تاریخ ارسال : ۲۰ آذر ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
شعر شب یلدا از حافظ
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید
حافظ شیرازی
بازدید: 1474 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- اشعار (7)
- شعر شهریار (11)
- مولانا (23)
- اشعار شهریار (10)
- عشق (13)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- شعر سعدی (16)
- شهریار (52)
- وحشی بافقی (13)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.