خدای ابراهیم
خدای ابراهیم
عصر یک روز تابستانی، هنگامی که هنوز بستنیها از درخشش خورشید آب میشدند و سایهها قد کشیده بودند، خلیل به هوای خنک شیرینی فروشی سر کوچه پناه آورد. هنوز که هنوز بود، مثل بچگیها نان خامهای دوست داشت و ۲۷ سالگی هم نظرش را تغییر نداده بود. نیم کیلو سفارش داد، با فروشنده گپ و گفتی کرد و رفت به صندوق تا حساب کند، اما روحش هم خبر نداشت که قرار است کسی را ببیند که انگار سالها بود مانند پدر و مادر خودش میشناسد. خلیل، سر جایش میخ کوب شده بود.
چشمان سبزش، که مانند مراتع سرسبز سوئیس روح نواز بودند، در ترکیب با رشتههای طلا کاری شدهی موهایش قلب هر جنبندهای را قلقلک میدادند. مانند دماوند از ابرها عبور کرده بود و جامهای مانند لباس شب پوشیده بود، پر از ستاره. با لبخند سادهای گفت: «بفرمایید!».
خلیل، چون هبل، مبهوت مانده بود. با لکنت و به زحمت گفت: «من … من … من میخواستم سفارشم رو … من میخواستم پول سفارشم رو بدم!» دختر با خنده کارت بانکی او را گرفت و فیش دستگاه را به خلیل داد. خلیل نگاهی به فیش کرد، با کمی مکث برگشت و شیرینی را تحویل گرفت و بدون خداحافظی رفت خانه. روی مبل دراز کشیده بود و خیره به فیشی بود که از او تحویل گرفته بود. چه اتفاقی افتاده بود؟! انگار خدای ابراهیم در طور سینا بر او وحی کرده بود. با خودش کلنجار رفت و دنبال راهی بود که صندوقدار را دوباره ببیند.
فردا، دوباره به شیرینی فروشی رفت. اما اثری از او نبود. حدس زد که شیفت او نیست، پس رفت و فردایش آمد. اما باز هم نبود. و باز هم ادامه داد. چند روز رفت و آمد مکرر و چیزی نخریدن، شک دوست شیرینی فروشش یعنی رحیم را برانگیخت. رحیم از او خواست دلیل رفتار عجیبش را توضیح دهد. با انکار خلیل و اصرار رحیم، پردهها کنار رفت و خلیل با اکراه گفت: «صندوقدارتون … اون دختر روزگار نو بهشتی … چرا نیست؟!».
رحیم کمی جا خورد، اما با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: «آها، شیوا رو میگی! یه دو سه روزی موقتاً اومده بود ببینیم چه کاره است، اما به درد نمیخورد، همهی عددها رو غلط میزد! یه عالمه آدم اومدن و شکایت که چرا این قدر شیرینیها گرون شدن! ما هم ردش کردیم رفت، به درد کار ما نمیخورد». خلیل مثل جن زدهها به رحیم خیره شده بود. فیشی که چند روز پیش گرفته بود را نگاه کرد. بله، او هم شیرینی را گرانتر از ارزش واقعیاش خریده بود! خلیل از رحیم شمارهی شیوا را خواست، اما رحیم امتناع کرد و گفت که آن را پاک کرده. خلیل، دست از پا درازتر برگشت. چند روز لب به چیزی نزد. شیوا تمام وجود او را پر کرده بود.
*
یک شب پاییزی، وقتی گریههای ابر خیابانها را میشست و نعرههای شلاق جبرئیل طنین انداز بود، خلیل با یک لیوان چای نبات پشت پنجره نشسته بود و در اینستاگرام میگشت. در بین پستها، چیزی دید که خون در رگهایش منجمد شد؛ شیوا را، که حالا مدل مزون شده بود. بر جلد مجلهی مد، مانند خورشیدی بود در دل شب. خلیل در پوستش نمیگنجید. آن گم شده بعد از مدتها پیدا شده بود. پست را لایک کرد و نظری نوشت: «سلام شیوا، واقعاً دوستت دارم، لطفاً اگه پیامم رو میبینی جواب بده».
خواست نظرش را ارسال کند اما مکث کرد. صدایی او را ندا داده بود، صدایی از درون و وجدانش. ای انسان، اگر او قسمت توست به خدا اعتماد کن، وگرنه مزاحم نشو! خلیل چند بار تلاش کرد تا نظرش را بفرستد اما وجدان بیدار او مانع میشد و در نهایت منصرف شد. صفحهای گوشی را به روز رسانی کرد و شعری ظاهر شد:
به چاقو گر گلویت را ببرّم مثل ابراهیم
ندا آید که أَسْلَمْتَ! بگیر این قوچ خودخواهی!
۱۷:۳۰ ۱۴۰۵/۰۳/۱۲
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
صدای خانه (روایتی از نبض پنهان خانواده)
صدای خانه (روایتی از نبض پنهان خانواده) آیا تا کنون به صدای خانهتان گوش دادهاید؟ نه صدای تلویزیون یا ماشین لباسشویی، بلکه صدای واقعی انسانها. آهنگی که فرزندتان زیر لب زمزمه...خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم)
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم) روز سیزدهم (رقابت فلاکت) تقریبا همه ما در یک نقطه یا برهههایی از زندگیمان این احساس را داشتهایم که در بدترین حالت زندگیخود که از قضا...چگونه باور ساخته می شود؟
چگونه باور ساخته می شود؟ چگونه باور ساخته میشود؟ ذهن، روایت و معماری معنا در بهار سال ۱۸۴۸، در روستای هایدزویل در ایالت نیویورک، دو خواهر نوجوان به نامهای مارگارت و...در محضر خداوند متعال
در محضر خداوند متعال در محضر خداوند متعال **حضور و آرامش** ناراحتید؟ احساس دلتنگی میکنید؟ من فقط به اندازهی یک دعا با شما فاصله دارم؛ با من حرف بزنید… خدا در...اتاق بینهایت (بخش۱)
اتاق بینهایت (بخش۱) دخترک بار دیگر چشمهایش را بست و زیر لب همین چند جمله را نجوا کرد: ((چشمهایم را بستم شاید طور دیگری در خواب دیده باشم گوشهایم را شستم...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شهریار (52)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- شعر سعدی (16)
- شعر شهریار (11)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر (10)
- سعدی (25)
- عبید زاکانی (8)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- عشق (13)
دیدگاهها بسته شدهاند.