تاریخ ارسال : ۱۶ آبان ۱۴۰۴ ارسال دیدگاه
غزل مجال کمی بود…
دلم به تیغِ تمنّا، گَزیده شد که بمان…
و از نهادِ من آهی دمیده شد که بمان
تو فکرِ رفتن و خون از خرید بک لینک و رپورتاژ گلویِ بلبل ها،
به برگهای بهاری، چکیده شد که بمان
پرندهها همه آرام گریه میکردند،
و ساقههایِ گیاهان، خمیده شد که بمان
نسیمِ خواهشِ من در میانِ موهایت،
به التماس و تقاضا، وزیده شد که بمان
زمانِ پَر زدنت، “ای فسانه!” قصهی من،
دوباره “قصهی رنگِ پریده” شد که بمان
غزل مجالِ کمی بود، حرف های دلم،
قدم قدم زِ تمنّا، قصیده شد که بمان
ولی نماندی و رفتی، وَ کُنجِ سینهی من،
همین کلامِ مُکرّر شنیده شد، که بمان
تو هرچه گفتی و کردی، نشانِ رفتن داشت
و حرفِ من به همینجا کشیده شد، که بمان
بازدید: 211 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر سعدی (16)
- شعر شهریار (11)
- عشق (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر (10)
- بیدل دهلوی (11)
- سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- سعدی (25)
- مولانا (23)
- شعر وحشی بافقی (8)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار (7)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار سعدی (20)
- شهریار (52)
- شعر صائب تبریزی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.