تاریخ ارسال : ۱۴ آبان ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
شب من پنجره ای بی فردا روز من قصه ی تنهایی ها – اردلان سرفراز
شب من پنجره ای بی فردا
روز من قصه ی تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی ام ، ماهی دور از دریا
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام ، قصه ی دل کندن بود
دل به هر کس که سپردم دیدم
راهش افسوس ، جدا از من بود
روح آواره ی من بعد از من
کولی در به در صحراهاست
می رود بی خبر از آخر راه
همچنان مثل همیشه تنهاست . . .
از : اردلان سرفراز
بازدید: 1821 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- مولانا (23)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار سعدی (20)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار (7)
- سیمین بهبهانی (7)
- صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- سعدی (25)
- عبید زاکانی (8)
- شعر سعدی (16)
- شعر شهریار (11)
- عشق (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.