تاریخ ارسال : ۴ اسفند ۱۳۹۷ ارسال دیدگاه
ز خـــــوابِ چشمهای تو تا صبح می پَرَم – اصغر معاذی
ز خـــــوابِ چشمهای تو تا صبح می پَرَم
ایــــن روزها هوای تــــو افتــــاده در سرم
هر سایه ای کـــه بگذرد از خلوتم…تویی
افتاده ای به جــــــان غـــــزل های آخرم
گاهی صــــدای روشنت از دور می وَزَد
گاهــی شبیه مـــــاه نشستــی برابرم
یا رو بـــه روی پنجـــــــره ام ایستاده ای
پاشیده عطـــــــر پیرهنت روی بستـــرم
گاهی میان چــــــادرِ گلـدارِ کودکی ت
باران گرفتــــه ای سرِ گلدانِ پـــرپــــرم
مثل “پری” در آینه ها حــرف می زنی
جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم
نزدیکِ صبـــــح، کُنـج اتاقـــم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب می پرم…!
اصغر معاذی
بازدید: 1430 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- شعر وحشی بافقی (8)
- شهریار (52)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار سعدی (20)
- مولانا (23)
- سعدی (25)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر سعدی (16)
- اشعار شهریار (10)
- عشق (13)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- عبید زاکانی (8)
- شعر (10)
- اشعار (7)
- صائب تبریزی (10)
- شعر شهریار (11)
- سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.