تاریخ ارسال : ۲۰ آذر ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
شعر شب یلدا از حافظ
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید
حافظ شیرازی
بازدید: 1391 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- شعر (10)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- سیمین بهبهانی (7)
- عبید زاکانی (8)
- شعر شهریار (11)
- شعر سعدی (16)
- عشق (13)
- بیدل دهلوی (11)
- سعدی (25)
- شهریار (52)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- صائب تبریزی (10)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- شعر وحشی بافقی (8)
دیدگاهها بسته شدهاند.