تاریخ ارسال : ۲۵ آذر ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی – رهی معیری
چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی
چون بادِ سحرگاهم ، در بی سر و سامانی
من خاکم و من گَردم ، من اشکم و من دردم
تو مهری وتو نوری ، تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر ، بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را ، بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی ، در مستی و در پاکی
من چَشم ترا مانم ، تو اشک مرا مانی
در سینه ی سوزانم ، مستوری و مهجوری
در دیده ی بیدارم ، پیدائی و پنهانی
من زمزمه ی عودم ، تو زمزمه پردازی
من سلسله ی موجم ، تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت ، دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی ، دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپاری
کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت ، کو چشم «رهی» جویت ؟
روی از منِ سرگردان ، شاید که نگردانی
بازدید: 1489 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- مولانا (23)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار سعدی (20)
- عبید زاکانی (8)
- سعدی (25)
- سیمین بهبهانی (7)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- عشق (13)
- شعر شهریار (11)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار شهریار (10)
- شهریار (52)
- اشعار (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر سعدی (16)
دیدگاهها بسته شدهاند.