به سایت "شعر و ادب" خوش آمدید.
امروز دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸

شعر و ادب

اشعار بزرگان شعر و ادب ایران

صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیم – صائب تبریزی

صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیم – صائب تبریزی

ای آفتاب هاله‌ای از روی ماه تو – شهریار

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی – سعدی

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی – سعدی

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود – سعدی

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود – سعدی

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را – صائب تبریزی

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را – صائب تبریزی

دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد – سعدی

دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد – سعدی
۸بهمن

80

0

باز باران بی ترانه – کارو دردریان

باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه می‌خورد بر مرد تنها می‌چکد بر فرش خانه باز می‌آید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی‌دانم، نمی‌فهمم کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟ نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد کجای ذلتش زیباست؟ نمی‌فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و آهن به زور […]

۸بهمن

79

0

لیلی و مجنون – نظامی گنجوی

زنان اساطیری_لیلی ليلي دختر كي سبزه روي با چشماني آهوئي وزلفاني چون شَبق است. پدرش اورا در دوران كودكي به مكتب   مي برد تا خواندن بياموزد . در مكتب خانه های قدیم، تفکیک جنسیتی صورت نمی گرفته و دختركان وپسران نابالغ هنگام آموختن درس در يك مكان مي نشسته اند:                      هر كودكي از اميد و از بيم              مشغول شده به درس و تعليم                        با آن پسران خـرد […]

۸بهمن

73

0

ماه سفرکرده – استاد شهریار

ماه سفرکرده ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله‌ی من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه‌ی راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه‌ی اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی چشمی به رهت دوخته‌ام باز که […]

۷بهمن

77

0

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده – وحشی بافقی

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد   بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد   می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد وحشی بافقی

۵بهمن

79

0

آینه چون نقش تو بنمود راست – نظامی گنجوی

پادشهی بود رعیَّت شِکَن وَز سر حُجَّت شده حَجاج فن هر چه به تاریک شب از صبح زاد بر درِ او دَرج شدی #بامداد رفت یکی پیش مَلِک صبحگاه راز گشاینده تر از صبح و ماه از قمر اندوخته شب بازی وَز سَحَر آموخته غَمّازی گفت فلان پیر تو را در نَهُفت خیره کُش و ظالم و #خونریز گفت شد مَلِک از گفتن او خشمناک گفت : هم اکنون کُنَم […]

۵بهمن

74

0

اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشم – شهریار

اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشم گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشی توئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعی گرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوک چگونه بار امانت نشانده اند به دوشم چنان به خمر و خمار […]

۵بهمن

90

0

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی – شهریار

 باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد بروی تو افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی مگذار قند من که به یغما برد طوطی من که در شکرستان نیامدی […]

۵بهمن

66

0

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران – شهریار

تو بمان و دگران  از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران میروم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند که […]

۵بهمن

73

0

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری – شهریار

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان من حریفی کهنه ام درسم روان است […]

۵بهمن

87

0

ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی – شهریار

ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی تا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتن گر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن من به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد کاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی گوش بر زنگ صدای کودکانم تا چه باشد کاروان گم کرده را […]


پربازدید ترین مطالب
  • ماه
  • فصل
  • کل
پر بحث ترین ها
کلیه حقوق سایت متعلق به شعر و ادب می باشد.
طراحی قالب وردپرس : پرشین تیک