تاریخ ارسال : ۳ مهر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
میکند سلسلهی زلف تو دیوانه مرا – عبید زاکانی
میکند سلسلهی زلف تو دیوانه مرا
میکشد نرگس مست تو به میخانه مرا
متحیر شدهام تا غم عشقت ناگاه
از کجا یافت در این گوشهی ویرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطرهی اشگ از آنست چو دردانه مرا
دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت
کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا
درد سر میدهد این واعظ و میپندارد
کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا
چاره آنست که دیوانگیی پیش آرم
تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا
از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید
نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا
عبید زاکانی

بازدید: 1651 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- شعر سعدی (16)
- اشعار شهریار (10)
- سعدی (25)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- عشق (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- مولانا (23)
- شعر شهریار (11)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر (10)
- عبید زاکانی (8)
- وحشی بافقی (13)
- سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.