تاریخ ارسال : ۲۹ بهمن ۱۳۹۷ ارسال دیدگاه
بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم – سیمین بهبهانی
سیمین بهبهانی :
بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم
کامم اکنون که برآمد بنشین تا بنشینم
پاک و رسوا همه را عشق به یک شعله بسوزد
تو که پاکی بِنِشین تا منِ رسوا بنشینم
بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری
با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم
شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان
خلوتی خواسته ام با تو که تنها بنشینم
من و دامان دگر از پی دامان تو؟ حاشا!
نه گیاهم که به هر دامن صحرا بنشینم
آن غبارم که گرَم از سر دامن نفشانی
برنخیزم همهٔ عمر و همین جا بنشینم
ساغرم، دورزنان پیش لبت آمدم امشب
دستگیری کن و مگذار که از پا بنشینم.
سیمین بهبهانی

بازدید: 4632 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- عشق (13)
- اشعار شهریار (10)
- شعر سعدی (16)
- صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- سعدی (25)
- اشعار (7)
- شعر (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر شهریار (11)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- بیدل دهلوی (11)
- عبید زاکانی (8)
- شهریار (52)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار سعدی (20)
- مولانا (23)
- سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.