اشعاری از بیژن ارژنگ
شاید به پر کبوتری بنویسد
یا بر تنه ی صنوبری بنویسد
شاید که هزار سال دیگر, مردی
شعری از من به دفتری بنویسد
+++++++++++++++++++++++++
با رفتن تو, به زندگی کردم پشت
من ماندم و حلقه ی طنابی در مشت
بگذار که فردا برسد, می شنوی
دیروز غروب, شاعری خود را کشت
++++++++++++++++++++++++
بر خاک نهم پیرهنت را ؟ هرگز!
این خاطره انگیز تنت را ؟ هرگز!
امروز سیاه پوشی ات را دیدم
فردای سپید بردنت را ؟ هرگز!
+++++++++++++++++++++++
آن روز که رفتن تورا می دیدم
از گریه چو برگ بید می لرزیدم
ترس من از آن بود که روزی بروی
آمد به سرم از آنچه می ترسیدم
++++++++++++++++++++++++
از فاصله ها هیچ نمی دانستم
از کار خدا هیچ نمی دانستم
آن روز که در کنار هم خوش بودیم
من قدر تورا هیچ نمی دانستم
++++++++++++++++++++++++
با این ره و این قدم نخواهیم رسید
تا ساحت صبحدم نخواهیم رسید
من هرچه که فکر می کنم, می بینم
هرگز من و تو به هم نخواهیم رسید
+++++++++++++++++++++++++
از دوست به جز وفا نمی دانستید
او را از خودجدا نمی دانستید
پایان تمام دوستی ها را من
می دانستم, شما نمی دانستید!
+++++++++++++++++++++++++
بی چاره تر از عالم و آدم هستیم
ماتم زده ای مثل محرم هستیم
نه گندمی و نه یار گندم گونی
ما هم دلمان خوش است آدم هستیم!
+++++++++++++++++++++++++++
عشق من و تو حرام شد هرچه که بود
قربانی انتقام شد هرچه که بود
دیگر حرفی نمانده با هم بزنیم
بین من و تو تمام شد هرچه که بود
از بیژن ارژنگ
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
مسافر کهکشان
مسافر کهکشان مسافر کهکشان همین امروز به سفر دور بی بازگشتی می روم. همین امروز همه لحظه شادی ام و کمی نان دست پخت و یک ساعت شماته دار برمی دارم...آموزش و تمرین شعر
آموزش و تمرین شعر دوستان و همراهان سایت وزین شعر نو یکی از راه های کسب دانش و معرفت در شعر، آموزش مدام، تمرین و مطالعه است. بدون پشتکار نه شعرشناس...«تپش صفر و یک »
«تپش صفر و یک » شب ازنیمه گذشته و جهان در خوابی عمیق فرو رفته بود،امادر اتاق کوچک من، نبردی از جنس کلمات در جریان بود. تنها منبع نور، درخششِ سرد...برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...برچسب ها
- وحشی بافقی (13)
- سعدی (25)
- شعر (10)
- شعر سعدی (16)
- شعر صائب تبریزی (10)
- صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر شهریار (11)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- عبید زاکانی (8)
- شهریار (52)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار شهریار (10)
- مولانا (23)
- شعر وحشی بافقی (8)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
دیدگاهها بسته شدهاند.