تاریخ ارسال : ۱۲ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا – عبید زاکانی
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا
فکند سیب ز نخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

عبید زاکانی
بازدید: 1578 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- سعدی (25)
- شعر شهریار (11)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- وحشی بافقی (13)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار شهریار (10)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- شعر سعدی (16)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شهریار (52)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.