تاریخ ارسال : ۱۸ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد – وحشی بافقی
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد.

“وحشی بافقی”
بازدید: 2152 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
باران سراسیمه
در پای نگاهت ، من ِ زنجیر ، چنانم باران سراسیمه ، که دلخسته ، روانم افتاده به گیسوی کمندت دل مجبور این جبر قشنگی ست، نخواهم برهانم پیوند من از...diag-img-8f4a
متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن آزمایشی شعر و ادبیات. متن...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار (7)
- اشعار شهریار (10)
- صائب تبریزی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر شهریار (11)
- شعر سعدی (16)
- شعر (10)
- سعدی (25)
- عبید زاکانی (8)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- عشق (13)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار سعدی (20)
دیدگاهها بسته شدهاند.