تاریخ ارسال : ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز – عبید زاکانی
قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
بینیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

بازدید: 1719 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار (7)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- وحشی بافقی (13)
- عشق (13)
- صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
- شهریار (52)
- شعر شهریار (11)
- شعر سعدی (16)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار شهریار (10)
- مولانا (23)
- شعر (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.