تاریخ ارسال : ۱۸ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد – وحشی بافقی
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد.

“وحشی بافقی”
بازدید: 1996 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- شعر سعدی (16)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)
- مولانا (23)
- عشق (13)
- اشعار سعدی (20)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
- صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر شهریار (11)
- اشعار شهریار (10)
- وحشی بافقی (13)
- شعر وحشی بافقی (8)
- عبید زاکانی (8)
- شعر (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شهریار (52)
دیدگاهها بسته شدهاند.