تاریخ ارسال : ۱۲ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا – عبید زاکانی
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا
فکند سیب ز نخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

عبید زاکانی
بازدید: 1681 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
قایقی روشن
در ذهن، نبردی عظیم از احساسات جریان دارد،در دنیایی نامحدود و در عین حال محدود.من که بسترگاهم جادههای شفق بود،چون قایقی نورانی، سرمست و پاک،به دوردستهای خیال میبرد،به دریایی از تصور...بند ناف دنیا
دنیا چقدر سخت و نفسگیره یه تورنُمنت که آخرش مرگه در دادگاهِ مبهمِ تقدیر پاییزِ عمرم ریزشِ برگه درگیرِ بندِ نافِ دنیاییم با پیچ و تابش تار میبافه هر حلقه از...رباعیات دلنشین
رباعی 🌻 ای عشق، مرا دوباره عاشق بنویس!با آینه ی درد، موافق بنویس ای عشق، برای من، اگر فرصت شداز داغ نگفته ی شقایق بنویس! ای مثلِ یک آهِ خسته؛ در...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار (7)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر (10)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار سعدی (20)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر سعدی (16)
- مولانا (23)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- سعدی (25)
- صائب تبریزی (10)
- شعر شهریار (11)
- عشق (13)
- عبید زاکانی (8)
- شعر وحشی بافقی (8)
دیدگاهها بسته شدهاند.