تاریخ ارسال : ۱۲ آذر ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
از محبت نيست، گر با غير، آن بدخو نشست – رهی معیری
از محبت نيست، گر با غير، آن بدخو نشست
تا مرا از رشک سوزد، در کنار او نشست
اي که پس از هلاک من، پاي نهي به خاک من
از دل خاک بشنوي، ناله دردناک من
نفسي يار من زار نگشتي و گذشت
مردم و بر سر خاکم نگذشتي و گذشت
از نگاهي، مي نشيند بر دل نازک غبار
خاطر آئينه را، آهي مکدر ميکند!
خموش باش، گرت پند ميدهد عاقل
جواب مردم ديوانه را، نبايد داد!
محبت، آتشي کاشانه سوز است
دهد گرمي، وليکن خانه سوز است
نيايدم گله از خوي اين و آن کردن
گر فلک نشناخت قدر ما، رهي عيبش مکن
لاله روئي نيست تا در پاي او سوزم، رهي
ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
خيال روي ترا، ميبرم به خانه خويش
چو بلبلي، که برد بآشيانه خويش
بازدید: 1248 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر شهریار (11)
- سعدی (25)
- عشق (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار شهریار (10)
- بیدل دهلوی (11)
- صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار سعدی (20)
- شهریار (52)
- شعر (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.