شاعر که باشی
شاعر که باشی
سارتر می گفت: هر چقدر که بدانی بیشتر زجر می کشی( به ویژه که بدانی و نتوانی حال آنکه دانستن هم خود اراده ای می خواهد ) .خب اگر ندانی هم که استثمار می شوی ،به هر روی دانستن هم معانی خودش را دارد و اثرات خودش را و اینکه چه بدانی و چگونه عمل کنی مثبت یا منفی همینطور ( نماد زنده ان در طبیعت زیر اتم های مثبت و متفی و خنثی گازها
هستند )پس بیا تا قدم زنان نخست چند کلامی از نسبیت خاص انیشتین برایت بگویم یعنی ایی یا انرژی مساوی ست با ام یعنی جرم ضربدر مجذور سرعت نور یعنی سی تو این فرمول بطور خلاصه می خواهد بگوید که ماده ( جرم ) برابر است با انرژی مثل آنچه در مطالب قبلی از زبان دیوید کریستین و برایان گرین عرض کردم تحت عنوان اینکه کیهان محصول انفجار انرژی فشرده شده یا ماده بوده است که در درون خودش ستارگان و سیارات و به ویژه کره خودمان و موجودات زنده و غیر زنده آن و عواطف و معانی انسانی را دارد .از سویی یک آجر دارای ماده تشکیل دهنده ظاهری است و مولکولهایی متحرک به عنوان نفس و با طنی دارد که مدام در حرکت اند و دارای اگاهی پدیداری نظیر آنچه همه موجودات زنده و غیر زنده و از جمله کودک دارد (در ضمن مبدع آگاهی پدیداری دکارت بود نه برخلاف آنچه در ویکی پدیا آمده هوسرل ).خب گفتم حرکت ؟ بله حرکت که مبدعش تالس بود و بارها در این سایت از او گفته ام ولی ارسطو آن را بسط داد و گفت ما حرکت وضعی هم داریم مثل پرتاب سنگ و علم جدید هم حرکت چرخشی را به آن اضافه کرد و در ضمن دکارت گفت که این سنگ اگر سرعتش بیشتر از یک شی باشد آن را با خودش می برد و الا منحرف می شود و در نهایت تحت تاثیر هوا که ثابت است سقوط می کند .خب حالا رسیدیم به کوچه های قدیم و کماج پزی هایش با عطر و بوی خوشی که داشت و روزهایی که مادرم یادش بخیر بچه که بودم می گفت فلانی این پنج تومان را بگیر و برو نیم کیلو گوشت آبگوشتی بگیر( دلار هم آن زمان هفت هشت تومان بود) دوباره سوال ؟ آقای انیشتین ما که با چند قدم حرکت به محله های قدیم رسیدیم و مرز زمان را با طی کردن مکان طی کردیم این حرکت زمانی با همین سرعت و یا مرور خاطرات در ذهن مان از چه قانونی پیروی می کند ؟ در حقیقت می توان گفت که ارتباط تنگاتنگی میان فیزیک فلسفه و در نهایت شعر وجود دارد . و اما آجر انسان .آجر انسان واجد یک انرژی ست که قادر به تکلم کردن است و تولید معنا و اخلاق می کتد آن هم از طریق عقل و با آنالیز احساسات حالا وقتی این کلمه از دهان بیرون آمد دارای معناست مثبت یا منفی (که در مطالب قبلی هم از چگونگی شکل گیری آن و جهش ژن فاکس پی تو گفته ام )به هر روی این کلمه خودش حالا یک شخصیت دارد که از درون جسم آدمی بیرون آمده و دارای ظاهر و باطنی ست که وقتی ظاهرش را با زبان های مختلف تغییر می دهیم معانی مختلف به خود می گیرد مثلا با جابه جایی فقط یک نقطه در دو واژه جان با خان ازسویی واژگان اگر در کنار هم بشینند انگار باطن آدم ها کنار هم نشسته اند ولی دارای ظاهر و ساختار اکسل آنلاین رایگان تحت وب و معنای محصوص به خودشان سوال؟ آقای انیشتین این کلمه خوب یا بد مثبت یا منفی درست است که مقدمه ای به نام ماده بدن دارد که ماتریالیسم ها می گویتد و اتفاقا همه چیز را هم به آن ختم می کنند و یا مارکس از اقتصادی می گوید که اگر منکرش شویم دیگر خبری از معنا یا کلمه نیست اما به هر روی این ها اگر چه لازم و مقدمه برای خلق مفاهیم اند اما فاعل شناسا یک هدف مندی در تولید معنا می بیند که به عنوان انرژی معنوی سر از این ماده در آورده که صرفا انرژی فیزیکی نیست و آرمانیش کلام شعر است که در درونش غم دارد شادی دارد و احساس و اخلاقیات و ….( به نظرم شبیه ترین به خدا ست ) و البته همانطور که عرض کردم علوم دیگر از جمله اقتصاد شیمی فیزیک زیست شناسی همه مقدمه خلق معنا را فراهم کرده اند بطوریکه گاهی وقتی بدانی زجر میکشی و باید حس یک نیازمند و یک زخم خورده را داشته باشی و دوباره مثل غواصی در اقیانوس شهودش غوطه ور شوی و با صید واژگان و خلق جملات ناب و آهنگین و به روز زیبایی ها و واقعیت ها را به تصویر بکشی و شاکله سازی کنی ( خلق تصاویر از طریق تخیل برای فهم کردن و فهماندن که کانت می گفت ). خب آقای انیشتین آیا این انرژی معنایی با آن انرژی فیزیکی و نهایتا دارای اگاهی پدیداری فرق دارد حتما که فرق دارد البته من فیزیک دان هستم و اگر چه معنا را باور داشتم و اما می دانم که معانی عالی و خالصانه را با هیچ فرمولی مگر انسانیت نمی توان نوشت .ممنونم .خلاصه شاعر که باشی استثمار نمی شوی و به قیمت کاستن عمرت معنا و زیبایی را برای آسوده زیستن خلق می کنی و به سبب دانستن باید خطر و ایثار کنی شاعر که باشی می دانی که در نهایت اگر چه روزی خورشیدی نخواهد بود که دوباره روزی از راه برسد و اگر چه مرگی در کار نیست و همه چیز در تغییر و تحول و تابع قانون پایستگی انرژی و جرم است اما به اندازه ی تمام رنج هایی که از هر آنچه منشای نیستی ست کشیده ای هستی خواهی یافت و این است فرق شاعر با یک آجر .( البته بنده که نیستم )
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم)
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم) روز سیزدهم (رقابت فلاکت) تقریبا همه ما در یک نقطه یا برهههایی از زندگیمان این احساس را داشتهایم که در بدترین حالت زندگیخود که از قضا...چگونه باور ساخته می شود؟
چگونه باور ساخته می شود؟ چگونه باور ساخته میشود؟ ذهن، روایت و معماری معنا در بهار سال ۱۸۴۸، در روستای هایدزویل در ایالت نیویورک، دو خواهر نوجوان به نامهای مارگارت و...در محضر خداوند متعال
در محضر خداوند متعال در محضر خداوند متعال **حضور و آرامش** ناراحتید؟ احساس دلتنگی میکنید؟ من فقط به اندازهی یک دعا با شما فاصله دارم؛ با من حرف بزنید… خدا در...اتاق بینهایت (بخش۱)
اتاق بینهایت (بخش۱) دخترک بار دیگر چشمهایش را بست و زیر لب همین چند جمله را نجوا کرد: ((چشمهایم را بستم شاید طور دیگری در خواب دیده باشم گوشهایم را شستم...فرشته ای که نبود
فرشته ای که نبود پشتِ بالهای سپیدش، سیاهیِ عمیقی نفس می کشید. خنده اش صدای نفرت داشت. دلش بزرگ بود ، آنقدر بزرگ که سالها زباله دانِ دروغ، ریا و خودخواهی...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار سعدی (20)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر شهریار (11)
- عشق (13)
- وحشی بافقی (13)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر وحشی بافقی (8)
- عبید زاکانی (8)
- مولانا (23)
- صائب تبریزی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- شهریار (52)
- اشعار شهریار (10)
- شعر سعدی (16)
- اشعار (7)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- سعدی (25)
دیدگاهها بسته شدهاند.