-
منطق جنون
در شب پر آشوب عشق، چشمان تو مرا به خود خیره کرد. قلب ساده و مشتاق من، در حصار جسمی که سهم تو نبود، شعلهور شد. عقل من، با منطق جنون، بر دار سوخت و خاکستر شد. شعر خواندم، اشک ریختم و سرانجام رسوا گشتم. در مسیر رفتن تو، دستم به هر دیواری آویخت و سوخت. پس از تو، هر لحظهام در انتظار مرگ گذشت. در قمار تلخ سرنوشتی که اجباری شد، وجودم سوخت. بیخبر از حال من رفتی، و شهر بیگناه در پامنا موبایل برابر چشمان خستهی این... -
بخت خفته
بوسه بر لبهایم میزد، اما خالی از احساس بود؛ گویی بر لبان ترش، وسواسی پنهان داشت. خواستم دلم را به گیسوان دلربایش گره بزنم، اما وقتی دست به زلفش بردم، چه بگویم؟ گویی همه چیز بر باد رفته بود. گونههایش مانند هلویی رسیده، زیبا و آبدار بود و رنگ چشمانش، یادآور باغی پر از گیلاس. همین که خواستم در آغوشش بگیرم، صدها تیغ بر جانم نشست؛ گویی مژگانش به آغوش کشیدن حساس بود. ابروانش را نوازش کردم و زخمی شدم؛ جنس ابرویش، تیز و برنده چون داس بود. برای... -
مراقبت از صدفهای نرگسی شعر
از هر سطر و کلمه شعرهایت با دقت مراقبت مود لاین کن؛ زیرا این اشعار، پلی هستند که دنیای درونی تو را به جهان بیرون پیوند میدهند. این مردمی که من میبینم، پس از مرگ تو، حتی واژههایت را نیز ستایش خواهند کرد. بگذار آیندگان، سالها بعد، هنگامی که در اقیانوسهای عمیق اندیشههای تو غرق شدند، مسحور تماشای صدفهای نرگسی کلامت شوند… -
آمدنم در مهرماه
مرا در ماه مهر به این دنیا آوردند تا چشمانم را به نظاره کوچ غریبانه قوهایی بگشایم که از فرمان خزان زودرس بالادستان میرفتند. آمدم تا اندوه پژمردن غنچهها دانلود فیلم هندی را در چهره دشت ببینم، اما هیچ رغبت و رضایتی در کار نبود! باید لبخند میزدم به نزاع پاییز و پروانه، تا بیاموزم چگونه دل بکنم، حتی در اوج عاشقی. باید گوشهایم را باز میکردم، حتی برای شنیدن شیون بید از تکرار تازیانه باد بنیانکنی که باغ را به کام خزان میکشاند، تا به ظلمی بیعدالتی عادت... -
خون بیاورید، خلاص
من تشنه خون زندهام، خونی تازه که از رگ بریده حیات شره میکند. آیا سر بریدن گوسفندان را دیدهای؟ دیدهای که خون پامنا موبایل چگونه میجهد و پخش میشود و سطح تیره آسفالت را سرخ میکند؟ من به پاچهها و چشمها تن نمیدهم، هیچ چیز جز جگر این جنون تشنه را شفا نمیدهد – لختههای خونی که در جگر شناورند – خام، خام، خام، خام؛ خام؛ مثل طعم گردن غزال زیر چنگالهای وحشی پلنگ. خام؛ مثل تکههای قلب گورخر در ضیافت شبانه شغالها. خام؛ مثل لختههای خون چلچله لابلای... -
ﮔﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﺎﻗﯽ ﻛﻪ ﺳﻮﺳﻴﺲ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ !
ﺍﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﺧﻴﺲ ، ﺧﻮﺷﻪ ﯼ ﺗﺮ ﺍﯼ ﺳﺎﻗﻪ ﯼ ﺳﺒﺰ ، ﺭﻭﺡ ﺑﺮﺗﺮ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯽ ﻭ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﻣﻦ ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺗﻨﯽ ﻭ ﺑﻠﻮﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﻴﺐ ﺁﻫﻦ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺱ ﻣﻪ ﻧﻮ ، ﺗﻨﻮﺭ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻳﻚ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﺳﺒﺰ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻛﻮﻩ ﺷﻴﺮ ﺑﺰ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻧﺴﺘﻮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻭ ﮔﻮﻥ ، ﻧﺴﻴﻢ ﻭ ﺯﻧﺒﻖ ﺁﻭﻳﺸﻦ ﻭ ﻻﻟﻪ ﯼ ﻣﻌﻠﻖ ﺳﻮ ﺳﻮﯼ ﭼﺮﺍﻍ ﭼﺸﻢ ﮔﺮﮔﯽ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﯼ ﺳﺘﺮﮔﯽ ﺁﻭﻳﺨﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﻴﺎﻫﯽ ﻏﺎﺭ ﻗﻨﺪﻳﻞ ﺳﭙﻴﺪ ﺳﺮﺩ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﻩ ، ﺟﻨﮕﻞ ﺍﻓﺮﺍ ﻭ ﭼﻨﺎﺭ ،...
هنوز با چشمای ماتش نشسته تو میدون – یغما گلرویی
هنوز با چشمای ماتش نشسته تو میدون یه زن تو پیرهنِ قرمز، یه روحِ سرگردون یه زن که دربهدرِ عشقِ رفته از دسته تمامِ پهنهی تهران براش یه بنبسته زنی که...اشک یک لحظه به مژگان بار است – بیدل دهلوی
اشک یک لحظه به مژگان بار است فرصت عمر همین مقدار است زندگی عالم آسایش نیست نفس آیینه این اسرار است بس که گرم است هوای گلشن غنچه اینجا سر بیدستار...گر تو طالب عشقی، غم دمادمست اینجا – اوحدی مراغه ای
گر تو طالب عشقی، غم دمادمست اینجا ور نشانه میپرسی، رشته سر گمست اینجا چون درین مقام آیی گوش کن که: در راهت ز آب چشم مظلومان چاه زمزمست اینجا چیست...آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد – حافظ شیرازی
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من...اشعار مشهور خیام نیشابوری
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و...ای متناقض ابدی! که سادگی روحت به پیچیدگی همهی عقایدت میچربید – رضا براهنی
…ای متناقض ابدی! که سادگی روحت به پیچیدگی همهی عقایدت میچربید، ای اسماعیل! ای خیانت شده! ای بی حافظه شده پس از نوبتها شوک برقی! ای ناشتای عشق! ای آشنای من...کسی که در رهش از پا و سر خبردار است – رضی الدین آرتیمانی
کسی که در رهش از پا و سر خبردار است نه عاشق است که در بند کفش و دستار است غمی به گرد دلم جلوهگر شده که از آن غباری ار...هر گوشهی این جهان تو را میجویم – اردلان سرفراز
هر گوشهی این جهان تو را میجویم در اوج سکوتم تو را میگویم ای جان جهان و جانم از تو سرشار دست از طلب تو من مگر میشویم هر لحظه...هرچند که رنگ و روی زیباست مرا – خیام نیشابوری
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا، چون لاله رخ و چو سَرْو بالاست مرا، معلوم نشد که در طَرَبخانهٔ خاک نقّاشِ ازل بهرِ چه آراست مرا؟ خیام نیشابوری آورد...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- عشق (13)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار (7)
- اشعار شهریار (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر صائب تبریزی (10)
- سعدی (25)
- بیدل دهلوی (11)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر شهریار (11)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار سعدی (20)
- شعر سعدی (16)
- وحشی بافقی (13)
- شعر (10)
- شهریار (52)