گاو ِ ممدالی( گاو ِ محمد علی)


آخرین موضوع ها: --- افتتاح سایت شصت برگ (مجموعه آثار کلاسیک) --- انتشار کتاب کوله بار تنهایی --- این هیولا تو را دوست دارد --- سلسله مقالات «قابلیت های سبک نیمایی» --- بخش نقد آزاد انجمن --- طرح نقد و بررسي آثار --- فراخوان های ادبی --- قوانین انجمن شعر و ادب پارسی ---

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گاو ِ ممدالی( گاو ِ محمد علی)
08-27-2015, 04:20 PM
ارسال: #1
گاو ِ ممدالی( گاو ِ محمد علی)
گاو ِ ممدالی( گاو ِ محمد علی)

این داستان را به شکل خام اینجا بخوانید تا دستی روی آن بکشم و در کتابی به چاپ برسانم
باغی بود
کوکبی بود
و ممدالی
روزگار ِ درد و شکنج
ممدالی ِ هنوز جوان ناشده را
پیر کرده بود
کارش طاقت سوز بود
به سوزش و نفس گیر بودن ِ آفتاب و هوای شرجی ِ تابستان لنگرود
معاش زندگی شان، حاصلی بود که از مزرعه ی برنج درو می کردند و مکمل ِ قوت روزانه شان را از صیفی جات و جالیز ِ باغ ِ خانه شان، خوشه می چیدند.
از وقتی که تلمبارش را با کرم ابریشم، در آتش کینه سوزاندند، ممدالی و کوکب، دیگر تلمبار را باز سازی نکردند و کرم ابریشم پرورش ندادند.
چون هم سخت و نفس گیر بود و هم می ترسیدند- دوباره- زندگی و رنج و شکنجشان را در آتش ِ کینه و کین بسوزانند.
از این جهت برای تولید سرگرمی تازه و شادابی ِ دوباره ی زندگی شان، در یک بعد از ظهر داغ، وقتی کوکب برای ممدالی چای در استکان کمر باریک ریخت، در چشمان هم نگاه شدند و سخن را از اینجا و آنجا راندند.
ممدالی در میان صحبت هایش از کوکب نظر خواست، حال- که تلمبار- نداریم و کرم ابریشم پرورش نمی دهیم، چه کنیم که هم اوقات ِ فراغتمان، به بطالت نگذرد و هم جایگزینی بهتر- برای تولید کرم ابریشم- چاره کنیم.
کوکب در حالی که قند ِ دهانش را با چای، مزه می کرد، خنده ای شیرین و خستگی کش برای ممدالی پرتاب کرد و گفت:
ممدالی جُن یعنی محمد علی جان
تو خودت می دانی من عاشق پروراندن هستم. هرچند مثل تو نمی توانم داس به دست بگیرم و شاخه های توت را هرس کنم اما خودت می دانی که قسمت بیشتر کارهای پرورش کرم ابریشم را من انجام می دادم.
پس پیشنهاد می کنم دوباره تلمبار را باز سازی کنیم و کرم ها را پرورش دهیم تا پیله بتنند.
ممدالی وقتی خنده ی کوکب در چشمانش ریخته شد، گویی دنیا را با همه ی خوشی هایش بی هیچ خستگی به او داده اند، بی اختیار، استکان چایش را در نعلبکی گذاشت و کوکبش را در اغوش گرفت و همه ی صورتش را غرق بوسه کرد.
در حالی که اشک شوق از چشمانش می بارید، در آغوش کوکب، در گوشش، با صدای نفسش گفت:
کوکبم
ای ماه تابان شبم
ای که با تو بی غمم
تو می دانی که من هم، همه ی دلخوشی ام، پرورش کرم ابریشم بود.
کرم ها بچه های من بودند و از زمان بیرون آمدنشان از تخم تا وقتی می خواستند به دور خود پیله بتنند، با آنها بودم و با آنها حرف می زدم.
بهترین برگ های توت را در شکمشان می ریختم
حتا شب ها در کنارشان می خوابیدم
اما و دریغا
نگاه های غرض آلود و دلهای پر کینه، نگذاشتند که روزگار ما با کرمها، خوش باشد و در شادی و رقص کرمها، شاد و آسوده خاطر باشیم.
کوکب جان
من می دانم چه کسانی دوست ندارند، ما در آرامش باشیم
مطمئن باش این کسان از جاهای دور نیستند بلکه همین نزدیکها و در همسایگی ما هستند
حتا سر سفره مان نشستند و نان و نمک ما را خوردند
اما چون به یقین مطمئن نیستم، پس نامشان را نمی برم. ولی همیشه در خلوتم، کرم های ابریشم بی زبان را به خاطر می آورم که در آتش کینه می سوختند و من و تو هم کاری از دست ما ساخته نبود.
جز اینکه اشک بریزیم
اشک بریزم
و باز اشک
نه نه دیگر نمی خواهم تلمبار را باز سازی کنم
دیگر نمی خواهم دوباره کرم هایی را پرورش دهم، که در آتش کینه بسوزند
هنوز داغدارم کوکب جان
هنوز بیمارم
هنوز غم سنگینی در دلم دارم
پس بهتر است که در این باره صحبت نکنیم
چون اگر حرف دلم را کلام بشوم، تو دلت آتش می گیرد
آنوقت حتا این دلخوشی هم از من گرفته می شود
من به همین خوشم که در کنار ِ کار طاقت سوز، تو در کنارم هستی
خستگی ام را دستی می کشی و راحتی را در تنم می ریزی
برایم چای می ریزی و در چشمانم خنده می باری
دستی بر سرم می کشی، مهرت را دلم جاری می کنی
همین که تو را نفس می کشم، جوان می شوم کوکب جان
همین که ....
همین که ....
همین طور بی اختیار ممدالی حرف می زد بی آنکه ببیند کوکبش، اشک می ریزد
حتا صدای هق هق کوکبش را در این واگویی درد و رنج نشنید
چندبار کوکب سعی کرد که بگوید، آه ممدالی، دوستت دارم
و هرآنچه که تو بخواهی با تو همسازم
اما ممدالی صدایی نشنید و خاطرات تلخ و شیرینش را با کرم ها و آتش گرفتن ِ تلمبارش را سخن می شد.
کوکب در این لحظه در حالی که اشک همه ی صورتش را خیس کرده بود، کمی باسنش را جا به جا کرد تا به ممدالی نزدیکتر شود.
بعد به آرامی دست ممدالی را گرفت و گفت ممدالی جان
پوزش مرا بپذیر که دوباره تو را به روزهای رنج بردم
و صدای گریه های کرم هایت را در خاطرت آوردم
همه ی هدفم از این پیشنهاد و درخواست این بود که تو دوباره به روزهای خوشی و شادابی برگردی
داس به دست بگیری و باغ و پرچین را سامان دهی
باغ را جوان کنی
و از جوانی باغ، من و تو هم جوان شویم
اما می دانم این درخواست و پیشنهادم، ناخواسته آتش در دلت ریخت
پس من در اختیار و گوش به راه حل تو هستم
و هرچه تو بخواهی، من هم همان می کنم
ممدالی وقتی دست نوازشگر کوکبش را بر روی تن و صورتش حس کرد که اینچنین استوار در کنارش ایستاده است
چشمش را از چشمان کوکب بیرون کشید و در جای جای باغ ِ خانه شان چرخاند
تا در نقطه ای خیره شد و سپس آهی کشید و گفت:
کوکبم
ای آرام جانم
دلم می خواهد در این پیرانه سری در آن گوشه ی باغ که با انگشت اشاره، چشمان کوکبش را به آن سو هدایت می کرد، طویله ای بسازم و بعد بروم مال فروشان، گاوی جوان بخرم و در کنار برنجکاری، گاو داری کنم.
تا این گاو برای ما گوساله بزاید و از شیرش برای خوراک و ماست و پنیر استفاده کنیم.
و گوساله اش اگر ماده بود، نگه می داریم و اگر هم نر بود، بعد از بزرگ کردنش، می فروشیم.
کوکب وقتی این پیشنهاد شیرین و زندگی بخش ِ ممدالی را شنید، او را بغل کرد و گفت:
ممدالی جان
قربان آن دل پاک و بی ریایت
این بهترین پیشنهادی بود که از تو شنیدم
زیرا در این پیرانه سری، می توانیم هم از تنهایی بیرون بیاییم و هم با گاومان خوش باشیم
ممدالی وقتی که کوکبش را خوشحال دید، او را در آغوشش فشرد و بوسه بر صورتش نواخت و گفت:
حالا یک چای برای خودت و من بریز تا با تر کردن لبمان، این شادی را در جای جای تن و قلبمان فرو بنوشیم.
از این پس بود که ممدالی با گرفتن کارگری، طویله ای در گوشه ی باغش درست کرد و سپس با دوستانش به بازار مال فروشان ِ لنگرود رفت و گاوی جوان خرید.
گاو که به خانه شان آمد، زندگی شان را متحول کرد
هم ممدالی و هم کوکب در رسیدگی به گاو از یکدیگر سبقت می گرفتند
گویی دوباره بچه دار شدند و از بچه با همه ی هستی شان نگهداری می کنند
ممدالی روزها می رفت برای گاو علف تهیه می کرد و کوکب طویله ی گاو را تمیز می کرد و برایش آب و علف می گذاشت و گاو را در باغ رها می کرد
هردو هر روز در بیشتر اوقات تا هنگام خواب با گاو بودند
و برای اینکه بتوانند با گاو حرف بزنند، او را خواخورئی صدا می کردند.
نام خواخورئی مناسب ِ شرایط سن و سال گاو بود. چون هنوز گوساله دار نشده بود و مجرد بود.
پس خواخورئی بهترین نام بود
اما این نام موقتی بود. به این معنی تا وقتی که گاو هنوز مجرد یا دختر بود، نامش خواخورئی بود
بعد که حامله شد و گوساله آورد، نامش را مارئی نامیدند و مارئی صدا کردند. چون دیگر مادر شده بود
خواخورئی وقتی می دید که از او خوب پذیرایی می کنند، کمی خودش را لوس می کرد تا بیشتر در دل ممدالی و کوکب نفوذ کند
همیشه دوست داشت ممدالی یا کوکب پیشش باشند و ناز و نوازشش کنند
و همین که ممدالی یا کوکب برای کاری از او جدا می شدند، گردنش را تکان می داد، نعره ی لوس از حنجره بیرون می داد و گاهن قهر می کرد و غذا نمی خورد.
روزها با همین شادابی و سرزندگی برای ممدالی و کوکب در کنار گاوشان سپری می شد تا اینکه بهار، فصل باروری فرا رسید
ممدالی همراه با کوکب تصمیم گرفتند برای باردار شدن گاوشان، او را با گاو نری کَل بدهند
اما چون گاو نر نداشتند، ناچار شدند او را به روستای نالکیاشر ببرند تا با گاو نری جفت گیری کند.
برای این جفت گیری، ممدالی مبلغی را به صاحب گاو نر پرداخت
وقتی که جفت گیری چند باره ی گاو ممدالی تمام شد، ممدالی او را به خانه آورد و در طویله اش رها کرد
به کوکب گفت، ممکن است در روزهای در پیش حالت مجازی مارئی تغییر کند و باید از این پس بیشتر مراقبش باشیم تا مریض نشود.
تمامی تابستان و نیمه ای از پاییز را ممدالی و کوکب چون پدر و مادری دلسوز از مارئی مراقبت کردند تا اینکه شکم مارئی بزرگ و بزرگتر شد.
ممدالی و کوکب بسیار خوشحال بودند که بزودی گاوشان، گوساله ای می زاید
روزها با مارئی بودند و شب ها هم با یاد مارئی و گوساله ی در راهش به خواب می رفتند
ممدالی و کوکب برای اینکه در سرمای پائیز، مارئی سرما نخورد و گوساله اش آسیبی نبیند، تمامی پشت و شکم مارئی را با پتو می پوشاندند تا مارئی احساس سرما نکند
آرام آرام روز زایمان نزدیک می شد و مارئی از شدت درد بی تابی می کرد
ممدالی و کوکب بیشتر این شب های شورانگیز و پر از عشق را با فانوس به طویله می رفتند تا اگر مارئی زایمان کرد و احتیاج به کمک دارد، او را کمک کنند.
یک شب رعد و برق سنگینی در آسمان غرش کرد و باران شدیدی بارید، بطوریکه شدت بارش باران همراه رعد و برق، سبب شد آن شب ممدالی و کوکب به طویله نروند.
اما در حالی که شب را با یاد مارئی در آغوش هم می خوابیدند، به یکدیگر گفتند فردا صبح در اولین فرصت پیش مارئی می رویم و صبحانه را با مارئی می خوریم.
شاید هم فردا مارئی بارش را زمین گذاشت و گوساله ای را به دنیا آورد
پس با این حس و آروزی زیبا خوابیدند و صبح که هنوز آسمان روشن نشده بود، بیدار شدند و با فانوسی به طرف طویله رفتند تا لحظات شورانگیز زایمان مارئی را با او و در کنارش باشند.
اما دردا و دریغا
ای کاش شب را نمی خوابیدند
ای کاش در آن غرش سهمگین آسمان و بارش شدید باران، شب را با مارئی می بودند و مارئی را تنها نمی گذاشتند
ای کاش آن شب نمی آمد و آرزوهای ارجمند و نجیب و صمیمی در دلهاهایشان شعله می کشید
ای کاش و ای صد کاش .....
وقتی که ممدالی و کوکب در آن نیمه تاریک و نیمه روشن ِ صبح به طویله رسیدند، در ِ طویله را باز دیدند و داخل طویله را بی بی مارئی
گوشه گوشه طویله را داد زدند و فریاد کردند و مارئی را صدا زدند
به باغ رفتند و جای جای باغ را با نام مارئی فریاد کردند
اما نه صدایی به گوششان رسید و نه از مارئی نفسی آنها را از پریشانی بیرون کرد
کوکب در این لحظه به صورت و موهایش چنگ می زد و ممدالی به سیم خاردار نگاه می کرد که قسمتی را بریده اند
به سمت سیم خاردار رفتند و دیدند اثر لاستیک ماشینی در پای ِ پایه ی سیم خاردار نمایان است
ممدالی وقتی اثر لاستیک ماشین را روی زمین دید، پاهایش سست شد و روی زمین نشست
سرش را بین دو زانویش خم کرد وزار زار گریه کرد
کوکب وقتی صدای گریه ممدالی را شنید، آنچنان بی تاب شد که همسایه ها را از خواب و بیداری صبح، بیدار کرد
چندی بعد همسایه آمدند و ممدالی و کوکب را به خانه بردند
ممدالی و کوکب دیگر حرف نمی زدند اینگار لال شده بودند
فقط اشک بود که از چشمانشان فرو می ریخت
بعد از چند ساعت ممدالی به حرف آمد و در حالی که اشک از چشمانش می بارید فقط گفت:
آنکس که تلمبارم را با کرم ابریشم در آتش کینه سوزاند، همان کس مارئی را دزدیده است
زمانی چند گذشت و ممدالی و کوکب پیرتر شدند
تا اینکه روزی ممدالی و کوکب برای مهمانی به روستای بازارده رفتند
بعد از صرف نهار ممدالی در ایوان خانه ی میزبان، چشمش به گاو جوانی افتاد که آنطرف سیم خاردار، می خرامید و علف می چرید
اینگار مارئی را دو نیمه کرده اند
اینگار مارئی جوان شده است
بی اختیار به سمت گاو رفت و از اینسوی ِ سیم خاردار گاو جوان را صدا زد
مارئی
مارئی
گاو جوان سرش را به طرف صدا برگرداند و گردن و دُمی تکان داد و به سمت ممدالی آمد
ممدالی دستی بر پوزه و پیشانی و شاخش کشید و صدا کرد کوکب بیا مارئی اینجا است
مارئی پیدا شده است
کوکب از شنیدن نام مارئی، نمازش را شکست و سراسیمه به سوی ممدالی و گاو خیز برداشت
همین که گاو را دید گویی مارئی را دیده است
آرام از سیم خاردار عبور کرد و گاو را بغل کرد و چشم و پیشانی و پوزه اش را بوسید و با او شروع به حرف زدن و درد دل کردن پرداخت تا اینکه ممدالی، اوسه علی اکبر میزبانشان را صدا کرد
اوسه علی اکبر وقتی وارد باغ شد، ممدالی از او پرسید این گاو از چه زمانی در این خانه و باغ است؟
اوسه علی اکبر گفت، این گاو وقتی گوساله بود، کبل حسن او را از دزدعلی خرید
بعد ادامه داد که مادر این گاو بعد از زایمان فوت کرده است
چون در حمل و نقل صدمه دیده بود
ممدالی بعد از شنیدن این حقیقیت، سخنی نگفت و فقط به گاو نگاه کرد و اشک از دو چشمانش چون رود روان شد
کوکب هم آهی کشید و بی آنکه سخنی بگوید، فقط گریه کرد
وقتی میزبان گریه ی ممدالی و کوکب را دید، پرسید چرا گریه می کنید؟
ممدالی و کوکب همزمان پاسخ دادند، مارئی ما را دزدیدند و این گوساله ی مارئی است
که مثل مارئی قد کشیده و مثل مارئی خوشگل شده است
از این پس ممدالی و کوکب هربار به بهانه ای به بازارده می رفتند تا گوساله ی مارئی را در آنطرف سیم خاردار ببینند و نازش کنند.

 احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی ) 
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط fanos
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان