-
بخت خفته
بوسه بر لبهایم میزد، اما خالی از احساس بود؛ گویی بر لبان ترش، وسواسی پنهان داشت. خواستم دلم را به گیسوان دلربایش گره بزنم، اما وقتی دست به زلفش بردم، چه بگویم؟ گویی همه چیز بر باد رفته بود. گونههایش مانند هلویی رسیده، زیبا و آبدار بود و رنگ چشمانش، یادآور باغی پر از گیلاس. همین که خواستم در آغوشش بگیرم، صدها تیغ بر جانم نشست؛ گویی مژگانش به آغوش کشیدن حساس بود. ابروانش را نوازش کردم و زخمی شدم؛ جنس ابرویش، تیز و برنده چون داس بود. برای... -
مراقبت از صدفهای نرگسی شعر
از هر سطر و کلمه شعرهایت با دقت مراقبت مود لاین کن؛ زیرا این اشعار، پلی هستند که دنیای درونی تو را به جهان بیرون پیوند میدهند. این مردمی که من میبینم، پس از مرگ تو، حتی واژههایت را نیز ستایش خواهند کرد. بگذار آیندگان، سالها بعد، هنگامی که در اقیانوسهای عمیق اندیشههای تو غرق شدند، مسحور تماشای صدفهای نرگسی کلامت شوند… -
آمدنم در مهرماه
مرا در ماه مهر به این دنیا آوردند تا چشمانم را به نظاره کوچ غریبانه قوهایی بگشایم که از فرمان خزان زودرس بالادستان میرفتند. آمدم تا اندوه پژمردن غنچهها دانلود فیلم هندی را در چهره دشت ببینم، اما هیچ رغبت و رضایتی در کار نبود! باید لبخند میزدم به نزاع پاییز و پروانه، تا بیاموزم چگونه دل بکنم، حتی در اوج عاشقی. باید گوشهایم را باز میکردم، حتی برای شنیدن شیون بید از تکرار تازیانه باد بنیانکنی که باغ را به کام خزان میکشاند، تا به ظلمی بیعدالتی عادت... -
خون بیاورید، خلاص
من تشنه خون زندهام، خونی تازه که از رگ بریده حیات شره میکند. آیا سر بریدن گوسفندان را دیدهای؟ دیدهای که خون پامنا موبایل چگونه میجهد و پخش میشود و سطح تیره آسفالت را سرخ میکند؟ من به پاچهها و چشمها تن نمیدهم، هیچ چیز جز جگر این جنون تشنه را شفا نمیدهد – لختههای خونی که در جگر شناورند – خام، خام، خام، خام؛ خام؛ مثل طعم گردن غزال زیر چنگالهای وحشی پلنگ. خام؛ مثل تکههای قلب گورخر در ضیافت شبانه شغالها. خام؛ مثل لختههای خون چلچله لابلای... -
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﺎﻗﯽ ﻛﻪ ﺳﻮﺳﻴﺲ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ !
ﺍﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﺧﻴﺲ ، ﺧﻮﺷﻪ ﯼ ﺗﺮ ﺍﯼ ﺳﺎﻗﻪ ﯼ ﺳﺒﺰ ، ﺭﻭﺡ ﺑﺮﺗﺮ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯽ ﻭ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﻣﻦ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺗﻨﯽ ﻭ ﺑﻠﻮﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﻴﺐ ﺁﻫﻦ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺱ ﻣﻪ ﻧﻮ ، ﺗﻨﻮﺭ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻳﻚ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﺳﺒﺰ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻛﻮﻩ ﺷﻴﺮ ﺑﺰ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻧﺴﺘﻮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻭ ﮔﻮﻥ ، ﻧﺴﻴﻢ ﻭ ﺯﻧﺒﻖ ﺁﻭﻳﺸﻦ ﻭ ﻻﻟﻪ ﯼ ﻣﻌﻠﻖ ﺳﻮ ﺳﻮﯼ ﭼﺮﺍﻍ ﭼﺸﻢ ﮔﺮﮔﯽ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﯼ ﺳﺘﺮﮔﯽ ﺁﻭﻳﺨﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﻴﺎﻫﯽ ﻏﺎﺭ ﻗﻨﺪﻳﻞ ﺳﭙﻴﺪ ﺳﺮﺩ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﻩ ، ﺟﻨﮕﻞ ﺍﻓﺮﺍ ﻭ ﭼﻨﺎﺭ ،... -
باران سراسیمه
در پای نگاهت ، من ِ زنجیر ، چنانم باران سراسیمه ، که دلخسته ، روانم افتاده به گیسوی کمندت دل مجبور این جبر قشنگی ست، نخواهم برهانم پیوند من از ، روز ازل با می لبهات بسته است خداوندِ شراب و شریانم افراشته ای قامت ِ رعنا و خرامان در باغ لردگان ِ خیالات ، تو ای سرو چمانم ! سرمست و خراباتی و بیچاره و مجنون افتاده و لنگان و غزلخوان ِ خزانم خاک و خس و خاشاک بیابان همه دیدند مشتاق به هر ردّ عبورت چه...
دریغ است از ولی اما ولی تنهاست بی مردم – علی معلم دامغانی
دریغ است از ولی اما ولی تنهاست بی مردم علی، آری علی، حتی «علی» تنهاست بی مردم برای دفع دیوانی که آغالیدهاید آنک عقیم از مصطفی زادن هبل بالیدهاید آنک کم...از آمدنم نبود گردون را سود – خیام نیشابوری
از آمدنم نبود گردون را سود، وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛ وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود، کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود! خیام نیشابوری ای...شعر شب یلدا از حافظ
بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت...در خیابان باغ، فصل بهار – ملک الشعرای بهار
در خیابان باغ، فصل بهار میچمید آن گراز پستشعار بلبلی چند از قفای گراز بر سر شاخ گل مدیحطراز گه به بحر طویل و گاه خفیف میسرودند شعرهای لطیف در قفای...شعر سنگ مزار رهی معیری
شعر سنگ مزار رهی معیری / شاعر خود رهی معیری : الا ای رهگذر کز راه یاری قدم بر تربت ما میگذاری در اینجا شاعری غمناک خفته است رهی در...این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است – علی معلم دامغانی
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم این فصل را خواندم، ورق را درنبشتم از شش منادى، رازِ هفت اختر شنیدم این رمز را از پنج...ما نظر از خرقه پوشان بستهایم – رهی معیری
ما نظر از خرقه پوشان بستهایم دل به مهر باده نوشان بستهایم جان به کوی می فروشان دادهایم در به روی خود فروشان بستهایم بحر طوفان زا دل پر جوشِ ماست...در خوردن بشر،خاک از بسکه حرص دارد – ملک الشعرای بهار
در خوردن بشر،خاک از بسکه حرص دارد از سنگ قبر هر روز دندان نو گذارد!!!! سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست این سنگ را کس ایکاش از جای برندارد بهتر رود ز...ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند – رهی معیری
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- اشعار صائب تبریزی (10)
- مولانا (23)
- سعدی (25)
- اشعار سعدی (20)
- شعر وحشی بافقی (8)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- شعر (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر شهریار (11)
- اشعار (7)
- وحشی بافقی (13)
- صائب تبریزی (10)
- عشق (13)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شهریار (52)
- عبید زاکانی (8)
- شعر سعدی (16)
- اشعار شهریار (10)