تاریخ ارسال : ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
دانستهام غرور خریدار خویش را – صائب تبریزی
دانستهام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف میشکنم کار خویش را
هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
در زیر بار منت پرتو نمیرویم
دانستهایم قدر شب تار خویش را
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را
هر دم چو تاک بار درختی نمیشویم
چو سرو بستهایم به دل بار خویش را
از بینش بلند، به پستی رهاندهایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
صائب تبریزی

بازدید: 1945 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- شهریار (52)
- شعر شهریار (11)
- مولانا (23)
- شعر وحشی بافقی (8)
- عبید زاکانی (8)
- بیدل دهلوی (11)
- عشق (13)
- اشعار سعدی (20)
- صائب تبریزی (10)
- شعر سعدی (16)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- سعدی (25)
دیدگاهها بسته شدهاند.