تاریخ ارسال : ۲۸ اسفند ۱۳۹۷ ارسال دیدگاه
حُسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش – صائب تبریزی
حُسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش
روی تو آتشی است که زلف است دود او
شیری است غمزه ی تو که دلهاست بیشه اش
سروی است قامت تو که از جای می کند
در هر دلی که پنجه فرو برد ریشه اش
دست از هنر چگونه نشوید کسی به خون؟
فرهاد را ز وای درآورد تیشه اش
چون اختیار پیشه و شغل دگر کند؟
که شد ز روز ازل عشق پیشه اش

صائب تبریزی
بازدید: 1716 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- اشعار شهریار (10)
- صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- مولانا (23)
- اشعار سعدی (20)
- شعر سعدی (16)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- شعر شهریار (11)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر (10)
- عشق (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- سعدی (25)
دیدگاهها بسته شدهاند.