تاریخ ارسال : ۱۶ تیر ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
ز حد گذشت جدائی – عبید زاکانی
ز حد گذشت جدائی
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا
بیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطی دارد
غبار چیست دگر باره در میانهی ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاه
و گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا
کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسد
که عقل و هوش جهانی چرا کنی یغما
ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نیست
که زنگیان سیاهش نمیکنند رها
دلم ز جعد تو سودائی و پریشانست
بلی همیشه پریشانی آورد سودا
عبید وصف دهان و لب تو میگوید
ببین که فکر چه باریک و نازکست او را
عبید زاکانی

بازدید: 1515 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- شعر شهریار (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- عبید زاکانی (8)
- شهریار (52)
- شعر سعدی (16)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- سعدی (25)
- اشعار شهریار (10)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- بیدل دهلوی (11)
- مولانا (23)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.