تاریخ ارسال : ۷ اسفند ۱۳۹۸ ارسال دیدگاه
من کسی را از خودم دیوانهتر میخواستم

من کسی را از خودم دیوانهتر میخواستم
سر نمیپیچید اگر یک روز سر میخواستم
اهل عشق و عاشقی، اهل تمنا، اهل درد
این چنین دیوانهای را همسفر میخواستم
مینشستم روبهرویش روبهرویم مینشست
لحظههای عاشقی از او نظر میخواستم
او قدح در دست و من جام تمنایم به کف
هر چه او میداد من هم بیشتر میخواستم
من کجا؟ در میزدن سودای خیامی کجا؟
من پی جامی دگر جامی دگر میخواستم
هر زمان هر جا که میافتادم از مستی به خاک
تکیه میکردم به می از خاک برمیخاستم
بارها فرموده؛ روزی خواستی از من بخواه
من تو را میخواستم روزی اگر میخواستم
گوشهای دنج و تو و جام می و قدری نگاه
از خدا چیز زیادی را مگر میخواستم؟
| محمد سلمانی |
بازدید: 2468 بازدید
مطالب از سراسر وب
مطالب مشابه
بزم عنکبوت و بغض مور
بارِ سنگینی به دوشِ مورِ زار آه از آن خورشیدِ سوزانِ دیار رنجِ مورِ خسته و این کارِ خام تا ملخ بنشسته در بازارِ دام وای از آن روزی که قانون...به جهنم که …
پشت فریاد من خدا خواب است که سکوت اش صدا ی در می داد دست گیج ام دریچه را تا بست بختکی روی صورت ام افتاد بختک نا نجیب الفاظ است...شانه های رنج
چه تلخ است؛ آنگاه که آدمی، درد را زندگی کند، به امیدِ روزی که زندگی را زندگی کند. سالها از شانههای رنج بالا برود، بیآنکه به پنجرهای از روشنایی برسد. هر...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر سعدی (16)
- وحشی بافقی (13)
- شعر (10)
- صائب تبریزی (10)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شهریار (52)
- اشعار (7)
- مولانا (23)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر شهریار (11)
- عبید زاکانی (8)
- عشق (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار شهریار (10)
دیدگاهها بسته شدهاند.