تاریخ ارسال : ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰ ارسال دیدگاه
شعر گر نکوبی شیشه غم را به سنگ از فریدون مشیری
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

برچسب ها
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- شهریار (52)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- شعر سعدی (16)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر شهریار (11)
- مولانا (23)
- عبید زاکانی (8)
- سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
- بیدل دهلوی (11)
- وحشی بافقی (13)
دیدگاهها بسته شدهاند.