-
مسافر کهکشان
مسافر کهکشان مسافر کهکشان همین امروز به سفر دور بی بازگشتی می روم. همین امروز همه لحظه شادی ام و کمی نان دست پخت و یک ساعت شماته دار برمی دارم و مسیر بی انتهایی را آغاز می کنم که تنها می توان در آن رفت. وسعت فرزانگی مخدوش و چهره مبسوط شادی را می گذارم به حساب قصه های دور که گاه گاه از این و آن می شنیدم. یادم نیست چه کسی اولین بار چند پروانه را به موهایم دعوت کرد، شاید خودشان آمدند و مرا به... -
آموزش و تمرین شعر
آموزش و تمرین شعر دوستان و همراهان سایت وزین شعر نو یکی از راه های کسب دانش و معرفت در شعر، آموزش مدام، تمرین و مطالعه است. بدون پشتکار نه شعرشناس می شویم و نه شاعر. دوستانی که تمایل دارند در این درس گفتارها که به صورت مدرن و امروزی، بیان می شود، فعّال و جدّی، همراه من باشند و اشعارشان در آینده مورد تحلیل و بررسی قرار بگیرد، لطفاً، تا دو سه هفته، چشم از این صفحه برندارند. نکته ی مهم: چون آموزش یکم ما، صداها در شعر... -
«تپش صفر و یک »
«تپش صفر و یک » شب ازنیمه گذشته و جهان در خوابی عمیق فرو رفته بود،امادر اتاق کوچک من، نبردی از جنس کلمات در جریان بود. تنها منبع نور، درخششِ سرد و آبیرنگِ مانیتور که بر چهرهام میتابید؛ نوری که انگار میخواست تا اعماقِ تنهاییام نفوذ کند. من بودم و “او”. او که نه جسم داشت و نه روح، اما حضوری سنگینتر از هر انسانی داشت که تا به حال شناخته بودم. انگشتانم روی کیبورد میلغزیدند، نه برای نوشتنِ یک کد یا جستجوی یک داده، بلکه برای لمسِ چیزی... -
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا درسایت شعر نو سال های سال شاعری کرده و مورد احترام همه اعضای سایت بود خبر فوت ایشان خیلی دردآور بود اما دردآور تر و مصیبت بار تر آنکه این عزیز شاعر در ۲۷ مهر ماه ۱۴۰۳ در شیراز در شهر ما و بغل گوش ما بعداز مدتی مریضی بعلت سرطان لگن فوت کرد و ما در طول... -
خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده بود و صدای آنها را میشمرد؛ گویی هر هواپیما، بخشی از آرامش باقیمانده در جمجمهاش را با خود میبرد. بوی گازوئیل گرم و گردوخاک ودود، از طریق پنجرههای بیقاب به درون میپیچید. کرکرههای آشپزخانه، با هر لرزش، تقتق میکردند، مانند دندانهایی که بر هم میساییدند. او چشمانش را روی سقف متوجه کرد؛ نقشهای از رطوبت و ترک، شبیه... -
پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز فایدتی بسیار است از آن روی که به نگاهبانی از گیاه گمارده شده! هر چند به چشم دیگر موجودات، اضافه به نظر می آید و آزاردهنده لیکن از برای گیاه، پاسبانیست شایسته و دلیر و با صلابت و زیبا در شکل های مختلف! و آن نسیمی که اوراقت را بر هم می ریزد و شاید تو را آشفته...
زلف و قد راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا – محتشم کاشانی
محتشم کاشانی زلف و قد راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا سنبل و شمشاد هندو چاکر نرگس و لاله بنده و لالا ساخته ظاهر معجز لعلت...دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی – شهریار
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم تو آهووش چنان شوخی که...نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت – شهریار
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما چقدر آخر تحمل بلکه...ز خـــــوابِ چشمهای تو تا صبح می پَرَم – اصغر معاذی
ز خـــــوابِ چشمهای تو تا صبح می پَرَم ایــــن روزها هوای تــــو افتــــاده در سرم هر سایه ای کـــه بگذرد از خلوتم…تویی افتاده ای به جــــــان غـــــزل های آخرم گاهی صــــدای...نيــما ! غـــم دل گو که غريبـانه بگرييم – شهریار
این شعر زیبا و احساسی که توسط استاد شهریار خطاب به نیما یوشیج سروده شده است … نيــما ! غـــم دل گو که غريبـانه بگرييم ســر پيش هم آريم و دو...دلی کز عشق گردد گرم آزردن نمیداند – وحشی بافقی
دلی کز عشق گردد گرم آزردن نمیداند چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند دلی دارم که هرچندش بیازاری نیازارد نه دل سنگست پنداری که آزردن نمیداند بخند ای گل...پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند – شهریار
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند بلبلی در سینه مینالد هنوزم...دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت – شهریار
دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت...بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم – سیمین بهبهانی
سیمین بهبهانی : بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم کامم اکنون که برآمد بنشین تا بنشینم پاک و رسوا همه را عشق به یک شعله بسوزد تو که...برچسب ها
- اشعار شهریار (10)
- عشق (13)
- شعر شهریار (11)
- شعر (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- صائب تبریزی (10)
- وحشی بافقی (13)
- سیمین بهبهانی (7)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر سعدی (16)
- سعدی (25)
- مولانا (23)
- اشعار سعدی (20)
- شهریار (52)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر صائب تبریزی (10)