-
برای شاعری که بی خبر رفت
برای شاعری که بی خبر رفت امروز متاسفانه خبری شنیدم که اشکم جاری کرد و روح و روانم را آزرد خبر فوت عزیز شاعری که حکم استادی را داشت و خصوصا درسایت شعر نو سال های سال شاعری کرده و مورد احترام همه اعضای سایت بود خبر فوت ایشان خیلی دردآور بود اما دردآور تر و مصیبت بار تر آنکه این عزیز شاعر در ۲۷ مهر ماه ۱۴۰۳ در شیراز در شهر ما و بغل گوش ما بعداز مدتی مریضی بعلت سرطان لگن فوت کرد و ما در طول... -
خانه درتاریکی
خانه درتاریکی خانه درتاریکی هواپیماهای غولپیکر با فاصلهای کم از پشتبام خانهشان پرواز میکردند و هر بار، تمام سازهٔ لرزان را به رعشه میانداختند. آرمان روی تختخواب فلزی کهنه دراز کشیده بود و صدای آنها را میشمرد؛ گویی هر هواپیما، بخشی از آرامش باقیمانده در جمجمهاش را با خود میبرد. بوی گازوئیل گرم و گردوخاک ودود، از طریق پنجرههای بیقاب به درون میپیچید. کرکرههای آشپزخانه، با هر لرزش، تقتق میکردند، مانند دندانهایی که بر هم میساییدند. او چشمانش را روی سقف متوجه کرد؛ نقشهای از رطوبت و ترک، شبیه... -
پلکان هستی
پلکان هستی و چون تیغ گلی بیازاردت؛ حکم هشداری دارد از برای تعمیر مانیتور در تهران تو؛ چونان برخاستن ناگهانی از خوابی گران! می دانی که خار و تیغ را نیز فایدتی بسیار است از آن روی که به نگاهبانی از گیاه گمارده شده! هر چند به چشم دیگر موجودات، اضافه به نظر می آید و آزاردهنده لیکن از برای گیاه، پاسبانیست شایسته و دلیر و با صلابت و زیبا در شکل های مختلف! و آن نسیمی که اوراقت را بر هم می ریزد و شاید تو را آشفته... -
اسکله
اسکله کمی که دقت میکردی حتما میفهمیدی عباس چرا حوصله ی اسکله رو نداشت؛ آخه قایق شون سوراخ شده بود و اونا لنگ مونده بودن لایسنس نود۳۲ کی میخواست بره دریا و ماهی صید کنه البته اول باید قایق درست میشد بابای پیر و بیمارش یا مادر ی که تو کار خونه مونده بود عباس رفت سراغ کسی که بیاد و تعمیرش کنه اون قایق لعنتی رو چیزی به شب نمونده بود و قایق بی روحی که رو دست عباس و خانواده اش مونده بود غروب دلگیر اسکله و... -
یلدا
یلدا یادباد شبهایی که کرسی، مرکز دنیای کودکی مان بود و دورِ آن، درازای آخرین شب پاییز را گیسوانی برفی و ریشی سفید روشن می کرد. حلقه های زنجیر ثروت انسانی مان، یک به یک به هم پیوسته و کلاف اصالتمان به حضور ریز و درشت آدمیانی از جنس اعتماد و انسانیت و عشق، تنیده می شد. ریسه رفتن کودکان، قهقهه های زنان، خندهٰ مردان و در هم آمیختن گاه به گاهِ آنها از یک سو، سفره و سینی رنگارنگ میوه و طعام که هر یک از حاضرین، رنگی... -
در خصوص شب یلدا
در خصوص شب یلدا شب یلدا یا شب چله یکی از اعیاد باستانی ایران می باشد. شب یلدا شب اول دیماه که درنیمکره شمالی طولانی ترین شب است. ایرانیان در زمان قبل از زرتشت در دورهی میترائیسم به پاس بزرگداشت مهروروشنایی وپاکی بر گزار می کردند. واژه یلدا از ریشه سریانی برگرفته شده و معنی ان میلاد یا ولادت است یعنی ولادت خورشید. اتفاقی که در شب اول زمستان می افتد خورشید در بیشترین فاصله با مدار سماوی قرار گیرد و همین اتفاق باعث می شود طولانی ترین شب...
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم – حافظ شیرازی
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم من آدم...در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم – رهی معیری
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع...چون سحر از بوی گل گشت معطر هوا – همام تبریزی
چون سحر از بوی گل گشت معطر هوا از نفس یار ما داد نشانی صبا نه چه سخن باشداین چیست صبا تاکنم نسبت بوی خوشش با نفس یار ما کرد طلوع...همچو نی می نالم از سودای دل – رهی معیری
همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام...روزی دل من که تهی بود و غریب از شهر سکوت به دیار تو رسید – اردلان سرفراز
روزی دل من که تهی بود و غریب از شهر سکوت به دیار تو رسید در شهر صدا که پر از زمزمه بود تنها دل من قصه ی مهر تو شنید...گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب – حافظ شیرازی
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین...تک بیتی های عاشقانه صائب تبریزی، حافظ و مولانا
عشق یکرنگی تقاضا می کند این روشن است ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را(صائب) عشق بحریست که چون بر سر طوفان آرد دست شستن ز متاع دو جهان...صلاح کار کجا و من خراب کجا – حافظ شیرازی
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت...نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد – حافظ شیرازی
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد باغبانا...برچسب ها
- صائب تبریزی (10)
- مولانا (23)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شهریار (52)
- وحشی بافقی (13)
- بیدل دهلوی (11)
- شعر سعدی (16)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر (10)
- عشق (13)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر شهریار (11)
- سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- اشعار سعدی (20)
- سعدی (25)