تاریخ ارسال : ۳ مرداد ۱۴۰۵ ارسال دیدگاه
شانه های رنج
چه تلخ است؛
آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند،
به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند.
سالها از شانههای رنج بالا برود،
بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد.
هر صبح، تنها تکرارِ شب باشد،
و هر نفس، وامی از اندوه.
اما شاید: همین امیدِ خاموش،
آخرین چراغیست که نمیگذارد
انسان،
پیش از مرگ، از زندگی دست آهنگستان بکشد.
بازدید: 226 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
قایقی روشن
در ذهن، نبردی عظیم از احساسات جریان دارد،در دنیایی نامحدود و در عین حال محدود.من که بسترگاهم جادههای شفق بود،چون قایقی نورانی، سرمست و پاک،به دوردستهای خیال میبرد،به دریایی از تصور...بند ناف دنیا
دنیا چقدر سخت و نفسگیره یه تورنُمنت که آخرش مرگه در دادگاهِ مبهمِ تقدیر پاییزِ عمرم ریزشِ برگه درگیرِ بندِ نافِ دنیاییم با پیچ و تابش تار میبافه هر حلقه از...رباعیات دلنشین
رباعی 🌻 ای عشق، مرا دوباره عاشق بنویس!با آینه ی درد، موافق بنویس ای عشق، برای من، اگر فرصت شداز داغ نگفته ی شقایق بنویس! ای مثلِ یک آهِ خسته؛ در...گهواره پر تلاطم
این جهان برایم گهوارهای پر تلاطم بود تجربیات تلخ و شیرین داشتم، اما همه چون رؤیا گذشت به خاطر دارم شهری را که در خواب دیدم، با مردمان بیشمار ولی خرید...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شهریار (52)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- اشعار سعدی (20)
- شعر سعدی (16)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار شهریار (10)
- عشق (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- عبید زاکانی (8)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار (7)
- سعدی (25)
- شعر شهریار (11)
دیدگاهها بسته شدهاند.