اتاق بینهایت (بخش۱)
اتاق بینهایت (بخش۱)
دخترک بار دیگر چشمهایش را بست و زیر لب همین چند جمله را نجوا کرد:
((چشمهایم را بستم
شاید
طور دیگری در خواب دیده باشم
گوشهایم را شستم
شاید طور دیگری شنیده باشم
دستهایم را در خاک و گِل
مدفون کردم
شاید خودم را
طور دیگری سبز دیده باشم
پاهایم را به زنجیرِ عمد کشیدم
تا شاید طور دیگری راه رفته باشم
اما مگر میشود !؟
با زمان طور دیگری زیست
و زمین را طور دیگری خواست؟))
و در آخر نجوایش را با نا امیدی پایان داد.
تازه فهمیدم دنیای بعضی از آدمها نه به خاطر شرایط زمان و نه حتی مکان، بلکه بخاطر تفاوت اندیشه شان دردناک و گاها سخت بنظر میرسید،آنها بیشتر از چیزی که راجبش حرف میزدند فکر میکردند و همین موضوع رنج آنهارا بیشتر میساخت.
حالا همه آن کسانی که قول داده بودند با اخلاق زندگی کنند و مثل یک نیلوفر آبی میان مرداب تا همیشه سبز بمانند،حتی اگر محکوم به زیستن میان گندابه ها باشند،پژمرده بودند وتسلیم تنهایی شده بودند.
به او گفتم تو آدم مقاوم و سالمی هستی دختر،همین که بعد از این همه رنج،روحت هنوز هم زیباست همینکه میتوانی ببخشی و رها کنی همین که نه عقده و حقارتی و نه حتی کینه ای به دل نداری و هنوز مهربانی را اساس ذات میدانی آس بلاگ یعنی روح سالم با اندیشه ای سبز داری ،فقط کمی خسته تر از همیشه بنظر میرسی همین، و این کاملا طبیعی ست برای انسان آزاده ای چون تو،آزاده که میگویم به مفهوم بی قیدی نیست ، بلکه کسی است که مسئول رفتار و عمل خویش است و حتی انتخاب نکردن برای او نوعی انتخاب محسوب میشود.
خندید و با تمسخرگفت:سالم!!!؟
چه حرف عجیبی، من از درون متلاشی ام دکتر جان با یک تلنگر هر آن ممکن است فرو بریزم، معلوم نیست اگر روال به همین منوال ادامه پیدا کند و خدا و خدایان شما بخواهند برای این آزادی قربانی ها بگیرند چقدر دوام خواهم آورد؟آیا دیگر نوری از من باقی خواهد ماند یا خیر؟ دیواری که در من است بیشتر از هر وقت دیگر سست شده و آماده است که فرو بریزد.
نگاه به ظاهرم نکنید،نه دوستی برایم باقی مانده نه اعتمادی،نه حمایتی ونه حتی اعتقادی، انگار وسط یک بیابان رها شده ام یکه و تنها و حالا باید از اینجا به بعد برای رفع تشنگی هایم ،خودم در خودم آب شوم،
این مسخره نیست دکتر؟
چه کسی گفته یک دختر توان مردانه زیستن دارد؟
گفتمش:
خدا عیار آدم ها را در رنجهایی که به او عطا کرده مشخص میکند.
خندید و گفت: بقول نیچه خدا خیلی وقت است که مرده.
با شیطنت گفتم:ولی من میگویم اگر جناب حافظ الان زنده بودند در جواب به شما میگفت:
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجهٔ عاقل هنری بهتر از این؟
آهی از ته دل مظلومش برآورد و با یک بغض نصفه و نیمه و مانده در پس گلو که راه نفسش را بریده بود
در را باز کرد و گفت:کاش میتوانستم به جناب حافظ بگویم این آتیشی که در دلم زبانه میکشد،چطور مهار شدنی ست؟
چطور روی دلتنگیهایم سرپوش بگذارم؟
وقتی تا پس گلویم پیش می ایند و بغض میشوند و بی اختیار میبارند
چطور به دل زبان نفهمم حالی کنم این چیزهارا؟
چگونه بگویم روزهایم چطور به سختی میگذرند؟
نمیدانم تا چه اندازه به حرفهایی که میزد مطمئن بود اما قطعا او تنها کسی نبود که بهای خوب ماندنش را با تنهایی اش پس میداد.
خاطرم هست کرکگور در ستایش از حضرت ابراهیم اینطور نقل میکرد:
که ابراهیم با قربانی کردن فرزندش از اخلاق فراتر رفت و درون را بر برون ترجیح داد.
آگوستین هم معتقد بود این ایمان ابراهیم بوده که او را به سمت قربانی کردن فرزندش سوق داده نه عقلش.
این نظر برخلاف عقیده کرکگور بود که اعتقاد داشت اول باید ایمان داشت تا سپس بتوان عقل را به کار برد.
بار دیگر سراغ دفترچه یادداشت های روزنه ام را گرفتم از بس همه جا با خود میبردمش و همانجا رهایش میکردم یادم نمی آمد آخرین بار کجا رهایش کردم
عادت داشتم به نوشتن نکات کلیدی آنچه میخواندمش کتابچه نوشته هایم،کتابچه افکارم شده بود با هر چه که از آنها به دست میاوردم رشته های دیگر ذهنم را از دست میدادم هر چه به درون راه میافتم به مقصود نمیرسیدم.
نکاتم را ورق زدم و با خودم در کشاکش این سوال که به راستی آدمی چه میبایست بشود؟
به خودم قول داده بودم سری بعد که او را ملاقات میکنم حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشم…
نویسنده:محبوبه محمدی
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
معماریِ معنا در ترازِ تئوریِ تلفیق؛ از ساختارگرایی تا شهود
معماریِ معنا در ترازِ تئوریِ تلفیق؛ از ساختارگرایی تا شهود شعر در ساحت معاصر فراتر از یک فرم زبانی یا فوران احساسی یک «سیستم پیچیدهی ادراکی» است ما در دورانی زیست...خدای ابراهیم
خدای ابراهیم عصر یک روز تابستانی، هنگامی که هنوز بستنیها از درخشش خورشید آب میشدند و سایهها قد کشیده بودند، خلیل به هوای خنک شیرینی فروشی سر کوچه پناه آورد. هنوز...زخمِ انتظار
دوباره حاکمِ تزویر بر قلم جاریست دروغ، نسخهی درمانِ دردِ آدم شد به نامِ عدل، فقیران اسیرِ زر ماندند و خنده بر لبِ دزدانِ حق فراهم شد مُریدِ مذهبِ تزویر خطبه...مسافر کهکشان
مسافر کهکشان مسافر کهکشان همین امروز به سفر دور بی بازگشتی می روم. همین امروز همه لحظه شادی ام و کمی نان دست پخت و یک ساعت شماته دار برمی دارم...آموزش و تمرین شعر
آموزش و تمرین شعر دوستان و همراهان سایت وزین شعر نو یکی از راه های کسب دانش و معرفت در شعر، آموزش مدام، تمرین و مطالعه است. بدون پشتکار نه شعرشناس...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- مولانا (23)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر شهریار (11)
- وحشی بافقی (13)
- شعر (10)
- صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- شهریار (52)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار (7)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
دیدگاهها بسته شدهاند.