به سایت "شعر و ادب" خوش آمدید.
امروز شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸

شعر و ادب

اشعار بزرگان شعر و ادب ایران

قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز – عبید زاکانی

قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز – عبید زاکانی

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد – مولانا

مشهورترین سروده های مولانا

مشهورترین سروده های مولانا

تن آدمی شریف است، به جان آدمیت – سعدی

تن آدمی شریف است، به جان آدمیت – سعدی

جملات حکیمانه از سعدی

خوشا کسی که زعشقش دمی رهائی نیست – عبید زاکانی

خوشا کسی که زعشقش دمی رهائی نیست  – عبید زاکانی
۲۰اردیبهشت

119

0

مشهور ترین اشعار نظامی گنجوی

مخزن الاسرار: در توحید ای همه هستی زتو پیدا شده—– خاک ضعیف از تو توانا شده زیر نشین علمت کائنات —– ما به تو قائم چو تو قائم به ذات هستی تو صورت و پیوند نه —– تو به کس و کس به تو مانند نه آنچه تغیر نپذیرد توئی —– آنچه نمرده است و نمیرد توئی ما همه فانی و بقابس تر است—– ملک تعالی و تقدس تر است […]

۱۶اردیبهشت

106

0

امیدوار چنانم که کار بسته برآید – سعدی

امیدوار چنانم که کار بسته برآید وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید من از تو سیر نگردم و گر ترش کنی ابرو جواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید به رغم دشمنم ای دوست سایه‌ای به سر آور که موش کور نخواهد که آفتاب برآید گلم ز دست به دربرد روزگار مخالف امید هست که خارم ز پای هم به درآید گرم حیات بماند نماند این […]

۱۰اردیبهشت

126

0

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید – سعدی شیرازی

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید اگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار چیست تا در نظر عاشق جانباز آید من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید اگر این داغ جگرسوز که بر […]

۹اردیبهشت

128

0

پیرزنی را ستمی درگرفت – نظامی گنجوی

پیرزنی را ستمی درگرفت دست زد و دامن سنجر گرفت کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام وز تو همه ساله ستم دیده‌ام شحنه مست آمده در کوی من زد لگدی چند فرا روی من بیگنه از خانه برویم کشید موی کشان بر سر کویم کشید در ستم آباد زبانم نهاد مهر ستم بر در خانم نهاد گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت بر سر کوی تو فلانرا که کشت خانه من […]

۹اردیبهشت

147

0

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا – صائب تبریزی

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟ هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست وقت آن […]

۶اردیبهشت

113

0

صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیم – صائب تبریزی

صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیم شب سیه، مست فنا بود که هشیار شدیم پای ما نقطه‌صفت در گروِ دامن بود به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم به شکار آمده بودیم ز معموره‌ی قدس دانه‌ی خال تو دیدیم، گرفتار شدیم خانه‌پردازتر از سیل بهاران بودیم لنگر انداخت خِرَد، خانه‌نگهدار شدیم نرود دیده‌ی شبنم به شکر خواب بهار عبث افسانه‌طراز دل بیدار شدیم عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده […]

۵اردیبهشت

109

0

ای آفتاب هاله‌ای از روی ماه تو – شهریار

ای آفتاب هاله‌ای از روی ماه تو مه برلب افق لبه‌ای از کلاه تو لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو کی میرسی به پرچم خونین چون شفق خورشید و مه سری به سنان سپاه تو ای دل فریب جادوی مهتاب شب مخور زلفش کشیده نقشه‌ی روز سیاه تو آن کو لهیب آتشش از رو نمی برد اندیشه ای کند مگر از دود […]

۴اردیبهشت

148

0

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی – سعدی

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلبری وصالی دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی خرم تنی که محبوب از در فرازش آید چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد کو را نبوده باشد در عمر […]

۱اردیبهشت

108

0

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود – سعدی

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود چو هر چه می‌رسد از دست اوست فرقی نیست میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود نسیم باد صبا بوی یار من دارد چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود همی‌گذشت و نظر کردمش به گوشه چشم که یک نظر بربایم مرا ز من بربود به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن دگر […]

۱اردیبهشت

132

0

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را – صائب تبریزی

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت شد آب سرد، گرمی بازار خویش را در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک در خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را از بینش بلند، […]


پربازدید ترین مطالب
  • ماه
  • فصل
  • کل
پر بحث ترین ها
کلیه حقوق سایت متعلق به شعر و ادب می باشد.
طراحی قالب وردپرس : پرشین تیک