مشهور ترین اشعار نظامی گنجوی
مخزن الاسرار:
در توحید
ای همه هستی زتو پیدا شده—– خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت کائنات —– ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستی تو صورت و پیوند نه —– تو به کس و کس به تو مانند نه
آنچه تغیر نپذیرد توئی —– آنچه نمرده است و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقابس تر است—– ملک تعالی و تقدس تر است
ساقی شب دستکش جام تست —– مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده بر اندازد و برون آی فرد —– گر منم آن پرده به هم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای —– عقد جهان راز جهان واگشای
ای به ازل بوده و نابوده ما —– وی به ابد مانده و فرسوده ما
دور جنبیت کش فرمان تست —– سفت فلک غاشیه گردان تست

خسرو و شیرین :
مرا چون هاتف دل دید دمساز
بر اورد از رواق همت اواز
که بشتاب ای نظامی زود ، دیر است
فلک به عهد و عالم زود سیر است
بهاری نو بر ار از چشمه نوش
سخن را دست و پایی تازه بر پوش
چند بیت از مناظری خسرو و فرهاد
نخست بار گفتش که : ز کجایی ؟
بگفت : از دار ملک اشنایی
بگفت : آنجا به صنعت در چه کوشند ؟
بگفت : اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا : جان فروشی در ادب نیست
بگفت : از عشق بازان این عجب نیست
بگفت : از دل شدی عاشق بدینسان ؟
بگفت : از دل تو میگویی ف من از جان
بگفتا : عشق شیرین بر تو چون است ؟
بگفت : از جان شیرینم فزون است
بگفتا : هرشبش بینی چو مهتاب ؟
بگفت : آری چو خواب اید ف کجا خواب ؟
بگفتا : دل زمهرش کی کنی پاک ؟
بگفت : انگه که باشم خفته در خاک
بگفتا : گر کسش ارد فرا چنگ ؟
بگفت : آهن خورد ، ور خود بود سنگ
لیلی و مجنون :
هر روز که صبح بردمیدی
یوسف رخ مشرقی رسیدی
کردی فلک ترنج پیکر
ریحانی او ترنجی از زر
لیلی ز سر ترنج بازی
کردی ز زنخ ترنج سازی
زان تازه ترنج نو رسیده
نظاره ترنج کف بریده
چون بر کف او ترنج دیدند
از عشق چو نار میکفیدند
شد قیس به جلوهگاه غنجش
نارنج رخ از غم ترنجش
برده ز دماغ دوستان رنج
خوشبوئی آن ترنج و نارنج
چون یک چندی براین برآمد
افغان ز دو نازنین برآمد
عشق آمد و کرد خانه خالی
برداشته تیغ لاابالی
غم داد و دل از کنارشان برد
وز دل شدگی قرارشان برد
زان دل که به یکدیگر نهادند
در معرض گفتگو فتادند
هفت پیکر:
گوهر آمای گنج خانه راز
گنج گوهر چنین گشاید باز
کاسمان را ترازوی دو سرست
در یکی سنگ و در یکی گهرست
از ترازوی او جهان دو رنگ
گه گهر بر سر آورد گه سنگ
صلب شاهان همین اثر دارد
بچه یا سنگ یا گهر دارد
گاهی آید ز گوهری سنگی
گاه لعلی ز کهربا رنگی
گوهر و سنگ شد به نسبت و نام
نسبت یزدگرد با بهرام
آن زد و این نواخت این عجبست
سنگ با لعل و خار با رطبست
هرکه را این شکسته پائی داد
آن لطف کرد و مومیائی داد
روز اول که صبح بهرامی
از شب تیره برد بدنامی
کوره تابان کیمیای سپهر
کاگهی بودشان ز ماه و ز مهر
در ترازوی آسمان سنجی
باز جستند سیم ده پنجی
خود زر ده دهی به چنگ آمد
در ز دریا گهر ز سنگ آمد
یافتند از طریق پیروزی
در بزرگی و عالم افروزی
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم)
خط شکن (سیزدهم تا شانزدهم) روز سیزدهم (رقابت فلاکت) تقریبا همه ما در یک نقطه یا برهههایی از زندگیمان این احساس را داشتهایم که در بدترین حالت زندگیخود که از قضا...چگونه باور ساخته می شود؟
چگونه باور ساخته می شود؟ چگونه باور ساخته میشود؟ ذهن، روایت و معماری معنا در بهار سال ۱۸۴۸، در روستای هایدزویل در ایالت نیویورک، دو خواهر نوجوان به نامهای مارگارت و...در محضر خداوند متعال
در محضر خداوند متعال در محضر خداوند متعال **حضور و آرامش** ناراحتید؟ احساس دلتنگی میکنید؟ من فقط به اندازهی یک دعا با شما فاصله دارم؛ با من حرف بزنید… خدا در...اتاق بینهایت (بخش۱)
اتاق بینهایت (بخش۱) دخترک بار دیگر چشمهایش را بست و زیر لب همین چند جمله را نجوا کرد: ((چشمهایم را بستم شاید طور دیگری در خواب دیده باشم گوشهایم را شستم...فرشته ای که نبود
فرشته ای که نبود پشتِ بالهای سپیدش، سیاهیِ عمیقی نفس می کشید. خنده اش صدای نفرت داشت. دلش بزرگ بود ، آنقدر بزرگ که سالها زباله دانِ دروغ، ریا و خودخواهی...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر (10)
- شعر شهریار (11)
- وحشی بافقی (13)
- بیدل دهلوی (11)
- عشق (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر سعدی (16)
- شعر صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار (7)
- سعدی (25)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار شهریار (10)
- مولانا (23)
- سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.