تاریخ ارسال : ۲۲ آبان ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
نمیرم از این پس که من زندهام – فردوسی
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام
ترا دانش و دین رهاند درست
در رستگاری ببایدت جست
وگر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
❤ ❤ ❤ ❤

بازدید: 3775 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر سعدی (16)
- شعر (10)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- عبید زاکانی (8)
- سیمین بهبهانی (7)
- شهریار (52)
- عشق (13)
- شعر شهریار (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار شهریار (10)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار (7)
- صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- وحشی بافقی (13)
- مولانا (23)
دیدگاهها بسته شدهاند.