به سایت "شعر و ادب" خوش آمدید.
امروز جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

شعر و ادب

اشعار بزرگان شعر و ادب ایران

با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد – شهریار

با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد – شهریار

لاابالی چه کند دفتر دانایی را – سعدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را – سعدی

سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی‌دانم – صائب تبریزی

سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی‌دانم – صائب تبریزی

اشعار زیبا و دلنشین در وصف بهار

اشعار زیبا و دلنشین در وصف بهار

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا – هوشنگ ابتهاج

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا – هوشنگ ابتهاج

حُسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش – صائب تبریزی

حُسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش – صائب تبریزی
۲۶اسفند

40

0

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت – سعدی

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی   و گر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی.   “سعدی”   خط از: مریم امام وردی

۲۳اسفند

29

0

ایرجا سر بدرآور که امیر آمده است – شهریار

شعری که استاد شهریار برای ایرج میرزا سروده است ایرجا سر بدرآور که امیر آمده است چه امیری که به عشق تو اسیر آمده است چون فرستاده سیمرغ به سهراب دلیر نوشداروست ولی حیف که دیر آمده است گوئی از چشم نظرباز تو بی پروانیست چون غزالی به سر کشته شیر آمده است خیز غوغای بهارست که پروانه شویم غنچه شوخ پر از شکر و شیر آمده است روح من […]

۲۳اسفند

30

0

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست – شهریار

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست ماه من نیست در این قافله راهش ندهید کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست تخت سلطان هنر بر افق چشم […]

۲۲اسفند

30

0

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد – وحشی بافقی

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد   من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد   همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد   ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان همه زهر دارد اما چه […]

۲۲اسفند

33

0

هرچند دخمه را بسیار، خاموش و کور می بینم – سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی : هرچند دخمه را بسیار، خاموش و کور می بینم در انتهای دالانش، یک نقطهٔ نور می بینم هرچند پیش رو دیوار، بسته ست راه بر دیدار در جای جای ویرانش، راه عبور می بینم هرچند شب دراز آهنگ، نالین زمین و بالین سنگ در انتظار روزی خوش، دل را صبور می بینم تن کم توان و سر پردرد، پایم ضعیف و دستم سرد در سینه لیک غوغایی، […]

۲۲اسفند

29

0

من چه دارم که شود صرف قمارم با تو – شهریار

من چه دارم که شود صرف قمارم با تو صرفه از دست نبازی که ندارم با تو وقت آزاده به تشویش تبه نتوان کرد من افتاده ی درویش چه کارم با تو ! به شب مستی من جرعه ی جامی نزدی که بود دردسر صبح خمارم با تو من که از دوش تو باری نتوانم برداشت باری ای جان نسزد زحمت بارم با تو گر شبستان من ای شمع نیافروخته […]

۲۰اسفند

23

0

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم – شهریار

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم آن‌که می‌خواست برویم در دولت بگشاید با که گویم که در خانه به رویش نگشودم آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم آنکه می‌خواست غبار غمم از دل بزداید آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم یار سود از شرفم سر […]

۱۹اسفند

22

0

چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی – وحشی بافقی

چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی                                                         نه اگر برای لطفی به بهانهٔ عتابی ته پای جان شکاری دل من به خون زند پر                                                      چو کبوتری که افتد به تصرف عقابی چو منش رکاب بوسم چه سبک عنان سواری                                              چو به غير همعنان شد چو بلا گران رکابی  همه خرقهٔ صلاحم شده خارخار و گل گل                                                 ز ميی که داغ آن می نرود به هيچ […]

۱۹اسفند

38

0

آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی – شهریار

آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی   راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی   مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی   سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی   خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست نه نگفتم […]

۱۹اسفند

29

0

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود – شهریار

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت با روی […]


پربازدید ترین مطالب
  • ماه
  • فصل
  • کل
پر بحث ترین ها
کلیه حقوق سایت متعلق به شعر و ادب می باشد.
طراحی قالب وردپرس : پرشین تیک