تاریخ ارسال : ۳۰ آذر ۱۳۹۹ ارسال دیدگاه
طریق عقل بود ترک عاشقی دانم – رهی معیری
طریق عقل بود ترک عاشقی دانم
ولی ز دست من این کار برنمی آید
بسر رسید مرا دور زندگانی و باز
بلای محنت هجران بسر نمی آید
منال بلبل مسکین به دام غم زین بیش
که ناله در دل گل کارگر نمی آید
ز باده فصل گلم توبه میدهد زاهد
ولی ز دست من این کار برنمی آید
دو روز نوبت صحبت عزیز دار رهی
که هر که رفت از این ره دگر نمی آید
از : رهی معیری
بازدید: 1400 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
مهمانی نور
مهمانی نور بنام خدا لایسنس نود ۳۲ پنجره اتاقم را باز کردم، نگاهی به آسمان انداختم، آرامش عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت. عمیق تر نگریستم دنیایی از زیبائی را در...دختران ایران!
دختران ایران! به نام خداوندگار گام هایت را آهسته بردار بانوی اصیل. چنان میدرخشی در میان دشت ها، لاله ها واژگونند از آن تو. چنان روییدنی از گام هایت پیداست که...شاعر که باشی
شاعر که باشی سارتر می گفت: هر چقدر که بدانی بیشتر زجر می کشی( به ویژه که بدانی و نتوانی حال آنکه دانستن هم خود اراده ای می خواهد ) .خب...برچسب ها
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- سعدی (25)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار سعدی (20)
- شعر شهریار (11)
- شعر سعدی (16)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- عبید زاکانی (8)
- صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- عشق (13)
- شعر (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.