تاریخ ارسال : ۷ اسفند ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
من کسی را از خودم دیوانهتر میخواستم

من کسی را از خودم دیوانهتر میخواستم
سر نمیپیچید اگر یک روز سر میخواستم
اهل عشق و عاشقی، اهل تمنا، اهل درد
این چنین دیوانهای را همسفر میخواستم
مینشستم روبهرویش روبهرویم مینشست
لحظههای عاشقی از او نظر میخواستم
او قدح در دست و من جام تمنایم به کف
هر چه او میداد من هم بیشتر میخواستم
من کجا؟ در میزدن سودای خیامی کجا؟
من پی جامی دگر جامی دگر میخواستم
هر زمان هر جا که میافتادم از مستی به خاک
تکیه میکردم به می از خاک برمیخاستم
بارها فرموده؛ روزی خواستی از من بخواه
من تو را میخواستم روزی اگر میخواستم
گوشهای دنج و تو و جام می و قدری نگاه
از خدا چیز زیادی را مگر میخواستم؟
| محمد سلمانی |
بازدید: 2403 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا...خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده...پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز...برچسب ها
- سعدی (25)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر سعدی (16)
- شعر شهریار (11)
- اشعار سعدی (20)
- عشق (13)
- شعر وحشی بافقی (8)
- وحشی بافقی (13)
- عبید زاکانی (8)
- صائب تبریزی (10)
- شهریار (52)
- بیدل دهلوی (11)
- مولانا (23)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار شهریار (10)
- شعر (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.