تاریخ ارسال : ۱ اسفند ۱۳۹۷ ارسال دیدگاه
دلی کز عشق گردد گرم آزردن نمیداند – وحشی بافقی
دلی کز عشق گردد گرم آزردن نمیداند
چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند
دلی دارم که هرچندش بیازاری نیازارد
نه دل سنگست پنداری که آزردن نمیداند
بخند ای گل کز آب چشم “وحشی” پرورش داری
که هرگل کو ببار آورد پژمردن نمیداند
وحشی بافقی
بازدید: 1971 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار سعدی (20)
- عبید زاکانی (8)
- عشق (13)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- مولانا (23)
- اشعار (7)
- شعر شهریار (11)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- شعر سعدی (16)
- شعر وحشی بافقی (8)
- اشعار شهریار (10)
- سعدی (25)
- بیدل دهلوی (11)
- وحشی بافقی (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
دیدگاهها بسته شدهاند.