تاریخ ارسال : ۱۴ آبان ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
شب من پنجره ای بی فردا روز من قصه ی تنهایی ها – اردلان سرفراز
شب من پنجره ای بی فردا
روز من قصه ی تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی ام ، ماهی دور از دریا
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام ، قصه ی دل کندن بود
دل به هر کس که سپردم دیدم
راهش افسوس ، جدا از من بود
روح آواره ی من بعد از من
کولی در به در صحراهاست
می رود بی خبر از آخر راه
همچنان مثل همیشه تنهاست . . .
از : اردلان سرفراز
بازدید: 1761 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- شعر صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر شهریار (11)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر (10)
- سعدی (25)
- بیدل دهلوی (11)
- عبید زاکانی (8)
- عشق (13)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- مولانا (23)
- اشعار شهریار (10)
- شهریار (52)
- شعر سعدی (16)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- صائب تبریزی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.