خوابِ بیهوشی
همان ایستگاه خلوت بود که به من گفتی: «آقا، ساعت چند است؟» و من دستپاچه جیبهایم را گشتم. ….. دو قطار از راه رسیدند؛ یکی سوی طلوع میرفت و تو را تا اشراق پروانهها میبرد. دیگری اما به جانب تاریکی اندوه خزید؛ آنجا که بر صندلی پارهای نشستم، در واگنی کنار خضر نبی. از او پرسیدم: «آقا، ساعت چند است؟» ـ بخواب، جوان! مگر بُراق را به احمد اجاره دادهای؟

به ایستگاه نخست رسیدیم. صدای چکاچک شمشیرها هوش را از سر سکوت ربوده بود. سپاه آهن و آتش، سرنوشت دو امپراتوری کهن را بر کرانهٔ دجله رقم میزد. کمانداران چالاک دشت، بار مرگ حریف را بر کوهان شتران مست سوار کرده بودند. به خضر گفتم: «این کراسوس کمی در موج توهم غرق نیست؟» خضر چپقش را چاق کرد: ـ تو شاعری یا فضول، که سرت را در آخور تاریخ فرو بردهای؟
ـ آقا، ساعتتان چند است؟ درست زنی بود به قامت شعری ماندگار که او را به سیب سروده بودی. شبی مهمانش کرده بودم؛ در آن هنگام یخ، که سنگهای صحرا زیر تیغ سایت های وب آفتاب آبتنی میکردند. او که با ناقهاش از مدائن به حجاز میرفت، از این دیوانه پرسید: «آقا، ساعتتان چند است؟» و من زمان را در جیبهایم گم کرده بودم.
قطار از میان دود و آتش میگذشت. از پنجره به دوزخ چشم دوخته بودم: جوی عسل روان بود و کنیزکانی از عالم مثال، سوتینهای سیاهشان را بر شاخههای طوبی آویخته بودند و در کششی تبدار، به ضرب آیاتی بیتأویل، با مؤمنان مسلک فیسبیل درمیآمیختند. سوزنبان سوزنی از کلاه نمدین چرکینش باز کرد و به بن دندان فرو برد. به ایستگاه دوم رسیده بودیم. گفتم: «ای پیامبر! این همان بهشت برین است که وعدهگاه تیغ و پرنیان بود. چه فتوا میدهی؟» چشم خضر ـ چون چشم خرگوشی در آغاز آفتاب کمرمق اسفند ـ باز شد: «آه، مانا! تو آخر نفهمیدی کاباره با کبریا چه فرق دارد. بگذار پارهای دیگر بخسبیم. هوای همین سکندر با توست؛ به طمع آب حیات، از پی ما میتازد…»
همیشه میاندیشیدم اگرچه دکمهٔ پیراهنش درِ آهنین قلعهای اساطیری بود، من هم سوار کممایهای نبودم. تن پیل و پوست شیر و هوای سور در سر، نیزهای به بلندای آرزو و شمشیری به تیزی طعنههای پدرم! من هم سواری بودم که دور از چشم چغازنبیل، نیمهٔ تاریک تاریخ را گز کرده بودم. جغرافیای تنم جنگل بلوط و بابونه بود. مرا از دکمههای پیراهن میترسانی؟ مگر از خیبر خبر نداری؟ بوووووق! ـ آرام باش، مانا! تو شاعر خون و خستگی هستی. در خواب، این بیکاران آسمان چه مشقی بر تو نوشتند که میگفتی: «لطفاً قلم و کاغذ؛ حامل سرودی سلیمانیام. بالابلندی از بابل، نام اعظم را از جیب چپ هاروت ربوده است!» بوووووق… از خواب پریدم؛ ایستگاه سوم بود و خضر به خواب سکندر رفته بود.
آقا… ساعتتان؟ لال نمیشوی، زن؟ کاش من کر میشدم و این عهد عتیق بر سینهام حک نبود. کاش انجیل از آستینم بیرون نمیخزید. سیپارهای در سرم چپاندهاند که از بام تا شام خروپف اصحاب کهف را میشمارم. همین روزهاست ریسمان پرهیز را پاره کنم و با دست سفید گچگرفته، یقهٔ فرعون را بگیرم. بسمالله الرحمن الرحیم! این نامهای است از پادشاه اورشلیم به دوستدخترش: «ساقی! از ساق سیمینت برایم سلفی بفرست. آصف از شایعات بنیبهانه چیزهایی برایم نقل کرده است.»
تو زمان را از من پرسیدی؛ گناهت همین بود که نمیدانستی برای شیرینعقلی که قدسیان در گوش چپش مزامیر را نجوا کردهاند، زمان بیمعناست. حالا هم گور پدر هایدگر! بیا کنار آن رود لبی تر کنیم. من و تو بارها پیش از این با عقربهها رقصیده بودیم و میدانستیم هیچکس در یک رود دو بار شنا نکرده است. من اما خری بودم که خروار احساس بر گردهام بود؛ بار امانت را از آسمان برداشته بودم. لطفاً کاسهای آب؛ این گلو تشنهٔ ترانهای تازهتر است. هزار بار در حوض گریههایش غرق شدم؛ هزار بار در رود موهایش شنا کردم.
آقاااا… آقا و زهرمار! اینجا دیگر کدام جغرافیاست که سر حسین را برای عبیدالله، سر عبیدالله را برای مختار، سر مختار را برای مصعب، سر مصعب را برای حجاج، سرِ… آقا، لطفاً بیش از این آبروی این عمارت را نبرید! کوفه است و پیمانهای عنکبوتیاش. به ایستگاه چهارم خوش آمدید.
لابد شنیدهاید خضر پیامبری بود که علم لدنی را از چشم فضول کلیم پنهان داشته بود. چنین شایع کرده بودند که به سادیسم گرفتار است و الوار قایقهای نو را میشکند. اما حالا پیش من، درست کنارم، در واگنی به سوی غرب، آرام بود و مُهر مشکوک نبوت را میتوانستم میان دو ابرویش ببینم. آرام بود؛ مثل قویی سبکبار که روی موج آب به مراقبه نشسته باشد.
قطار از تونلهای تاریک میگذشت، اما فندکهایمان خویشاوند خورشید شده بود. قطار از گندمزارها میگذشت، اما ما گرسنهٔ گیسوی کسی بودیم. قطار از کنار خدا میگذشت، اما ما سجادهها را با خون تاک شسته بودیم. مهماندار آمد و گفت: «اینجا ایستگاه پنجم است. کمی توقف داریم. شما و این پیر نمیر هوس نکردهاید کمی قدم بزنید؟»
پیاده شدیم. زنانی کنار رود گنگ به شاخهای نورس گاوی دخیل بسته بودند. مردی که استخوان ترقوهاش دوک نخریسی بود میگفت: «هیچکس به تعالی نمیرسد مگر آنکه از آتش رنج گذشته باشد.» و خیل هندوان دلسپرده از ریسمان حرفهایش بالا میرفتند.
«تو هم صدای گلولهها را شنیدی، خضر؟» ـ بیا به واگن برگردیم، جوان! انگلیسیها هاری گرفتهاند و استخراج نمک از موج، از امروز قدغن شد!
ـ به گمانت هدف از آفرینش دیوانهها چه بوده است؟ خضر، در حالی که خرقهاش را پینه میدوخت، پکی به چپق زد: ـ هیچ… باور کن، هیچ! مگر تو از اول ماهیتی مانا داشتی؟ وجودی خام بودی؛ نیستت کردند تا سوی هستی بروی. چشم گشودی و دیدی بودن، بالاترین عقوبت آدمی است. و عشق را مزهٔ همین شوکران رنج یافتی. ـ آه، عشق… راستی، فرهاد داروهایش را بهموقع میخورد؟ یا هنوز از دوری شیرین تلخکام است؟ خضر عزیز، عاشقان بسیار دیدهای، مگر نه؟ ـ نه به اندازهٔ تو، شکیبا! کوه از جا جنبید و تو بر پا ماندی. «زیر شمشیر غمش، رقصکنان» رفتی. ـ تو هم اگر بیداد تبر را میدیدی، به داد درختان میشتافتی. ما شاعریم و بسیار پیش آمده که شهودمان شهیدمان کند. ما را مرگ نمیکشد؛
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
دختری از جنس پاییز و باران
من از جنس سکوتی عمیق هستم، آنگاه که کلمات در قلبم جوانه میزنند. عاشق پنجرهام، همان پنجرهای که صبح را به خانه خسته روحم فرا میخواند. با یک فنجان خیال، قدمزنان...نه، اینگونه آبرومندانه نیست!
چشمانت بیپروا دل را ویران میسازد،پس با لبخندت در این خرابه آتش مزن، نه! دست در دست غزلها، با خاطرات میروی،همگام با بیوفایی، اما نه آبرومندانه! هر کاری میخواهی بکن، جز...جدایی و دلتنگی
با وجود آنکه دشمن جانم شدهای، هنوز هم در قلب منی. ای باغ آرزوهایم که اکنون در برابر چشمانم قرار داری، ما دست رد به سینه بیگانگان میزنیم، اما تو هر...بارش اشکهای عاشقانه
ای که حضورت ساخت بنر تبلیغاتی در دلم غوغایی برپا کرده، تا کجا از من دور شدهای؟ رد پایت در هر سو نمایان است و دریای غم تو مرا در خود...مسمط «حس مهر» با تضمین غزل سعدی
#مسمط- شماره ۲۳ بسمه اللطیف حس مهر تضمین غزل شماره ۱۷۰ دیوان سعدی شیرازی ۱ سحرگاهان خورشید قصد آسمان میکند و طلوع مهر از شکوه و جلال جان نشان میدهد. در...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- مولانا (23)
- صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- شعر (10)
- اشعار سعدی (20)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار شهریار (10)
- شعر شهریار (11)
- شعر سعدی (16)
- عشق (13)
- اشعار (7)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.