فرشته ای که نبود
فرشته ای که نبود
پشتِ بالهای سپیدش، سیاهیِ عمیقی نفس می کشید.
خنده اش صدای نفرت داشت.
دلش بزرگ بود ، آنقدر بزرگ که سالها زباله دانِ دروغ، ریا و خودخواهی شده بود.
هر صبح نقابِ خوبی به چهره میزد و هر شب آن را کنار تختش میگذاشت
خسته از نقشِ فرشتهای که هرگز نبود.
روز به روز از سپیدیِ بالهایش کاسته میشد و پشتِ لبخندهای تمرینشدهاش، نفرتی قدیمی جولان می داد.
در مردابِ ذهنش فقط یک «خود» بود.
خودی برتر از همه
خودی که هیچگاه اشتباه نمیکرد
خودی که همیشه حق را به نام خود سند میزد.
برایش فرقی نداشت قربانی چه کسی باشد؛ دوست، خواهر، برادر، یا هر قلبی که هنوز می تپید و توانِ اعتماد کردن داشت.
گاهی نقابش را جا می گذاشت.
مثلا زمانی که منفعت، عجله به جانش میانداخت. آن لحظه دیگر جایی برای ادب باقی نمیماند و تعارف ها کنار می رفت .
زبانش بیپرده و روزگار نو صریح آنچه در قلب بود را تکرار می کرد :
«همه باید مطابق خواستهی من رفتار کنند.»
« من همیشه حق دارم»
« من مصدوم ضرباتتان هستم»
من …
من…..
و من……
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
قایقی روشن
در ذهن، نبردی عظیم از احساسات جریان دارد،در دنیایی نامحدود و در عین حال محدود.من که بسترگاهم جادههای شفق بود،چون قایقی نورانی، سرمست و پاک،به دوردستهای خیال میبرد،به دریایی از تصور...بند ناف دنیا
دنیا چقدر سخت و نفسگیره یه تورنُمنت که آخرش مرگه در دادگاهِ مبهمِ تقدیر پاییزِ عمرم ریزشِ برگه درگیرِ بندِ نافِ دنیاییم با پیچ و تابش تار میبافه هر حلقه از...رباعیات دلنشین
رباعی 🌻 ای عشق، مرا دوباره عاشق بنویس!با آینه ی درد، موافق بنویس ای عشق، برای من، اگر فرصت شداز داغ نگفته ی شقایق بنویس! ای مثلِ یک آهِ خسته؛ در...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار (7)
- وحشی بافقی (13)
- شهریار (52)
- عشق (13)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- سیمین بهبهانی (7)
- عبید زاکانی (8)
- شعر (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر شهریار (11)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
دیدگاهها بسته شدهاند.