تاریخ ارسال : ۲۹ بهمن ۱۳۹۷ ارسال دیدگاه
بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم – سیمین بهبهانی
سیمین بهبهانی :
بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم
کامم اکنون که برآمد بنشین تا بنشینم
پاک و رسوا همه را عشق به یک شعله بسوزد
تو که پاکی بِنِشین تا منِ رسوا بنشینم
بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری
با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم
شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان
خلوتی خواسته ام با تو که تنها بنشینم
من و دامان دگر از پی دامان تو؟ حاشا!
نه گیاهم که به هر دامن صحرا بنشینم
آن غبارم که گرَم از سر دامن نفشانی
برنخیزم همهٔ عمر و همین جا بنشینم
ساغرم، دورزنان پیش لبت آمدم امشب
دستگیری کن و مگذار که از پا بنشینم.
سیمین بهبهانی

بازدید: 4422 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- شعر شهریار (11)
- اشعار شهریار (10)
- شعر (10)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- سیمین بهبهانی (7)
- عبید زاکانی (8)
- وحشی بافقی (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- عشق (13)
- بیدل دهلوی (11)
- شهریار (52)
- مولانا (23)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.