تاریخ ارسال : ۳ مرداد ۱۴۰۵ ارسال دیدگاه
شانه های رنج
چه تلخ است؛
آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند،
به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند.
سالها از شانههای رنج بالا برود،
بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد.
هر صبح، تنها تکرارِ شب باشد،
و هر نفس، وامی از اندوه.
اما شاید: همین امیدِ خاموش،
آخرین چراغیست که نمیگذارد
انسان،
پیش از مرگ، از زندگی دست آهنگستان بکشد.
بازدید: 263 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
خوابِ بیهوشی
همان ایستگاه خلوت بود که به من گفتی: «آقا، ساعت چند است؟» و من دستپاچه جیبهایم را گشتم. ….. دو قطار از راه رسیدند؛ یکی سوی طلوع میرفت و تو را...امیرالمومنین (ع)؛ مراد عاشقان
من رهگذری سرگردان در کوی شما هستم، ای مقصد و مراد دلدادگان، جانم فدای شما باد. ذرهای ناچیزم که شیفته خورشید وجود شما شدهام؛ دلم به آفتاب درخشان شما پناه آورده...دختری از جنس پاییز و باران
من از جنس سکوتی عمیق هستم، آنگاه که کلمات در قلبم جوانه میزنند. عاشق پنجرهام، همان پنجرهای که صبح را به خانه خسته روحم فرا میخواند. با یک فنجان خیال، قدمزنان...نه، اینگونه آبرومندانه نیست!
چشمانت بیپروا دل را ویران میسازد،پس با لبخندت در این خرابه آتش مزن، نه! دست در دست غزلها، با خاطرات میروی،همگام با بیوفایی، اما نه آبرومندانه! هر کاری میخواهی بکن، جز...جدایی و دلتنگی
با وجود آنکه دشمن جانم شدهای، هنوز هم در قلب منی. ای باغ آرزوهایم که اکنون در برابر چشمانم قرار داری، ما دست رد به سینه بیگانگان میزنیم، اما تو هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- سعدی (25)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار (7)
- عبید زاکانی (8)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- وحشی بافقی (13)
- مولانا (23)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- شعر (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار شهریار (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- شعر شهریار (11)
دیدگاهها بسته شدهاند.