تاریخ ارسال : ۲۲ اسفند ۱۳۹۷ ارسال دیدگاه
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد – وحشی بافقی

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد.
“وحشی بافقی”
بازدید: 2486 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- عشق (13)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر (10)
- اشعار سعدی (20)
- مولانا (23)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- سعدی (25)
- شهریار (52)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر شهریار (11)
- سیمین بهبهانی (7)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر سعدی (16)
- اشعار وحشی بافقی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.