خانه درتاریکی
خانه درتاریکی
خانه درتاریکی
هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده بود و صدای آنها را میشمرد؛ گویی هر هواپیما، بخشی از آرامش باقیمانده در جمجمهاش را با خود میبرد. بوی گازوئیل گرم و گردوخاک ودود، از طریق پنجرههای بیقاب به درون میپیچید. کرکرههای آشپزخانه، با هر لرزش، تقتق میکردند، مانند دندانهایی که بر هم میساییدند.
او چشمانش را روی سقف متوجه کرد؛ نقشهای از رطوبت و ترک، شبیه به یک قارهٔ در حال فروپاشی. پرداخت اجارهٔ این خانهٔ کارگری واقع در حاشیهٔ فرودگاه، بزرگترین رقم ثابت زندگیشان بود. بعد از آن، قسط یخچال، قسط تلویزیون، پول آب و برق و گاز. بقیه، یک محاسبهٔ پیچیده و هر روزه بود؛ بین هزینهٔ رفتوآمد، خوراک چهار نفر، و نیازهای گاهبهگاه دختران دانشآموز. حقوقش به عنوان نگهبان یک مجتمع تجاری قدیمی، رقم ثابتی بود که یک هفته پیش از پایان ماه، مانند یخی در آفتاب، آب میشد.
صبح از خوابی ناآرام برخاست. پاهایش که از درد مفاصل میلرزید، او را به سمت آشپزخانه هدایت کرد. روی میز سفید و ترکخورده، بقایای شام دیشب؛ نانهای خشکیده و یک قابلمهٔ کوچک باقیماندهٔ قیمه. او کتری را روی گاز گذاشت. شعله، آبی فیروزهای و ضعیف بود؛ صدایی از اتاق خواب شنید. فریبا با همان دمپایی که پاشنهاش ساییده شده بود، وارد شد. نگاهی به او انداخت. نگاهی که از لابه لای مژههای به هم چسبیده، سرد و سنگین بیرون میآمد. نه سلامی، نه اشارهای.
«پول مدرسهٔ اشکان رو فردا باید بدیم،» گفت. صدایش خشن و بیآب بود. «معلم علوم گفته باید کتاب کمکآموزشی بخره. هفتاد هزار تومن.»
آرمان نگاهی به کیف پوشی که روی یخچال بود انداخت. در آن، یک اسکناس ده هزار تومانی و چند اسکناس پنج هزار تومانی تا شده وجود داشت. تا هفتهٔ دیگر، هنوز ده روز مانده بود.
«بعدا… کاریش میکنیم،» زیرلب گفت.
«بعدا؟ چه کاری میخوای بکنی؟ دعا کنی از آسمون برسه؟ تو که از پس هیچ کاری برنمیای. یه مرد باید…»
آرمان چشمانش را بست. کلمات بعدی را نمیشنید، اما وزن آنها را روی شانههای خمیدهاش حس میکرد. آنها دیگر واژه نبودند؛ سنگریزههایی بودند که سالها بر پیکر او فرو ریخته بود و حالا تلی شده بود به بلندی یک کوه. او به دیوار روبرو خیره شد؛ جاییکه رطوبت، نقش یک درخت خشکیده را کشیده بود. وجودش یک پارادوکس بزرگ بود: جسمش در آن آشپزخانه بود، اما احساس میکرد در فضایی بیکران و خالی از همه چیز، تنها رها شده است.
ماریاوسارا، مانند دو شبح، برای صبحانه آمدند. با هدفونهایشان. نگاهشان از بالای صفحه ی موبایلهای دستدومشان، به طور گذرا به پدر و مادرشان میافتاد و بلافاصله دور میشد، گویی چیزی ناخوشایند دیدهاند. هیچکس صحبت نمیکرد. تنها صدای قاشقهایی که به کاسه میخورد و صدای آهسته ی موسیقی از هدفونها به گوش میرسید. آرمان در دل، فریاد میزد: «با من حرف بزنید! بپرسید حال پدرتان چطور است!» اما دهانش بسته بود. ترس از طرد شدن، از دریافت نگاهی دیگر پر از تحقیر، بزرگتر از میل به ارتباط بود. آنها محصول این اقلیم سرد بودند؛ برای زنده ماندن، یاد گرفته بودند که عایقبندی شوند.
اما اشکان متفاوت بود. وقتی وارد آشپزخانه شد، نگاهش مستقیم به چهره ی پدر دوخته شد. در چشمان درشت و خاکستریرنگ پسر، آرمان چیزی میدید که در جای دیگری از آن خانه نمییافت: «توجه». نه ترحم، که توجه. اشکان در سکوت، چای را در لیوان پدر ریخت. این حرکت ساده، برای آرمان مانند جرعهای آب در بیابان بود. اما همین حرکت نیز زیر ذرهبین فریبا بود.
«همه کارت رو خودت انجام میدی عزیزم؟ پاشو برو درس بخون.»
اشکان رنگ پرید. انگار این جمله، تیری بود به سوی او. به سوی پیوند نامرئیای که سعی داشت با پدر برقرار کند. او سرش را پایین انداخت و اتاق را ترک کرد. آرمان احساس کرد قفسهسینهاش فشرده میشود. آخرین پل ارتباطی، آخرین امید برای دیده شدن به عنوان یک انسان، داشت مورد حمله قرار میگرفت. ترسی عمیق و حیوانی در وجودش زنده شد: اگر او هم برود، اگر او هم نگاهش را برگرداند، آن وقت دیگر هیچ چیز باقی نمیماند. فقط پوستهای خواهد ماند توخالی، در میان دیوارهای نمزده.
شب شده بود. خانه در تاریکی فرو رفته بود، فقط نور کمرنگ ماه از پنجره ی حیاط خلوت به درون میتابید. آرمان نتوانسته بود بخوابد. از رختخواب بلند شد و به حیاط رفت. هوا سرد بود. در گوشهٔ حیاط، چند گلدان شمعدانی قرار داشت؛ گلهایی که زمانی سرخ و سرحال بودند، حالا پژمرده و برگهایشان زرد شده بود. خاکشان خشک و ترکخورده بود.ناگهان، سایهای را دید. اشکان آنجا بود، در حالی که به گلدانها خیره شده بود. پشتش به پدر بود. آرمان نزدیک رفت. نزدیکتر. میتوانست ببیند که شانههای پسر نوجوانش در سکوت میلرزد. آیا گریه میکرد؟ این تصویر، آخرین ذرهٔ مقاومت را در او از بین برد. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، جز همین.
به آرامی، دستش را روی شانهٔ اشکان گذاشت. پسر یکه خورد، اما برنگشت. آرمان نفس عمیقی کشید. وقتی صحبت کرد، صدایش خشدار و پر از گُرگرفتگی بود، مانند صدای ورقهای زنگزده.
«اشکان…» شروع کرد. «ببین… پدرت… پدرت دیگه جون نداره. اینجا، توی این خانه… من فقط یک سایهم. برای مادرت، برای خواهرا… حتی گاهی فکر میکنم خودمم فراموش کردم کی هستم. تنها چیزی که میبینن، چیزیه که نتونستم باشم؛ پولی که نتونستم بیارم.»
او مکث کرد. گلوگاهش تنگ شده بود. دستش روی شانهٔ پسر سفت شد، انگار که برای ایستادن به آن تکیه داده بود.
«اما تو… نگاه تو… وقتی به من نگاه میکنی، منو میبینی. منو به یاد میاری. میدونی یعنی چی؟ این برام مثل آخرین نفسِ هوای تازهست. مثل تکتک آبی که به اون گلهای پژمرده نداشتن.»
اشکان حالا کمی برگشته بود. چشمانش در نور ماه برق میزد.
«میترسم… از خدا هم میترسم، اما از این بیشتر میترسم که تو هم… تو هم مثل بقیه بشی. که حرفای مادرت رو باور کنی و فکر کنی پدرت یک آدم بیعرضه و بیخاصیتِ تمامشدهست. اگر این اتفاق بیفته…» صدایش برای لحظهای خفه شد. «اگر تو هم بری، اگر دیگه حتی یه نگاه از تو نداشته باشم… من واقعاً… واقعاً میمیرم. جسمم شاید باشه، ولی من میمیرم.»
اشک، گرم و سنگین، از گوشههای چشمان آرمان سرازیر شد و روی پوست چروکیده وخشک گونهاش روان شد. او هرگز جلوی کسی گریه نکرده بود. شرمسار بود، اما این شرم، در برابر وحشت از تنهایی مطلق، هیچ بود.
«پسرم… خواهش میکنم… اینجا بمان. با من بمان. تو تنها دلیلِ تاب آوردنمی. اگر بمونی، شاید… شاید بتونم یه فکری بکنم. شاید بتونم دوباره سرپا بشم. ولی اگر تو نباشی… هیچی نیست.»
سپس، با نگاهی به گلدانهای خشک، ادامه داد، این بار با لحنی که در آن التماس و امید در هم آمیخته بود:
«این خونه رو ببین. مثل یه قفسه. هواش سنگینه. پردهها رو بکش کنار. پنجرهها رو باز کن. بزار هوای تازه بیاد تو. این حرفای زهرآلود… این نگاههای سرد… مثل تار عنکبوت دور همه چیز رو تنیده. بتونی، اینها رو پاک کنی. این غرغرهای همیشگی، این زخمزبانها… مثل یه زنبورک سمی ان، بالهاشون رو بشکن. و به این گلها… این گلهایی که روزی قشنگ بودن… آب برسون. اگه من نتونستم… اگه من از پا افتادم… تو نباید زمین بمونی. تو باید خونه رو از نو بسازی. باید حال این خونه رو عوض کنی. شاید اون وقت… شاید اون وقت بهار دوباره برگرده به این دهلیزهای تاریک. سبزی و زندگی دوباره شروع بشه.»
او نفسنفس میزد. تمام وجودش خالی شده بود. فقط دستش، که هنوز روی شانه ی پسر بود، و نگاهش، که پر از استغاثه بود، باقی مانده بود.
اشکان برای دقایقی سکوت کرد. سپس، به آرامی برگشت. صورتش خیس از اشک بود، اما در چشمانش، به جای لایسنس نود ۳۲ سردرگمی یا ترحم، چیزی شبیه به درک و تصمیم میدرخشید. او دستش را بلند کرد و آن را روی دست زمخت و پینهبستهٔ پدرش گذاشت. فشاری آرام، اما محکم. هیچ حرفی نزد. اما آن فشار دست، پاسخی بود قاطعتر از هر قول و قرار شفاهی. پیمانی بود بیصدا، که میگفت: «میمانم. تنها نمیگذارمت. ما با هم، از این تاریکی بیرون میرویم.»
و در آن لحظه، در آن حیاط سرد و زیر نور ماه، آرمان برای اولین بار پس از سالها، نواری از گرما را در سینهاش حس کرد. گویی آخرین شمعِ در حال خاموشی، نفسِ تازهای یافته بود. راه درازی پیش رو بود، کوهی از مشکلات مادی و روحی، اما او دیگر کاملاً تنها نبود. و همین، برای شروع دوباره کافی بود….
بهاالدین داودپور.بامداد
زمستان ۴۰۴
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
«تپش صفر و یک »
«تپش صفر و یک » شب ازنیمه گذشته و جهان در خوابی عمیق فرو رفته بود،امادر اتاق کوچک من، نبردی از جنس کلمات در جریان بود. تنها منبع نور، درخششِ سرد...برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- عشق (13)
- صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر سعدی (16)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر شهریار (11)
- شهریار (52)
- بیدل دهلوی (11)
- مولانا (23)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- عبید زاکانی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- اشعار شهریار (10)
- وحشی بافقی (13)
دیدگاهها بسته شدهاند.