تاریخ ارسال : ۱۶ آبان ۱۴۰۴ ارسال دیدگاه
غزل مجال کمی بود…
دلم به تیغِ تمنّا، گَزیده شد که بمان…
و از نهادِ من آهی دمیده شد که بمان
تو فکرِ رفتن و خون از خرید بک لینک و رپورتاژ گلویِ بلبل ها،
به برگهای بهاری، چکیده شد که بمان
پرندهها همه آرام گریه میکردند،
و ساقههایِ گیاهان، خمیده شد که بمان
نسیمِ خواهشِ من در میانِ موهایت،
به التماس و تقاضا، وزیده شد که بمان
زمانِ پَر زدنت، “ای فسانه!” قصهی من،
دوباره “قصهی رنگِ پریده” شد که بمان
غزل مجالِ کمی بود، حرف های دلم،
قدم قدم زِ تمنّا، قصیده شد که بمان
ولی نماندی و رفتی، وَ کُنجِ سینهی من،
همین کلامِ مُکرّر شنیده شد، که بمان
تو هرچه گفتی و کردی، نشانِ رفتن داشت
و حرفِ من به همینجا کشیده شد، که بمان
بازدید: 75 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
مهمانی نور
مهمانی نور بنام خدا لایسنس نود ۳۲ پنجره اتاقم را باز کردم، نگاهی به آسمان انداختم، آرامش عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت. عمیق تر نگریستم دنیایی از زیبائی را در...دختران ایران!
دختران ایران! به نام خداوندگار گام هایت را آهسته بردار بانوی اصیل. چنان میدرخشی در میان دشت ها، لاله ها واژگونند از آن تو. چنان روییدنی از گام هایت پیداست که...شاعر که باشی
شاعر که باشی سارتر می گفت: هر چقدر که بدانی بیشتر زجر می کشی( به ویژه که بدانی و نتوانی حال آنکه دانستن هم خود اراده ای می خواهد ) .خب...برچسب ها
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شهریار (52)
- سعدی (25)
- وحشی بافقی (13)
- شعر (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر سعدی (16)
- اشعار شهریار (10)
- مولانا (23)
- عبید زاکانی (8)
- شعر شهریار (11)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.