسطربندی بهتری ویرایش کنید
راستش اینجوری خوندن ونظردادن یکم سخت میشه
البته حالامن یه سری نکات کوچولوروفعلا می گمBig Grin
یکی اینکه بهتره ازافعال قدیمی استفاده نکنیم
خدایشان چون خلوص آنها راو صافی آنها را دید آنها رابرکت بداد
امروزه خب مامی گیم خدا به آن هابرکت داد ،بدادروبه کارنمی بریم
یه جاهاییم به نظرم حرف اضافه های مناسب به کاربرده نشده بود
مثلااینجا:دیگری بادستمالی بدست عرق پیشانیش را خشک میکرد
بادستمالی دردست فکرمی کنم درست باشه
واینکه استفاده ی زیاد از واو ازقشنگی کارکم می کنه
البته من هنوزداستانتون روکامل نخوندم اما توی همون خط اول هم که خوندم استفاده ی زیاد ازاین حرف به نظرم جالب نبود

اگه لطف کنیدوسطربندی هاتون رویکم ویرایش کنیدکه راحت تربشه خوندخیلی خیلی ممنون میشم

سپاس گزارم

 

 

تکیه برتقواودانش درطریقت کافریست
راهروگرصدهنرداردتوکل بایدش
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
07-12-2016, 05:22 AM
ارسال: #3
RE: جنگل سروستان
(07-02-2016 06:54 PM)'سمانه صداقت' نوشته: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
(07-04-2015 11:54 AM)'homayoun121' نوشته: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سالیانی بود که در جنگل سروستان تمامی حیوانات از تمامی گونه ها بخوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند وازین بابت هیچ ملالی نداشتندوبهیچ وجه برای همدیگر اذیت و آزاری نداشتندوبنای ارتباطشان را بر احترام متقابل نهاده بودندودوستی و محبت پیشه کرده بودند آنقدر که همه آنها بهم وابسته شده بودند و همگی در جوار هم ودر نزدیکی همدیگر زندگانی میکردندطوری که حتی فاصله ها هم میانشان کم کم از بین رفته بود و همسایه هم شده بود همسایگانی خوشبخت و سعادتمند بصورتی که اگر خدای ناخواسته یکیشان کسالتی پیدامیکرد در اندک زمانی کوتاه همه بعیادتش میرفتند و همه خدمتگذار او میشدند تا کسالت و بیماری او برطرف گرددو شفا یابد وحتی اگر بیماری او چند روزی هم طول میکشید همه وهمه دست بدعا برمیداشتند تااو شفا یابد واز خدایشان میخواستند تا هرچه زودتر و زودتر سلامتی را به او باز گرداندیکی برایش آش میآورد و یکی میوه یکی جایش را پهن میکرد و دیگری بادستمالی بدست عرق پیشانیش را خشک میکرد بهر حال هرکسی از آنها خادم او بودند تا شفای کامل بیافت وپس از شفایی که حاصل میکرد روزی را برای قدر دانی از خدایشان مقرر میکردند و شکر خداوند رابجای می آوردند وبرای آنکه دوست و همسایه شان صحت کامل یافته بشکرانه سلامتیش نذر و نذورات هم از خودشان بدون آنکه کسی حتی بفهمد که این نذر چیست و از آن کیست میدادند ودر خفا حتی برای دوست خود اشکها نیز میریختندو صادقانه میگریستند وهمدیگر را واقعا و بدوراز هیچ تظاهری دوست میداشتند و خدایشان چون خلوص آنها راو صافی آنها را دید آنها رابرکت بداد و درمانده شان نمیگذاشت چرا که آنها همدیگر را نمی خوردنددر جنگل سروستان همه وهمه گیاه خوار بودند از ببر و یوز پلنگ گرفته تا مار و سوسمار و لاک پشت همه گیاه خوار بودنددندانهای گوشت خواران و درندگان در طی قرون و اعصار دیگر تیز نبود و دندانهای آسیاب گونه پیداکرده بودندواین را نیز خود نمیدانستند که پیش ازاین اجدادشان گوشت خوار بوده اند وحتی ضایقه شان نیز تغییر کرده بود وگوشت را نمیتوانستند بخورندو سبزی و علوفه بهتر میخوردندمار نمیدانست که پیش ازاین اجدادش موش غذایشان بودو ببر هم همینطور نمیدانست که در صدسال پیش ازاین جدش آهو ویا گوزن میخورده است ویوزپلنگ هم همینطور او نمیدانست که خوراک پدر بزرگش گراز بوده است درندگان جنگل سروستان همه گیاه خوار شده بودند چرا چونکه آنان رییس و یا رهبری نداشتند جنگل سروستان شیر نداشت واین بود که آنان مسالمت آمیز با هم میزیستندتااینکه در کوهستان شمالی که خیلی با این جنگل فاصله داشت آتش فشانی بوقوع میپونددوتمامی جانوران آن کوهستان در اثر فوران کوه آتشفشان ازبین میروندودر آتش میسوزند ودر گداخته های حاصل از آتشفشان مدفون میشوند وهمگی میمیرندفقط و فقط پادشاه آنان باایثار و فداکاری جمعی دیگر از حیوانات نجات یافت و از معرکه گریخت و جان بدر برد و آواره بیابانها و دشت و صحرا شد گرسنه و تشنه همینطور مغموم و افسرده چند روز طی طریق کرد تا اینکه پس از چند روزی گرسنگی و تشنگی از دور جنگلی دید آری از بخت بد سروستانیان آن شیر درنده و گرسنه و تشنه و عصبانی از تقدیر شومش بدانجا رسیددر کنار سرو بزرگی قایم شد و دید همه دست در دست هم حلقه زده اند و به رقص و پایکوبی پرداخته اندببر دست غزال را گرفته و دو نفری دارند میرقصند و شادمانی میکنند پلنگ با گراز و مار با موش وهمه و همه در حال شادمانی هستند ناگهان شیر چشمش به گوزن چاق و چله ای افتاد آب از دهانش سرازیر شد ولی دید که  تعداد آنها خیلی زیاد است و آنها با هم متحدند و اتحاد دارند و ممکن است حریف آنها نشود وبخصوص اینکه او در این چند روز گرسنگی ضعیف شده بود لاغرشده بود وهمین ضعفش ممکن است کار دستش دهدولی نا گها دید که آنان رهبری گویا ندارند و شیری در میان آنان نیست خواست منتظر بماند تا فرصت مناسبی بیابد و پس از اینکه متفرق شدند به آنان یورش برد و آن گوزن چاق و چله را بگیرد و بخورد ولی دید که آنقدر گرسنه است که دیگر طاقتش از کف رفته بود و دید که او شیر است و از همه سراست و او پادشاه حیوانات بوده است پس با غرشی جهشی کرد و گوزن را گرفت همه از ترس دستان هم را رها کردندو فریاد زنان هر کس به گوشه ای گریخت و شیر آسوده گوزن را خورد.همهمه ای در افتادو ولوله ای بینشان که چه کنند و این حیوان از کجا دیگر پیدایش شده است کم کم از پشت درختان سرو پس از اینکه دیگر از غرش شیر خبری نبود سر بدر آوردند ودور هم دوباره جمع شدندترس و وحشت در چهره شان هویدا بود و همه با هم میگفتند که چه کنیم ناگهان شیر بمیانشان پرید و گفت نگران نباشید من دیگر سیر شدم و جریان و حال و روز گار خود را بیان کردوگفت من شیرم و پادشاه بوده ام غذای من میبایست تهیه گردد ومن مثل شما نمیتوانم سبزیجات بخورم اینست که هر روز یکیتان باید خود را فدای دیگران کند تا بقیه در امان مانند هر چه باشد منم میبایست غذا بخورم واین نمیشود که من گرسنه مانم و شما همگی سیر باشید و بهتر آن باشد که بجای اینکه من یورش برم و شما را به ترس و وحشت اندازم دوستانه خود یکی را فدا سازد اقتضای طبیعت منهم اینست و چون شما ملتی صلح جو و آرامی هستیدنمیخواهم خصمانه با شما برخورد کنم پس هر روز شما یکی را بر من آماده میسازید تا بقیه در امان باشندو این حرف احمقانه ای بود که همه حیوانات بخوبی آنرا فهمیدند و پی بردند چرا چون میدانستند همه شان خواهند مرد و امانی در کار نخواهد بود و در پی یکسالی که گذشت اگر هر روز یکیشان را بخورد دیگر کسی باقی نخواهد ماندکه امان یابد بنابراین در خفا  ودور از چشم شیر شورو مشورت بر پا کردند و هر شب در خانه خرگوش که از همه باهوش تر بود دور هم جمع میشدندو شیر هر روز یکیشان را میخوردروز بعد نوبت آهو بود و روز بعداز آن گراز و همینطور تا نوبت به خرگوش رسید شبی که فردای آن قرار بود خرگوش خود را فدای دیگران کند در خانه خرگوش جلسه ای گرفتند و خرگوش کتیبه ای را باز کرد و گفت این از پدر بزرگم بمن به ارث رسیده و پدر بزرگ من نیز همچنین مشکلی میداشتند و من به اذن پروردگار و با رهنمونهای پدر بزرگم آن شیر را هلاک خواهم ساخت همه لبخندی یآس آمیز بر لبانشان جاری شد لبخندی تلخ که خبر از هلاکتشان میداد اما خرگوس استوار وپابرجا به آنان امیدمیداد که نگران نباشیدکه من فکری دارم که فردا آنرا عملی خواهم ساخت همه از او میخواستند که فکر و ایده اش را بازگو کند اما خرگوش میگفت که صبر پیشه سازید که خدا با صابرین است اما آنان همچنان مغموم به خانه های خود رفتندصبح که شد خرگوش خود را برای ناهار شیر آماده کردو سراسیمه و نگران پیش شیر رفت و شیر را گفت چه نشستی که در راه که میآمدم خدمت شما که مرا بخورید شیر سیاهی مرا دنبال کرد که من از چنگالش گریختم هر چه او را میگفتم که من امروز غذای شیر کوهستان آتشفشانم او بی اعتنا مرا دنبال کرد و تا همین نزدیکی ها بود که اورا قال نهادم اگر شیر دیگری با تو در این جنگل آمده بما بگوورگرنه او نمیگذارد غذایی گیر تو بیاید ووقتی در حال فرار از تو برایش میگفتم که من غذای شما هستم مرتب میگفت که او را یعنی شمارا هم خواهد خوردو خیلی وحشی بنظر میآمد محض رضای خدا اگر شیر دیگری در جنگل باتو آمده بما بگوشیر خشمگین غرشی کرد که تمامی زمین زیر پای آنان بلرزش افتاد و با عصبانیت خرگوش راگفت تا کجا تورا دنبال میکرد وکجاست آن شیر سیاهی که میگویی من پادشاه شیران هستم و شیر دیگری از من برتر نیست نشانم بده تا پوست اورا برکنم و درسی باشد برای شیران دیگر تا در این جنگل یاوه نگویند کو کجاست خرگوش اورا گفت که او چون بدویدن من نمیرسید خسته شد و در کنار چاه آبی که در وسط جنگل سروستان است وآدمیان سالیان پیش بنا کردند ایستاد تا نفسی تازه کند و آبی بخورد و من که مرتب شمارا صدا میزدم او همانجا پنهان شد و بکمین نشست تا شمارا غافلگیر کند و شمارا بخورد شیر و خرگوش که دوان دوان و در حال دویدن اینها با هم میگفتند دویدند ودویدند تا بکنار چاه آب رسیدند خرگوش شیر را گفت ای شاه شجاع مرا دیگر یارای جلوتر آمدن نیست من همینجا ودر کنار این درخت بزرگ سرو قایم میشوم تا اگر خدای ناخواسته او بر شما فایق آمد من بتوانم بگریزم و دوستانم را خبر سازم تا آنان لااقل بمددتان آیند شیر با عصبانیت  گفت غلط کرده که برمن فایق آید او که باشد تو همینجا باش و نظاره گر باش که چگونه او را تیکه وپاره خواهم ساخت و خواهم خورد که اگر اورا بخورم توهم امروز نجات یابی بگو کجاست آن شیر سیاهی که میگفتی خرگوش گفت نمیدانم تا همینجا مرا دنبال میکرد شاید در بن چاه قایم شده که ما او را نبینیم شیر رفت و بالای سر چاه ایستاد و نگاه کرد دید بله شیر دیگری در چاه هست غرشی کرد دید او هم غرش میکند پیش خود گفت چه جسارتی بمن غرش میکنی ای بیچاره الآن نشانت میدهم پرید در چاه که شیر را بدراندو نا گهان در آب چاه غوطه ور گردید دست و پا میزد و غرش میکرد که ای بد جنس خرگوش اگر بیرون آیم نسل خرگوشها را بر خواهم کند ولی بیرون آمدن از آن چاه کار هرکسی نبود خرگوش بالای سر چاه آمد ببیند چه بسر شیر آمده است دید که شیر خفه گشته و مرده است یکی یکی حیوانات که از شب پیش با هم قرار گذاشته بودند جمع شدندو بالای سر چاه گرد هم آمدند فریاد و غریو شادیشان همه جنگل را فرا گرفت و خرگوش را بر بالای دستان خود بردند و هورا میگفتند و خرگوش را پادشاه خود ساختند و بخوبی و خوشی سالیانی دیگر را با صلح و آرامش زندگی کردند و دیدن که واقعا غیر از خدا هیچکس نبود که به مددشان آید و این خدابوده است که این ذکاوت و هوش را به خرگوش عنایت کرده است تا در مواقع بحرانی بداد آنان رسد.      
 

 

 

 

 
دوست گرامی
ورودتون به این بخش رو خوش آمدمی گم
فقط اگه براتون ممکنه یکم نوشته هاتونوباسطربندی بهتری ویرایش کنید
راستش اینجوری خوندن ونظردادن یکم سخت میشه
البته حالامن یه سری نکات کوچولوروفعلا می گم:D
یکی اینکه بهتره ازافعال قدیمی استفاده نکنیم
خدایشان چون خلوص آنها راو صافی آنها را دید آنها رابرکت بداد
امروزه خب مامی گیم خدا به آن هابرکت داد ،بدادروبه کارنمی بریم
یه جاهاییم به نظرم حرف اضافه های مناسب به کاربرده نشده بود
مثلااینجا:دیگری بادستمالی بدست عرق پیشانیش را خشک میکرد
بادستمالی دردست فکرمی کنم درست باشه
واینکه استفاده ی زیاد از واو ازقشنگی کارکم می کنه
البته من هنوزداستانتون روکامل نخوندم اما توی همون خط اول هم که خوندم استفاده ی زیاد ازاین حرف به نظرم جالب نبود

اگه لطف کنیدوسطربندی هاتون رویکم ویرایش کنیدکه راحت تربشه خوندخیلی خیلی ممنون میشم

سپاس گزارم

 
باسلام وعرض ادب از الطاف شما بینهایت سپاسگزارم وهمینطور رهنمودهای شما درخصوص قصه گویی آنهم برای کودکان ونوجوانان که واقعا امری است صعب خیلی دوست میداشتم که بتونم بنوعی اینکار رو انجام بدم وقدمی هرچند اندکک برای عزیزان کودک ونوجوان که همچون فرزندان خودمان میمانند بردارم ولی واقعیت این هست که حقیر متاسفانه اینکاره نیستم وبخواهیم کمی صادقتر باشیم باید بگم اصلا اینکاررو بلدنیستم وراسیاتش همین یکداستان رو توی چنته داشتیم آنهم برای خالی نبودن عریضه ووجود این نازنینان وآینده سازان این مرزوبوم همینطوری آمدم ودیگه هم فکرنمیکنم توی این بخش بتونم حضوری آنچنان فعال داشته باشم امیدوارم به بزرگواری خودتون منو میبخشی و همچنین از نواقصی که توی کار هست.
 


 



 

 

عاقلان اشکسته اش از اضطرار
عاشقان اشکسته    باصد اختیار 
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط سمانه صداقت
07-12-2016, 12:53 PM
ارسال: #4
RE: جنگل سروستان
سلام مجدد
دوست گرامی من اون حرف هارونزدم که شماازنوشتن صرف نظرکنیداتفاقاخوش حال میشم بازهم بنویسیدومطمین باشیدباتمرین ومطالعه میتونیدموفق بشید
ودرقدم اول فکرمی کنم توجه به سادگی جملات واستفاده اززبان معیارامروز میتونه توی بهترشدن داستان هاتون کمکتون کنه
باآرزوی موفقیت

تکیه برتقواودانش درطریقت کافریست
راهروگرصدهنرداردتوکل بایدش
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط homayoun121
07-27-2016, 09:47 PM
ارسال: #5
RE: جنگل سروستان
(07-12-2016 12:53 PM)'سمانه صداقت' نوشته: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سلام مجدد
دوست گرامی من اون حرف هارونزدم که شماازنوشتن صرف نظرکنیداتفاقاخوش حال میشم بازهم بنویسیدومطمین باشیدباتمرین ومطالعه میتونیدموفق بشید
ودرقدم اول فکرمی کنم توجه به سادگی جملات واستفاده اززبان معیارامروز میتونه توی بهترشدن داستان هاتون کمکتون کنه
باآرزوی موفقیت


 
سلام خانم صداقت بااحترام عرض کنم خدمتتون چشم سعی میکنم چیزکی داشته باشم برای ارسال ولی خدای نکرده فکر نکنید از باب ناراحتی اون پیام رو خدمتتون فرستادم نه اصلا جای ناراحتی و دلخوری نیست من واقعیت رو عرض کردم خدمتتون توی این مقوله یعنی قصه گویی اونهم برای کودکان ونوجوانان نازنین این آب و خاک که واقعا از هوش سرشاری برخوردارن تبهر میخواد و ذهن خلاق که داستان خلق بکنه که راسیاتش بلد نیستم ولی عرض کردم اگه چیزکی باشه که به ذهن درهم برهم ما متصل بشه حتما ارسال میکنم خدمتتون باتشکر همایون


 

 

عاقلان اشکسته اش از اضطرار
عاشقان اشکسته    باصد اختیار 
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط سمانه صداقت
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان