تاریخ ارسال : ۱۲ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا – عبید زاکانی
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا
فکند سیب ز نخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

عبید زاکانی
بازدید: 1656 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- عبید زاکانی (8)
- اشعار (7)
- عشق (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- مولانا (23)
- اشعار شهریار (10)
- صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- شعر (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- سیمین بهبهانی (7)
- شهریار (52)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- شعر شهریار (11)
دیدگاهها بسته شدهاند.