تاریخ ارسال : ۱۲ آذر ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
از محبت نيست، گر با غير، آن بدخو نشست – رهی معیری
از محبت نيست، گر با غير، آن بدخو نشست
تا مرا از رشک سوزد، در کنار او نشست
اي که پس از هلاک من، پاي نهي به خاک من
از دل خاک بشنوي، ناله دردناک من
نفسي يار من زار نگشتي و گذشت
مردم و بر سر خاکم نگذشتي و گذشت
از نگاهي، مي نشيند بر دل نازک غبار
خاطر آئينه را، آهي مکدر ميکند!
خموش باش، گرت پند ميدهد عاقل
جواب مردم ديوانه را، نبايد داد!
محبت، آتشي کاشانه سوز است
دهد گرمي، وليکن خانه سوز است
نيايدم گله از خوي اين و آن کردن
گر فلک نشناخت قدر ما، رهي عيبش مکن
لاله روئي نيست تا در پاي او سوزم، رهي
ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
خيال روي ترا، ميبرم به خانه خويش
چو بلبلي، که برد بآشيانه خويش
بازدید: 1179 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- عبید زاکانی (8)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- شعر (10)
- شعر سعدی (16)
- شعر صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- اشعار شهریار (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- شعر شهریار (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- وحشی بافقی (13)
- عشق (13)
- بیدل دهلوی (11)
- صائب تبریزی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.