بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار
آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار
رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام
تا ملخ بنشسته در بازارِ دام
وای از آن روزی که قانون گشته پست
رخنه در انبارِ این جنگل نشست
مزدِ این زحمتکشان گردیده کاست
مکرِ این دلالِ دون از چپ و راست
یأسِ این زحمتکشان از حد فزون
داسِ این دلالِ دون شد غرقِ خون
راهِ رفتن بسته شد بر پایِ مور
در هجومِ ظلم و این بیداد و زور
پایِ او میلرزد از این بارِ بیش
یادِ دردی میکند در جانِ خویش
روزگارِ مورِ زحمتکش خراب
آبِ رویِ کارگر شد یک سراب
هر قدم با باری از اندوه و درد
ناله سر زد از نهادِ مورِ زرد
جانِ او از این ستمها چاکچاک
اشکِ خونین میچکد بر رویِ خاک
نبضِ او میزد ولی در بحرِ خون
در دلش غوغایِ دردی واژگون
ســویِ آن بازار، مورِ غصهدار
تا ببیند عنکبوتی خیمهدار
تارِ او بر جانِ جنگل بسته چنگ
هر دلی از کینهاش اندر شرنگ
یک پشیز افکند بر دستش چو کاه
خــندهای آمیخته با مکر و آه
وقتِ مزد آمد ولی با صد جفا
نــیشِ تلخی میزند بر آن حیا
مورِ خسته خیره بر دستانِ لخت
یادِ یار و طفلِ بیدینار و رخت
میکشد خجلت مدام از همسرش
کامِ تلخی مانده اندر باورش
دستِ او زالو صفت در چشمِ او
اشکِ حسرت میکشد بغضِ گلو
زهرِ خجلت پیکرش را میگزد
سفرهاش چون مارِ افعی میخزد
فقر میکوبد به در با صد نهیب
راهِ فردا بسته در شهرِ فریب
هستیاش را میکشد زنجیرِ پیر
یک سبد خالی و صد آهِ اسیر
نــانِ ارزان کی بُوَد در شهرِ بیم؟
آه از این دلال و آن زرها و سیم
نالهیِ خاموشِ او در سینهها
تیغِ حرمان میدَرَد آیینهها
آمد آن خورشید در کامِ سیاه
روزِ روشن شد به چشمانش تباه
یادِ اطفال و نگاهِ نگران
کوچهکوچه فقرِ تاریک و نهان
یک قدم تا لانه اما پای، لال
فقر میبندد به پروازش عقال
قامتِ او خم شد از بارِ حیات
راهِ این کاشانه تاریک از ممات
ابرِ شرمی مینشیند رویِ دوش
سایهیِ محنت رُباید عقل و هوش
تیرگیِ شب در این جنگل، کمین
وای از آن مُهرِ خجالت بر جبین
شرمِ بابا مینوازد تلخساز
رخنه کرده در دلش صد گونه راز
مردِ میدان خسته، جان در چنگِ دود
رویِ او از سیلیِ غمها کبود
وحشتِ فقر است در هر سمت و کوی
یأس میبارد زِ چشمِ زردروی
باز هم با دستِ خالی شب بخفت
آه با درد و نداری گشته جفت
بارِ غم آورده او در کامِ شهر
استخوانش میگدازد جامِ زهر
شب چو آمد در حریمِ خانِ شوم
رنگِ رویش زرد و دل چون جغدِ بوم
مورکان دیدند آن دستِ تُهی
پوششِ لبخندِ کِذب و روبَهی تیک ابزار
دانه اشکی در درونِ دل چکید
رویِ لب امّا تَبسُّم میدوید
وانمود آن طفل با صد اشتیاق
یــادِ یک شامِ شِکَر در این وثاق
رازِ این اطفالِ زار و مهربان
آتشِ خشکی فکنده در روان
نالهیِ تلخِ پدر در سینه ماند
کین چنین فقر آتشی بر گنج خواند
نسلِ فردا میگدازد در شرر
دانهیِ امّید سوزد ای پدر!
ریشهیِ آمالشان پژمرده، سخت
وای از این بیداد و این برگشتهبخت
یورشِ غم میبَرد از خانه شور
آرزوها میرود در کامِ گور
یک پدر ویران شد از این انجماد
فقر و حرمان میدهد هستی به باد
ریخت رویایِ عزیزان رویِ فرش
دودِ آهِ این پدر سر زد به عرش
اَندر آن تاریکی و این کارِ زشت
رازها میبیند از این سرنوشت
نالهیِ این کارگر در کامِ سنگ
جغدِ دانا دید و نالید از درنگ
مُزدِ این زحمت در این قانونِ رنج
دزدِ جنگل برده در تاریکی گنج
او کِشد هوهویِ تلخی در جواب
مورِ مسکین مانده در قعرِ عذاب
روز و شب جان میکَند این مورِ ریز
وای از این دلال و آن دندانِ تیز
زیرِ پایِ ظالمانِ آهنین
وای از این قانونِ پر از خشم و کین
شهرِ جنگل پر شد از این مار و پیچ
با تقلا کی رسی بر کامِ هیچ
سینهاش لبریزِ دردِ این قفس
وای بر این کارگر، بی یک نفس
دسترنجش در دهانِ اژدها
یک نفس راحت نَبیند، بینوا
نیمهجان شد کارگر از ضربِ شست
دزدِ این بازارِ وحشت گشته مست
این یقین، کار و تلاشِ بیثمر
رنجِ روز و شب ندارد یک اثر
در سرایِ عنکبوتِ دزدِ جان
مزدِ مورِ خسته شد بیآشیان
رنجِ این مردابِ یأس و درد و سوز
در شبِ محنت نیامد یک فروز
آمد آن دلدار و یارش همچو مهر
بارِ غم را میتکاند او زِ چهر
مانده در این تاریکی او پاکباز
حلقه زد بر دستِ یارش چارهساز
نورِ عشقش در دلِ شب روشن است
تا نفس دارد حریمش گلشن است
تار و پودش پر شد از این مستیاش
این محبت بود تنها هستیاش
احتکار و ظلمتِ دزدانِ کوه
باختند اندر مصافِ این شکوه
دستِ او در دستِ یارِ همچو آب
رنگِ رخسارِ محبت گشته ناب
وادیِ محنت پر از این روشنی
در حریمِ عشق دارد ایمنی
یأس و غم در پایِ عشقش خفتهاند
نامِ او را مرهمِ جان گفتهاند
دزدِ جنگل کی ببیند این دو نور
این محبت میکند غمها به دور
راهِ «شاکی» میرسد بر این نیاز
در دلِ این قصه پنهان گشته «راز»
پینوشت: اگر کلام اندکی به درازا کشید، به بزرگواری خود بر این قلم ببخشید؛ چرا که در پس این واژههای تلخ، رازی پنهان در تپش است. با امید به طلوع روزگاری روشنتر برای تمام دستهای زحمتکش.
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
قایقی روشن
در ذهن، نبردی عظیم از احساسات جریان دارد،در دنیایی نامحدود و در عین حال محدود.من که بسترگاهم جادههای شفق بود،چون قایقی نورانی، سرمست و پاک،به دوردستهای خیال میبرد،به دریایی از تصور...بند ناف دنیا
دنیا چقدر سخت و نفسگیره یه تورنُمنت که آخرش مرگه در دادگاهِ مبهمِ تقدیر پاییزِ عمرم ریزشِ برگه درگیرِ بندِ نافِ دنیاییم با پیچ و تابش تار میبافه هر حلقه از...رباعیات دلنشین
رباعی 🌻 ای عشق، مرا دوباره عاشق بنویس!با آینه ی درد، موافق بنویس ای عشق، برای من، اگر فرصت شداز داغ نگفته ی شقایق بنویس! ای مثلِ یک آهِ خسته؛ در...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر شهریار (11)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- سعدی (25)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- مولانا (23)
- عبید زاکانی (8)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار (7)
- شهریار (52)
- عشق (13)
- وحشی بافقی (13)
- شعر (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- صائب تبریزی (10)
- شعر سعدی (16)
دیدگاهها بسته شدهاند.