خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم)
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم)
روز سیزدهم (رقابت فلاکت)
تقریبا همه ما در یک نقطه یا برهههایی از زندگیمان این احساس را داشتهایم که در بدترین حالت زندگیخود که از قضا نسبت به بدترین حالت زندگی افراد دور و برمان برتری هم دارد، قرار داریم. بدتری که برتر است بر بدتر دیگران! در آن نقطه از زندگی شاید واقعا این موضوع واقعیت داشته باشد. بهرحال هرکدام از ما قادر به برقراری ارتباط عمیق با تعداد محدودی از انسانها هستیم و همین دایره محدود باعث میشود که زندگی های محدودتری را هم برای مقایسه با زندگی خود در دسترس داشته باشیم. در نهایت این امکان وجود دارد که گهگاهی فلاکت ما از فلاکت افراد حاضر در دایره زندگیمان پیشی بگیرد، از این رو این نظریه در ذهنمان مطرح میشود که فلاکت ما بزرگتر از فلاکت دیگر انسانها است.
در حقیقت معیار مشخصی برای اندازه گیری فلاکت وجود ندارد. میزان فلاکتی که به آن دچار میشویم بستگی به تعریف و نگرش ما به زندگی دارد. چیزی که میخواهم بگویم این است که فلاکت و بدبختی همیشه وجود دارد، گاهی ملموس است و پیش چشم و گاهی دور از ذهن و پنهان شده در پستو؛ فقط باید دقت کنیم که این فلاکت را وارد رقابت با فلاکتهای دیگران نکنیم، این امر تنها باعث رنجش بیشتر ما میشود. رنجشی که برخلاف درد ملموسمان، از دل هیچ بوجود میآید و غذابمان میدهد.
هیچ رقابتی وجود ندارد، و همچنین هیچ تسلیای برای شخصی که احساس میکند پیروز این رقابت شده است ایجاد نخواهد شد.
روز چهاردهم (آواره)
از این ور مونده و از اون ور رونده. همهی ما آوارگی را تجربه کردهایم. بعضیها با گوشت و استخوانشان و بعضی دیگر با سلول به سلول تنشان. آوارگی بیش از آنکه مادی و ملموس باشد، احساسیست که در درونمان شکل میگیرد. هر لحظهای که احساس کنیم به مکانی، شخصی، خاطرهای، رویدادی و… تعلق نداریم، آوارگی درب خانه دلمان را به صدا در میآورد.
در طول زندگیام متوجه شدم که حرفها غالبا پوچ و بی اعتبار هستند. عمل انسانها بیش از کلامشان حرف برای گفتن دارد و باید بدان گوش سپرد. شاید آوارگی اولین احساس قلبیای باشد که بیش از هرچیزی قدرت کلام را زیر سوال میبرد و به قدرت عمل رجوع میکند. آدمها میتوانند بگویند بسیار دلتنگ شما هستند، میتوانند ساعتها با شما خوشگذرانی کنند، میتوانند در محفلهایی که خودتان حضور ندارید از شما تعریف و تمجید کنند، در حالی که شاید یک عمل یا عکسالعمل از سمت آنها این را به شما نشان دهد که در واقعیت تعلقی به جمع آنها ندارید. روی کاغذ همه چیز زیبا و دوستداشتنیست، روی کاغذ شما بسیار عزیز هستید، روی کاغذ جایگاه شما در کنارشان جایگاه ویژهای است ولی در عمل چطور؟ در این موقعیت بهتر است که اختیار را به جای ذهن، به قلب و احساستان بسپارید؛ چرا که در این یک مورد بخصوص احساس و قلب شما زودتر از مغز شما متوجه اشکال ماجرا میشود. هنگامی که ذهنتان مشغول چیدمان وایع روی کاغذ است و تجزیه و تحلیلش همه چیز را زیبا و جذاب میبیند، احساستان متوجه غمی نهفته در دل ماجرا میشود. حسی که به شما میگوید با اینکه دارید از خنده روده بر میشوید ولی آنقدرها هم شاد نیستید، با وجود اینکه از شما تعریف و تمجید بسیار میشود ولی همچنان محبوب نیستید، با آنکه شما را عزیزدل میخوانند ولی آنقدرها هم عزیز نیستید. همچین احساساتی ممکن است از ابتدا در درون شما حضور داشته باشد ولی چشمانتان آنها را نبیند. تنها زمانی متوجهش خواهید شد که زبان عملکرد دیگران بر قدرت تجزیه و تحلیلهای ذهتان بچربد، آنقدر بچربد که از بین جمع عزیزتان سُر بخورید و خود را آوارهای منزوی بیابید.
روز پانزدهم (موهبت تنهایی)
جذابیت بعضی از کارها و تفریحات به این است که تنهایی آنها را انجام دهیم. تنهایی پیاده روی کنیم، برای خودمان آواز بخوانیم، فیلم و سریال تماشا کنیم و …
قطعا برای هر فردی انجام بعضی از این موارد وقتی که تنهاست لذتبخش تر است. حال اگر به شما بگویم این موهبت ظرفیتی بیش از اینها دارد چه؟ این موهبت را باید ساخت، کشف کردنی نیست. اگر خوردن غذایی فوقالعاده، در مغازهای کوچک که به تازگیدبه وجودش پی بردیم را لذتی در نظر بگیریم که کشفش کردهایم، برای موهبت تنهایی باید خودمان دست بکار شویم و یک مغازه راه اندازی کنیم.
انسان در اجتماع معنا پیدا میکند؟ مگر اینکه باور نداشته باشید خلوت گیم ستاپ و تنهایی بیش از هرچیزی معرف شماست. خود خود واقعی شما هرچقدر هم که برونگرا باشید هیچگاه در میان جمع دیگر انسانها آشکار نمیشود. آیا از همین رو نمیشود باور داشت که تنهایی شما بیش از هر شخص دیگری قابلیت این را دارد که سرگرمتان کند؟
متاسفانه پذیرفتهایم که تنهایی زننده است. اینطور برداشت میشود که انسان تنها عیب و ایرادی دارد که وارد اجتماع نمیشود. حتما مسالهای دارد که کسی دور و برش نیست. از همین رو بسیاری از ما تنهایی را داخل جیب لباسهایمان پنهان میکنیم و وارد اجتماع میشویم. نتیجه این است که هیچ تغییری اتفاق نمیافتد. اینجاست که احساساتی همچون پوچی، دوستنداشتنی بودن، بی اهمیت بودن و هزار و یک درد دیگر به قلبمان هجوم میآورند. دقیقا در همین نقطه متوجه میشویم که حتی بسیاری از خوشیها از قلبمان گریختهاند. خوشیهایی که تا چندی پیش به تنهایی دریایی از لذت را با خود به همراه داشتند. بسیاری از بزرگان گفتهاند که انسان نهایتا محکوم به تنهاییست، چنان که گویی دادگاه زندگی از ازل حکمی ابدی برایمان بریده باشد. با این اوصاف من یکی تصمیم گرفتهام از ابتدا حکمم را بپذیرم و بجای دست و پا زدن برای تبرئه شدن از آن، لذتهای نهفته در آن را، همراه با خودم به زندان مجازات بکشانم.
روز شانزدهم (تلاش اول)
من غالبا فردی غمگین هستم. یک فرد غمگین که بسیار حس شوخ طبعی بالایی دارد و معمولا میتوانم اطرافیانم را بخندانم، که البته این هم یک مورد سپر دفاعی یا همان نقابی است که به صورت زدهام تا دیگران را وارد حصار بسیار شخصی و بسیار نزدیک به قلبم نکنم. با تمام این اوصاف کهکاهی پیش میآید که دوسدارم حقیقتا شاد و امیدوار باشم. امروز به توصیه یکی از دوستانم سعی کردم یک روزنه امید کوچک در زندگیام ایجاد کنم تا شاید بتوانم هم خودم و هم نوشتههایم را کمی از حالت افسردگی خارج کنم. قسم میخورم که بسیار هم تلاش کردم. به هر دری که زدم بسته بود. شاید هم به اندازه کافی تلاش نکرده باشم، حقیقتا نمیدانم که میزان کافی برای تلاش در این مورد بخصوص چطور محاسبه میشود، ولی باور دارم میزان تلاشی که انجام دادم باید حداقل یک ایده یا یک مسیر جلوی پایم میگذاشت.
من معمولا فردی رویاپرداز هستم، از همان سنین کودکی خودم را در موقعیتهای مختلف متصور میشدم که به موفقیتهای بسیار بزرگی دست پیدا کردهام. تعداد کمی از دوستانم که بسیار به من نزدیک هستند باور دارند شخصی هستم که میشود همیشه از درون جیبهایش ایدهها و برنامههای جالبی برای آینده پیدا کرد، شاید هم از لطف زیادی که به من دارند اینطور میگویند. با تمام این تفاسیر امروز هیچ اتفاقی نیفتاد.
در این برهه از زندگیام عمیقاً باور دارم که علاوه بر تلاش بسیار برای رسیدن به خواستهها، آدمی باید موقعیت مناسبی هم داشته باشد. برای مثال شاید فردی علاقه داشته باید که دکترای ادبیات دریافت کند، آن هم از یک دانشگاه معتبر سراسری. برای رسیدن به این خواسته باید تمام وقت و تلاشش را صرف آموزش کند تا کاملا به نتیجه مطلوبی که مدنظرش هست برسد. حال اگر این فرد در خانوادهای ضعیف متولد شده باشد که به ناچار مجبور به کار کردن باشد چه؟ جدای از این اگر مشکلات یا بیماری خاصی هم داشته باشد چه؟ اگر نتواند هزینه منابع مورد نیازش برای آموزش را فراهم کند چه؟ اگر در زندگیاش اتفاقی برای یکی از عزیزانش بیوفتد چه؟ و هزار و یک سوال دیگر. آیا واقعا میتوان گفت این فرد به دلیل کم کاری و تلاش نکردن به خواستهاش نرسیده است؟ حداقل درحال حاضر و مخصوصا در جغرافیایی که در آن زندگی میکنم، نمیتوانم بپذیرم که همه چیز به خود فرد بر میگردد.
حال چرا تلاش اول؟ دلیلش این است که قلبا بدم نمیآید در آینده روزنهای کوچک از امید نصیبم شود، البته روزنهای معقول و منطقی. چرا که خیال بافی و رویا پردازی در این برهه از زندگیام مانند چتربازی خواهد بود که چترش باز نمیشود. میمانم تا ببینم چه پیش خواهد آمد، تا آن زمان از دل سیاهیهایی که برایم به روشنی روز است خواهم نوشت.
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
صدای خانه (روایتی از نبض پنهان خانواده)
صدای خانه (روایتی از نبض پنهان خانواده) آیا تا کنون به صدای خانهتان گوش دادهاید؟ نه صدای تلویزیون یا ماشین لباسشویی، بلکه صدای واقعی انسانها. آهنگی که فرزندتان زیر لب زمزمه...چگونه باور ساخته می شود؟
چگونه باور ساخته می شود؟ چگونه باور ساخته میشود؟ ذهن، روایت و معماری معنا در بهار سال ۱۸۴۸، در روستای هایدزویل در ایالت نیویورک، دو خواهر نوجوان به نامهای مارگارت و...در محضر خداوند متعال
در محضر خداوند متعال در محضر خداوند متعال **حضور و آرامش** ناراحتید؟ احساس دلتنگی میکنید؟ من فقط به اندازهی یک دعا با شما فاصله دارم؛ با من حرف بزنید… خدا در...اتاق بینهایت (بخش۱)
اتاق بینهایت (بخش۱) دخترک بار دیگر چشمهایش را بست و زیر لب همین چند جمله را نجوا کرد: ((چشمهایم را بستم شاید طور دیگری در خواب دیده باشم گوشهایم را شستم...فرشته ای که نبود
فرشته ای که نبود پشتِ بالهای سپیدش، سیاهیِ عمیقی نفس می کشید. خنده اش صدای نفرت داشت. دلش بزرگ بود ، آنقدر بزرگ که سالها زباله دانِ دروغ، ریا و خودخواهی...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار (7)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- شعر شهریار (11)
- شهریار (52)
- عبید زاکانی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- شعر سعدی (16)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- عشق (13)
- شعر وحشی بافقی (8)
- وحشی بافقی (13)
- سعدی (25)
- شعر (10)
- مولانا (23)
- بیدل دهلوی (11)
- سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.