تاریخ ارسال : ۲۶ مهر ۱۴۰۴ ارسال دیدگاه
گنجشک
حالا هی به من نوک نزن
تو هم مثل همه ی گنجشکها
روزی سر از صدای فرهاد در می آوری
و آن وقت به ساطوری که هیچ سطری نمی داند
می گویی :
پس این سلاخ دیوانه
چرا سرودی نمی سازد ؟
البته به تو حق می دهم
رزها رازشان را به باد گفتند
موج ها دردشان را به رود
و برگهای بیدار به خواب زمین پیوستند !
به تو حق می دهم
گنجشکی که بالش را
به بهانه ای شکسته
و پایش را به پنداری بسته اند
گنجشکی که در سرش هزار عقاب لانه کرده
و در دلش هرشب
ققنوسی خودسوزی می کند
گنجشکی که حتا از خرده های نان هم
نارو دیده است
دیگر جیک نمی زند :
عربده می خرید بک لینک دائمی کشد ….
بازدید: 293 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- مولانا (23)
- سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- شعر سعدی (16)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر شهریار (11)
- عبید زاکانی (8)
- شهریار (52)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار (7)
- شعر (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- عشق (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
دیدگاهها بسته شدهاند.