به سایت "شعر و ادب" خوش آمدید.
امروز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸

شهریار Archives - صفحه 2 از 5 - شعر و ادب

شعر و ادب

۲۰اسفند

61

0

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم – شهریار

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم آن‌که می‌خواست برویم در دولت بگشاید با که گویم که در خانه به رویش نگشودم آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم آنکه می‌خواست غبار غمم از دل بزداید آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم یار سود از شرفم سر […]

۱۹اسفند

105

0

آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی – شهریار

آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی   راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی   مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی   سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی   خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست نه نگفتم […]

۱۹اسفند

62

0

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود – شهریار

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت با روی […]

۱۷اسفند

77

0

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت – شهریار

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سیاهت بیا که جز تو سزاوار این […]

۱۴اسفند

76

0

یاران چرا به خانه ما سر نمی زنند – شهریار

شهریار ملک سخن : یاران چرا به خانه ما سر نمی زنند آخر چه شد که حلقه بدین در نمیزنند دایم پرنده اند به هر بام و بر دلی دیگر به بام خانه ما سر نمی زنند پنداشتند  همچو  درختی  تکیده ام سنگی از آن به شاخه بی بر نمی زنند چرخد نظام کار به دوران به سیم و زر دستی به کار مضطر بی زر نمی زنند یا رب […]

۹اسفند

89

0

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی – شهریار

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید که چون شمع عبیرآگین شبی با من سحر کردی صفا کردی و درویشی بمیرم خاک پایت را که شاهی محشتم بودی و با درویش سر کردی چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس همای من پریدی و مرا بی بال و پر کردی مگر […]

۹اسفند

83

0

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست – شهریار

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت آن نغمه‌سرا بلبل باغ هنر اینجاست شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم یک دسته چو […]

۶اسفند

84

0

دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی – شهریار

دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی غبار فتنه گو برخیز […]

۵اسفند

83

0

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت – شهریار

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سال‌ها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خسته‌ام تا چند […]

۳۰بهمن

102

0

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند – شهریار

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند گر زمین […]


پربازدید ترین مطالب
  • ماه
  • فصل
  • کل
پر بحث ترین ها
کلیه حقوق سایت متعلق به شعر و ادب می باشد.
طراحی قالب وردپرس : پرشین تیک