تاریخ ارسال : ۱۰ شهریور ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما – مولانا
گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا
گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم
گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم
گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این
گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام
مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام
گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا
گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خود آ
بازدید: 73838 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار شهریار (10)
- شعر شهریار (11)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار سعدی (20)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- عشق (13)
- صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- مولانا (23)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار (7)
- شعر سعدی (16)
- سعدی (25)
دیدگاهها بسته شدهاند.