تاریخ ارسال : ۱۲ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا – عبید زاکانی
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا
فکند سیب ز نخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

عبید زاکانی
بازدید: 1526 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
مهمانی نور
مهمانی نور بنام خدا لایسنس نود ۳۲ پنجره اتاقم را باز کردم، نگاهی به آسمان انداختم، آرامش عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت. عمیق تر نگریستم دنیایی از زیبائی را در...دختران ایران!
دختران ایران! به نام خداوندگار گام هایت را آهسته بردار بانوی اصیل. چنان میدرخشی در میان دشت ها، لاله ها واژگونند از آن تو. چنان روییدنی از گام هایت پیداست که...شاعر که باشی
شاعر که باشی سارتر می گفت: هر چقدر که بدانی بیشتر زجر می کشی( به ویژه که بدانی و نتوانی حال آنکه دانستن هم خود اراده ای می خواهد ) .خب...برچسب ها
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- اشعار سعدی (20)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر سعدی (16)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر وحشی بافقی (8)
- سعدی (25)
- شعر (10)
- اشعار شهریار (10)
- شعر شهریار (11)
- وحشی بافقی (13)
- شهریار (52)
- عشق (13)
- بیدل دهلوی (11)
دیدگاهها بسته شدهاند.