تاریخ ارسال : ۲۵ مرداد ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
شعر پرنده ی منزوی – نیما یوشیج
پرنده ی منزوی
به آن پرنده که می خواند غایب از انظار
عتاب کرد شریری فسادجوی به باغ:
چه سود لحن خوش و عیب انزوا که به خلق
پدید نیست تو را آشیان، چو چشم چراغ؟
بگفت: از غرض این را تو عیب می دانی
که بهر حبس من افتاده در درون تو داغ
اگر که عیب من این است: از تو من دورم
برو بجوی ز نزدیکهای خویش، سراغ
شهیرتر ز من آن مرغ تنبل خانه
بلندتر ز همه آشیان جنس کلاغ
لاهیجان
۱۰ فروردین ۱۳۰۹
#نیما_یوشیج
بازدید: 2535 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار صائب تبریزی (10)
- صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار شهریار (10)
- شعر شهریار (11)
- شعر (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- سعدی (25)
- اشعار (7)
- اشعار سعدی (20)
- شعر سعدی (16)
- عبید زاکانی (8)
دیدگاهها بسته شدهاند.