تاریخ ارسال : ۵ شهریور ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنم – مولانا
تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنم
چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان من
جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی
چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم
همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم
چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر
چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم
سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم
کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم
ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین
دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم
بازدید: 1410 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- عبید زاکانی (8)
- عشق (13)
- بیدل دهلوی (11)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار (7)
- شعر (10)
- اشعار شهریار (10)
- شعر شهریار (11)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر سعدی (16)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- سعدی (25)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار سعدی (20)
دیدگاهها بسته شدهاند.