اعتراض
اعتراض
((نامه نوزدهم))
دیگر به تو فکر نمی کنم
این اصلا خوب نیست، تو باشی و من با دیگری باشم؟
بین منو تو دیگران تا همیشه دیگرانند
چه ها کرد با ما دنیا؟ که دیگر به خیال هم سر نمی زنیم؟
حتی در فال قهوه هم، اثری از تو نیست
چه دور شده ایم از هم
تمام دلخوشیهایم دلشورهای تو بود که حالا آن هم نیست
جای خالی تو با دیگرا ن پُر نمی شود با خاطراتت شاد می ماندم اما خدا آن را هم برایم زیادی دید
کجای این زمینی؟ بازهم می خندی؟ هنوز سفر می روی؟….
اگر از من بپرسی، راستش من هنوز همان آدم سابقم
کم طاقت و بی حوصله برای دیگران ، اما برای تو یک دل عاشق پیشکش می کنم
این روزها تمام فکر وذکرم همین جمله است:
چرا دیگر به او فکر نمی کنم…؟
روزهای آخر آذر است، پاییز هم نفس های آخرش را می کشد، حالا من در بهترین بک لینک مانده تو را در کدام شب بلند ذجه کنم؟ شاید یلدا آخرین فرصت برای تمنای تو از خدا باشد
روزی اگه فرصتش پیش بیایید از طوفان های این روزها برایت خواهم گفت
نمی دانم چه برای سرنوشتم روی پیشانیم نوشته است، اما هر چه غیر تو باشد نمی پذیرم
اعتراض می کنم، حتی اگر مجازات شوم
من اینجا یک تنه در برابر تقدیر ایستاده ام، بگو تو آنجا برای من چه کرده ای…؟؟؟
کاری به عقل و منطق ندارم، از تمام دنیا یک عشق به تو را خوب آموخته ام، با سرنوشتی نامعلوم…
با جهانی پُر از سوالهای مبهم
هرکجای دنیا که باشی، هر کجای دنیا که باشم، در حصار سینه ام خانه ای به وسعت یک زندگی داری
تو را تا آخر این جهان دوستت خواهم داشت
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم)
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم) روز سیزدهم (رقابت فلاکت) تقریبا همه ما در یک نقطه یا برهههایی از زندگیمان این احساس را داشتهایم که در بدترین حالت زندگیخود که از قضا...چگونه باور ساخته می شود؟
چگونه باور ساخته می شود؟ چگونه باور ساخته میشود؟ ذهن، روایت و معماری معنا در بهار سال ۱۸۴۸، در روستای هایدزویل در ایالت نیویورک، دو خواهر نوجوان به نامهای مارگارت و...در محضر خداوند متعال
در محضر خداوند متعال در محضر خداوند متعال **حضور و آرامش** ناراحتید؟ احساس دلتنگی میکنید؟ من فقط به اندازهی یک دعا با شما فاصله دارم؛ با من حرف بزنید… خدا در...اتاق بینهایت (بخش۱)
اتاق بینهایت (بخش۱) دخترک بار دیگر چشمهایش را بست و زیر لب همین چند جمله را نجوا کرد: ((چشمهایم را بستم شاید طور دیگری در خواب دیده باشم گوشهایم را شستم...فرشته ای که نبود
فرشته ای که نبود پشتِ بالهای سپیدش، سیاهیِ عمیقی نفس می کشید. خنده اش صدای نفرت داشت. دلش بزرگ بود ، آنقدر بزرگ که سالها زباله دانِ دروغ، ریا و خودخواهی...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر سعدی (16)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار (7)
- عبید زاکانی (8)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- شهریار (52)
- عشق (13)
- وحشی بافقی (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- شعر شهریار (11)
- مولانا (23)
دیدگاهها بسته شدهاند.