تاریخ ارسال : ۴ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
آفرین خدای بر جانت – سعدی
آفرین خدای بر جانت
که چه شیرین لبست و دندانت
هر که را گم شدست یوسف دل
گو ببین در چه زنخدانت
فتنه در پارس بر نمیخیزد
مگر از چشمهای فتانت
سرو اگر نیز آمدی و شدی
نرسیدی بگرد جولانت
شب تو روز دیگران باشد
کآفتابست در شبستانت
تا کی ای بوستان روحانی
گله از دست بوستانبانت
بلبلانیم یک نفس بگذار
تا بنالیم در گلستانت
گر هزارم جفا و جور کنی
دوست دارم هزار چندانت
آزمودیم زور بازوی صبر
و آبگینست پیش سندانت
تو وفا گر کنی و گر نکنی
ما به آخر بریم پیمانت
مژده از من ستان به شادی وصل
گر بمیرم به درد هجرانت
سعدیا زنده عارفی باشی
گر برآید در این طلب جانت
بازدید: 1646 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
باران سراسیمه
در پای نگاهت ، من ِ زنجیر ، چنانم باران سراسیمه ، که دلخسته ، روانم افتاده به گیسوی کمندت دل مجبور این جبر قشنگی ست، نخواهم برهانم پیوند من از...diag-img-8f4a
متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- سیمین بهبهانی (7)
- بیدل دهلوی (11)
- وحشی بافقی (13)
- شعر سعدی (16)
- عبید زاکانی (8)
- سعدی (25)
- شهریار (52)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- مولانا (23)
- اشعار شهریار (10)
- شعر (10)
- عشق (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- صائب تبریزی (10)
- شعر شهریار (11)
دیدگاهها بسته شدهاند.