تاریخ ارسال : ۲۳ اسفند ۱۳۹۷ ارسال دیدگاه
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست – شهریار
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست
بازدید: 1750 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار سعدی (20)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- وحشی بافقی (13)
- شهریار (52)
- شعر (10)
- اشعار شهریار (10)
- سعدی (25)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- صائب تبریزی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار (7)
- شعر شهریار (11)
- مولانا (23)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر وحشی بافقی (8)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر سعدی (16)
- عشق (13)

دیدگاهها بسته شدهاند.