تاریخ ارسال : ۳ مرداد ۱۴۰۵ ارسال دیدگاه
شانه های رنج
چه تلخ است؛
آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند،
به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند.
سالها از شانههای رنج بالا برود،
بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد.
هر صبح، تنها تکرارِ شب باشد،
و هر نفس، وامی از اندوه.
اما شاید: همین امیدِ خاموش،
آخرین چراغیست که نمیگذارد
انسان،
پیش از مرگ، از زندگی دست آهنگستان بکشد.
بازدید: 227 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
قایقی روشن
در ذهن، نبردی عظیم از احساسات جریان دارد،در دنیایی نامحدود و در عین حال محدود.من که بسترگاهم جادههای شفق بود،چون قایقی نورانی، سرمست و پاک،به دوردستهای خیال میبرد،به دریایی از تصور...بند ناف دنیا
دنیا چقدر سخت و نفسگیره یه تورنُمنت که آخرش مرگه در دادگاهِ مبهمِ تقدیر پاییزِ عمرم ریزشِ برگه درگیرِ بندِ نافِ دنیاییم با پیچ و تابش تار میبافه هر حلقه از...رباعیات دلنشین
رباعی 🌻 ای عشق، مرا دوباره عاشق بنویس!با آینه ی درد، موافق بنویس ای عشق، برای من، اگر فرصت شداز داغ نگفته ی شقایق بنویس! ای مثلِ یک آهِ خسته؛ در...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار (7)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر (10)
- شعر شهریار (11)
- وحشی بافقی (13)
- عبید زاکانی (8)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
- شهریار (52)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار شهریار (10)
- عشق (13)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- مولانا (23)
- بیدل دهلوی (11)
دیدگاهها بسته شدهاند.